|
|
کلاً مرگ بر آمریکا!!! |
|
|
هفته ی گذشته تلویزیون داشت یه گزارشی رو نشون میداد در مورد اغتشاشات اخیر جامعه!!! البته میدونید که این صدا و سیمای بلای ما ( بلا ، معانی مختلفی میتونه داشته باشه ، اینجا شما هرچی فحش دوست داری بذار جاش!) به هر اعتراضی میگه اغتشاش و به هر معترضی میگه اغتشاشگر! حالا این کارا و حرفای اخیر صداسیما که دیگه تکراری شده و منم کاری به این ندارم، فقط یه جای گزارش ، گزارشگره از یه خانمه پرسید نظرتون در مورد این اغتشاشا چیه؟ اونم گفت: مرگ بر آمریکا!!!!!یعنی یه جورایی ترمز بریده بود و چندبار هی تکرار کرد مرگ بر آمریکا!!! خلاصه شما تعجب نکنید اگه بالاخره یه روزی برسه که توی تلوزیون از یکی بپرسن نظرت در مورد ورزش چیه؟ بگه مرگ بر آمریکا! خداییش بعضی از تعصبات دیگه خیلی زیادی متعصبانه اس!!! ( عجب جمله ای گفتم!!!)یعنی کم کم فکر کنم به یه جایی برسن که تا ازشون بپرسی حالتون چطوره؟ بگن مرگ بر آمریکا! * حالا شما نیاین راست بزنین توی ذوق این بچه و بگین آخه ایکس تو رو چیکار به سیاسی نوشتن! تو که هیچی حالیت نیست و این حرفا! من خودمم اعتراف میکنم که اصلاً پخ هم از سیاست حالیم نیست! (پخ : واحد اندازه گیری مهارت در هرچیزی!!!) اینارم نوشتم که بگم آخه بعضی چیزا اینقدر مزخرفه که حتی صدای یکی مثل منم در میاره! * آقا اون آهنگ عادت شادمهر رو(پست قبلی) از دست ندین! دانلود کنید و بعدم بیاین بگین به به چه آهنگ قشنگی تا من بازم از این کارا بکنم! *شب آرزوهاس. خودتون دیگه حتماً میدونید توی این اوضاع و احوال اول باید چه دعایی کنید. برای مردم کشورمون و مردم تمام دنیا در هرزمانی آرزوی خوشبختی و صلح و آرامش دارم و امیدوارم روزی برسه که هیچ غمی هیچ جا وجود نداشته باشه...هیچ جا....! (آخر دعاهاتون یه دعای کوچولو هم واسه ایکس بکنین) |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 18:36 توسط x
|
|
||
|
|
... |
|
|
قسمتی از نیایش های واپسین دکتر مصطفی چمران (( برگرفته از هفته نامه ی 40چراغ )) : خدایا هدایتم کن زیرا میداننم که گمراهی چه بلای خطرناکی است. خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا میدانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است. خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد ، شرف ندارد. خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را در نظرم همیشه جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از تو دور نکند. خدایا من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم،پرکاهی در مقابل طوفان ها هستم. به من دیده ی عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را به درستی بقهمم و به درستی تسبیح کنم.... این آهنگ (( عادت)) از شادمهرو خیلی دوس دارم...همین جوری حال کردم بذارمش برا دانلود که شمام فیض ببرید...تصمیم گرفتم از این به بعد آهنگایی که دوس دارم رو اینجا هم بذارم. با کیفیت 56 خیلی سریع و راحت میتونید دانلود کنید. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:13 توسط x
|
|
||
|
|
ا ن ت خ ا ب ا ت و این روزای خاکستری! |
|
|
برف مي بارد برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ كوه ها خاموش دره ها دلتنگ راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ... (سیاوش کسرایی) * خدای من.....خودت یه کاری کن......... |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 13:37 توسط x
|
|
||
|
|
ایکس و دوچرخه سواری! |
|
|
خدایا واقعاً چی شده که سریال جومونگ اینقدر پر طرفدار شده؟ !!! آقا شنیدین یه پسره رفته واسه هنرپیشه ی جومونگ خودکشی کرده؟ شنیدین مردم یه شهری رفتن واسه آزادی یکی از همین شخصیتای داستان از زندان، گوسفند قربونی کردن؟ خدایا پناه میبرم به تو.....من این سریالای کره ای رو اصلاً نمیتونم تحمل کنم! حالا شاید واقعاً قشنگ باشن ولی نمیدونم چرا حتی یه قسمتش رو هم نمیتونم نگا کنم! اما هرچقدرم جذاب باشن یعنی وجداناً در این حد هستن که ملت مارو رسماً روانی کنن؟ * ما باز دوباره در امتحانات میان ترم به سر می بریم! یکی بیاد برای من صد و پنجاه صفحه ناقابل فیزیک تشعشع رو بخونه! قول میدم بقیه شو واسه ترم خودم بخونم! *تابستون هم نزدیکه ها....شبا هوا اینقدر خوبه که آدم دلش میخواد تا صبح تو حیاط قدم بزنه! آقا توی حیاط خوابگاهمون دوچرخه اوردن و من در کمال شرمندگی باید بگم که هنوز با این سن و سال نمیتونم دوچرخه سواری کنم و عاجزانه در خواست کردم سه چرخه هم بیارن! نمیدونم شاید دور از جون شما این مخچه ی ما که مرکز تعادل و هماهنگی و این صحبتاس، یه جورایی ناقصه که من بدبخت نمیتونم تعادلم رو روی دوچرخه حفظ کنم و هربار که می خوام سوار شم باید دو نفر رو بیارم از دو طرف منو بگیرن! این شبا هم توی خوابگاه یا دارم دنبال دوچرخه سوارا میدوم و التماس کنم که بیاین به منم یاد بدین یا اونا با دوچرخه دنبالم میکنن و می خوان راست بیان بزنن بهم! انگار حال میکنن من در حال جیغ و داد باشم و نتونم دو دقیقه با آرامش قدم بزنم! تریپ مردم آزاریه دیگه! * آقا رفتیم یه بسته چاپ خوشکل هم خریدیم و روی جلد کتابامون چسبوندیم و اصلاً هم توجهی به نگاهای دیگران هم که میگن (( خاک بر سرت)) نداریم! و هربار که نگامون به این چاپا میفته کلی جیگرمون حال میاد و اون کتابای گنده ی تخصصی با این چاپای خوشکل کودکانه یه تناقض با حالی ایجاد میکنه که به من حال میده....
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:23 توسط x
|
|
||
|
|
چرت و پرت! |
|
|
هیچ برنامه ی به اندازه ی کلاه قرمزی جذاب و قابل توجه و آموزنده نیست! من که یه حال خاصی با پسرخاله میکنم! الهی من قربون چشای خوشکل و حرف زدنت برم پسر خالههههههههههههههههه! خب شما چه می کنید با برنامه های نوروزی؟ آقا رای میگیریم! کدوم برنامه از همه قشنگ تره؟ چی؟ کدوم؟ جونم؟ کلاه قرمزی؟ میدونستم شما سلیقه ی خوبی داری! با من چرخیدی اینجوری شدی ها! آقای مجری شمام ماشالله پیر نمیشی ها! از یه طرف بنده میشینم این کلاه قرمزی رو میبینم و روحیه ی دارم مثل برگ گل لطیف ولی از اون ور هم نمیدونم چرا حال خاصی با مسابقات کشتی کج میکنم! آقا اون زمانا که یه مقدار لطیف تر بودم اصلاً دو دقیقه نمیتونستم اینارو نگا کنم ولی از اونجا که اصلاً دچار ثبات شخصیتی و روحی نمیباشم حالا میشینم نگا میکنم و هرهر هم میخندم! البته چون شنیدم حرکات نمایشی هم داره یه خرده خیالم راحت تره که یارو نمیمیره! اما خب دور از جون شما این مسابقاتی که یه دونه قفس از اون بالا میاد رو سر اینا ،دیگه خیلی وحشتناکه و بهتره آدم چشم بسته نگاشون کنه! خب حالا از این حرفا بگذریم آقا ما دیشب بازم با وجدانمون دست به یقه شدیم و درنهایت این وجدان بلای ما پیروز شد و تصمیم گرفتیم از امروز یه کمی درسای مونده رو بخونیم! خلاصه یه اس ام اس حواله ی گوشی دوستمون کردیم به این مضمون که فلان استاد از فلان کتاب تا کجا درس داده! بعدش ایشون در جواب گفت تا فلان صفحه و خلاصه بازم ما در اوج امیدواری، از زندگی نا امید شدیم و خواستیم برگردیم بزنیم توی گوش وجدانمون که دیگه از این غلطا نکنه! آقا الان با اینکه یه ترمم گذشته ها ولی من تو کف سیستم آموزشی این دانشگاها موندم! خب چه خبرشونه که هنوز یه فسقل زمان بیشتر از شروع ترم نگذشته اینهمه درس دادن؟ حالا از این حرفا هم بگذریم و اخماتونو وا کنین و سال جدید بهاری باشین و این حرفا! سیزده به در اگه رفتین بیرون از رو آتیش بپرین! جون؟ چهارشنبه سوری از رو اتیش می پرن؟ بابا بی خیال واسه سیزده هم می زنین به دل دشت و صحرا و طبیعتاً یه آتیشی هم به پا میکنین، خب حالا ضرر نمیکنین که از روش بپرین! الان من نقش مخرب دارم واسه محیط زیست؟ بابا لازم نیست برین جنگل و صحرارو به آتیش بکشین که! یه آتیش کوچولو! نری بیفتی به جون درختا و چوباشونو بشکنی واسه آتیش! عزیزم جنبه نداری اصلاً بی خیال شو! حالا من یه حرفی زدم!!! حالا فعلن برو تا بعدش واسه سیزده یه تصمیمی بگیریم!!! |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 15:17 توسط x
|
|
||
|
|
سال 1388 |
|
|
سال 87 برای من سال خوبی بود ولی نه اونقدرا که انتظار داشتم! تنها اتفاق خاصش کنکور بود که خب گند زدم دیگه! و بقیه اش هم معمولی گذشت! بازم خدارو شکر که معمولی گذشت و حداقل چیزای وحشتناک و یا غم انگیز قاطیش نداشت! البته من در مورد زندگی شخصی خودم حرف میزنم ها! در مورد دنیا و جنگ و بلایای طبیعی و این چیزا بحث جداس! اینکه از دید دنیا سال 87 چه سالی بود رو نمیدونم! هیچ وقت آخر سال اونقدرا خوبی و بدی سال رو تخمین نمیزنم ولی این روزا، روزای این سال جلو چشمام داره رژه میره! خلاصه دلم می خواد سال 88 یه سال خاص با اتفاقات قشنگ خاص باشه! کلاً به نظرم عدد 88 خیلی عدد ناز و قشنگیه! پس باید سال خوبی درپیش داشته باشیم! (سعی کنین از هرچیزی یه چیز مثبت در بیارین!) خلاصه اینکه شک نکنین که سال خوبی از آب در میاد... خدایا ناشکری های این بنده ی بی شعورت رو هم ببخش و بدون که من اگه میگم امسال یه سال معمولی بود به خاطر اینه که همیشه دنبال چیزای خاص هستم و خلاصه ازم به دل نگیری و فکر نکنی دارم ناشکری میکنم و لطفای بی نهایتت رو فراموش کردم! نه امسال بلکه هر سال و همیشه مهربونی های بی نظیرت با ما بوده و هست. خدای جمیعاً حول حال همه رو به احسن الحال! ( این جمله رنگش برای من نقره ایه! یه چیزی بین سفید و نقره ای! من همیشه واسه سال جدید دوس دارم اگه قرار به کسی عید رو تبریک بگم با این دعای نقره ای حال بدم بهش! ) عیدتون مبارک |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 18:31 توسط x
|
|
||
|
|
تبارک الله به ایکس! |
|
|
پروردگارا! خودت یه عقل سلیم بده به جمیع بچه های کلاس ما که نخوان از فردا پاشن برن سر کلاس! آخه یکی نیست بگه که ای جماعت منگل!مثلاً تازه همین هفته امتحاناتون تموم شده ها! حالا باز می خواین از فردا برین مثل غاز بشینین سر کلاس؟ من آخرش از دستتون نوک یه موشک میشینم میرم فضا! *خیلی بده که در حال مزه ریختن برای همکلاسی هات باشی و وسط حرفات یهو داد بزنی که برم بزنم توی گوش استاد فلانی و بعدش استاد در همون لحظه ازکنارت رد میشه و دهنت سرویس میشه و روح اجدادت رو با کلمات قشنگی که نثارشون می کنی ، شاد میکنی! آیا امیدی هست که استاد مورد نظر صدای فراصوت بنده رو نشنیده باشه؟ و آیا امیدی هست که این ترم منو نندازه؟ در کل امیدی برای ادامه ی زندگی هست دیگه؟ *چرا چشمان بنده دچار افت بینایی شدن؟ سر یک امتحان تستی یک درس مزخرف که شرعاً و عرفاً تقلب جایز می باشد، هرچقدر زور زدم موفق نشدم برگه ی یکی از رفقا رو ببینم! خدایا من میدونم تو منو خیلی دوست داری و خودت راه گناهو میبندی ، اما اگر من این درسو می افتادم دیگه باس خودت یکی از فرشته هاتو می فرستادی جای من ترم دیگه امتحان بده ، چون به هیچ وجه من تحمل دوباره ی این امتحان مزخرف رو ندارم! و اما برسیم به مبحث شیرین افتادن! اصولاً من نمی دونم چرا امتحانای عملی رو با مهارت خاصی می افتم!!! و شانس اوردم که دروس عملی نیم واحدیه! و معمولن درسای عملی توی هیچ دانشگاهی زیاد جدی گرفته نمیشه اما دانشگاه ما کلاً حال عجیبی با این عملی ها میکنه!!! و چون جونوری مثل ایکس توی کلاسای عملی همش در حال کرم ریختنه و توجهی نمیکنه که جماعت دانشجو که در حال جستن دانش می باشند، دارن چی تمرین می کنن و چه غلطی می کنن! پس واسه امتحان هم نمیفهمه چه غلطی کنه! *یه بنده خدایی بهم گفت راست میگن آدم هرچقدر زبونش بیشتر کار کنه ، عقلش کمتر کار میکنه، عین تو! و من واقعاً از شدت شادی از درون متلاشی شدم با این تعریف ایشون! الان همه بگین تبارک الله احسن الخالقین! |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:50 توسط x
|
|
||
|
|
رفتن! |
|
|
با اینکه توی زندگی همه ی آدم ها یه روزایی هست که احتیاج به تنهایی داشته باشن و مطلقاً حال و حوصله ی کسی رو نداشته باشن ولی باز نمیدونم چرا هیچکس این روزای خاص زندگی بقیه رو درک نمیکنه! و کسی هم نمیدونه چه جوری راضیشون کنه که در اینجور مواقع دست از سر کچل آدم بردارن! همیشه بدی اینکه آدما دور وبرشون رو شلوغ کنن همینه که وقتایی که نیاز شدید به خلوت دارن دیگه باید خوابشو ببینن! بعضی وقتا ممکنه حتی دوست داشته باشی که با تمام وجود و به هر قیمتی که شده اون خلوت رو به دست بیاری! حتی به قیمت ناراحت کردن آدمای دور و برت! ولی وقتی هم ناراحتشون کنی ممکنه یه زمانی باز دلت هواشونو بکنه و اون وقت چه جوری می تونی دوباره مثل سابق اونارو داشته باشی؟ کاش موقعی که دلت برای با خودت بودن تنگ میشه همه می فهمیدن که قصدت ناراحت کردن اونا نیست! کاش ناراحت نمیشدن و فقط میذاشتن با خیال راحت تنها باشی! تا حالا میدونم برای همتون پیش اومده که نه تنها دلتون می خواد برید بلکه دلتون می خواد فرار کنید! یعنی همون قضیه ی دو پا داشتن و دو پای دیگه هم قرض گرفتن! دلتون می خواد بی تفاوت دور بشید و حتی یه لحظه هم پشت سرتون رونگاه نکنید! از اون رفتنایی که لازم هم نباشه برای صد نفر توضیح بدید و از صد نفر خداحافظی کنید! از اون رفتنایی که مشخص نباشه کی برمیگردید! از اون رفتنایی که حتی این موبایل به دردنخور رو هم با خودت نبری و کسی هم نپرسه چرا جواب نمیدی! چرا خاموشی! یه رفتنی که هیچ گلایه ای هم در کار نباشه که چرا بی خبر رفتی! کاش همه ی آدما می فهمیدن! کاش خودمونم می فهمیدیم که بقیه هم متقابلاً به این تنهایی احتیاج دارن! کاش بعد از اینهمه سخنرانی هایی که شخص بنده میکنم یه وقتایی که بقیه به همین چیزا نیازدارن،درکشون کنم! همیشه گفتم و میگم که اگه آدما همدیگرو درک میکردن نصف مشکلات بشر حل میشد! شاید از نصف هم بیشتر! شاید اصلاً تمام مشکلات بشر! |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 11:32 توسط x
|
|
||