تبليغاتX
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند...بیا که صاف شود این هوای بارانی...
دست های تو
اینجا قلب کوچکی دست های تو را کم دارد...انگار تمام این لحظه های پی در پی ، این بی خیالی عجیب ویا اضطراب های درد آور همه یک حرف را فریاد می زنند و آن این است که اینجا ، روی این زمین خاکی، یک ذهن سر درگم، دست های تورا کم دارد. اینجا بغضی منتظر است تا در آغوش تو بشکند.اینجا تنهایی معنی اش نبودن توست...اینجا دلی هست پر از دغدغه های بی دلیل، پر از حادثه های خیالی ،پر از شادی ها و غصه های بی مقدمه و اینها همه یعنی اینجا دلی دست های تو را کم دارد! دست های تو...دست های مهربانت را کم دارد...

اینم یکی از نوشته های من بود.....بله دیگه...منم از این چیزا بلدم!.این یه گوشه از کاغذ پاره هایی بودکه وقتی دلتنگم می نویسم . بد نیست هرازگاهی یه کم از یاداشتهایی دفترم رو اینجا هم بنویسم.

 * سر کلاس بحث سر این شد که  چه جوری میشه با آدمای پرحرف کنار اومد؟ خانممون میگه کیه که پرحرفه؟میگم من! میگه وقتی بقیه به حرفات گوش نمی دن چه کارمی کنی؟میگم خوب من ادامه میدم!  میگه چرا حرفاتو واسه خودت نمی نویسی؟ میگم بدبختی اینه که حتی با وجود یه عالمه نوشتن بازم با بقیه حرفم میاد!  

* چه جوری آدم می تونه فکرشو قفل کنه؟ من نخوام به بعضی چیزا فکر کنم باید کی رو ببینم؟ عجب فکرای پر رویی! همین جوری بی اجازه پامیشن میان تو ذهن آدم...

* عجب معلم بی تربیتی...منو دید سلام نکرد!  

*اینجا از این به بعد زود به زود آپ میشه...زود به زود سر بزنین! باشه؟

* این کلیپ رو هم ببینین ...جالبه...

                                                                                                                     

 

2 نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 14:16 توسط X |

آن روزها رفتند...
آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچک ها به یکدیگر

آن بام های باد بادکهای بازیگوش

آن کوچه های گیج از عطر اقاقی...

آن روزها رفتند...

اینم از زنده یاد فروغ...حال کردید؟ آدم یاد بچگی هاش می افته...همون روزهایی که رفتن...

* فردا  به عنوان میان تعطیلی از طرف بچه های کلاس تعطیلی رسمی اعلام شد...و ما مدرسه نمی ریم! با تشکر مخصوص از چندتا معلم گرامی که باهامون همکاری کردن

*بی دلیل می ترسم...باید شجاع باشم...باید به خودم کمک کنم...یکی از دوستام گفت نشین غصه بخور...خودت باید به خودت کمک کنی...خیلی وقته که این حرفو خودمم به خودم می زنم! دیگه  حالا که یه نفر دیگه هم بهم گفته باید واقعاْ یه فکری بکنم...تازه دارم به این نتیجه می رسم که خداییش تنها کسی که می تونه یه کمک اساسی بکنه خودمم...

یکی از معلمام گفت یه چیز جدید تو زندگیت درست کن... حتی درس ومدرسه هم باید برای تو جالب باشه...زندگی نباید تکراری بشه...دیدم واقعاْ راست میگه! باید زندگی رو از تو تکرار در بیارم...اگه کارایی که می کنیم تکراریه باید نگاهمون به این کارا متفاوت بشه...

*راستی به نظر شما پیشگویی ها تا چه حد امکان داره درست دربیان؟توی قسمت کامنتای وبلاگ الهام یه نفر پیشگویی کرده بود که امسال قبل از محرم، آمریکا واسرائیل به ایران حمله می کنن و این جنگ هم چهار سال طول میکشه...نظرتون چیه؟

ولی به هرحال انرژی هسته ای حق مسلم ماست!نه؟

 

 

2 نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 12:5 توسط X |

روی شعرم ستاره می بارد...
امشب از آسمان دیده ی تو ، روی شعرم ستاره می بارد

در زمستان دشت کاغذها، پنجه هایم جرقه می کارد

اینم یه بیت شعر از مرحوم فروغ فرخزاد واسه صفا دادن به حال همه

 

مدرسه حال واحوال غریبی داره این روزا...نه؟ نمی دونم چرا داره ازش خوشم میاد!!!  

دیدید بعضی وقتا زندگی به چشم آدم قشنگ میشه؟ واسه من الان از همون بعضی وقتاس...یه خوشبختی کوچولو ، یه لذت اندک، یه حس دلهره ...! هر مشکلی که پیش اومد رو رد کردم!تا اینجا نذاشتم این حس روازم بگیرن....خدا هم هوامو داشته ولی می ترسم بالاخره یه اتفاق بدی بیفته و... ودیگه این حس رو نداشته باشم! برام دعا کنید...باشه؟

 

* امروز یکی از دوستام گوشی تلفن مدرسه رو برداشته بود و یه نفر دیگه هم توی دفتراون یکی گوشی رو برداشته بود...یهواین دوستم که عجله داشت تلفن بزنه ، داد زد: کدوم بی شعوری گوشی رو از اون ور برداشته؟ بعد فهمید معاونمون بوده...رنگش پرید... گوشی رو گذاشت ودر رفت... 

 

* بعضی وقتا به خودم میگم: وقت کردی یه کم بخواب...! چرا من اینقدر خوابم میاد؟  برعکس همه ی آدمای دنیا هر وقت هم قهوه می خورم بیشتر خوابم می گیره...! تو روزنامه نوشته بود بر اساس ساختمان بدن بعضی ها قهوه اثر عکس هم نشون می ده که البته این موارد خیلی کمیابن...( قربون خودم برم که از همون بچگی تو همه چی کمیاب بودم)

2 نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 15:52 توسط X |

خوشبختی کوچولو
فکر کنم تنوع واقعاْ چیز خوبیه...آخه از وقتی اومدم وبلاگ جدید خوشم میاد تندتند آپ کنم! هرچند سخنی نیست برای گفتن ولی چرت وپرت که فراوونه...مگه نه؟ می دونم که یه ملتی هم مشتاق آپدیتای منن!!! اعتماد به نفس رو حال می کنید؟

امروز داشتم با دوستم حرف میزدم ، اونم فقط نگام می کرد...بعد که حرفام تموم شد گفت: هیچ می دونی وقتی حرف می زنی و طرف مقابل فقط نگات می کنه ، تو همین جور حرف می زنی و می زنی و می زنی...

 خندیدم! آخه این طور وقتا که یه گوش واسه شنیدن پیدا می کنم خیلی ذوق می کنم! دلم می خواد بیشتر حرفامو تا وقتی که طرف مقابل ساکت و بی هیچ اعتراضی واسه گوش دادن نشسته ، بزنم! به دوستم گفتم تازه این همه هم حرف میزنم باز تو نمی فهمی چی میگم! قاط زد یهو...یه چیز رو محکم کوبید تو صورتم!!! گفتم باشه بابا...غلط کردم! می گه من می فهمم چی میگی! با خودم فکر می کنم میبینم راست میگه...چیزایی رو که میگم می فهمه اما هیچ وقت منظورمو نمی فهمه ، چون من نمی تونم منظورمو بیان کنم...بلد نیستم!!!  ولی به هرحال اون تنها کسیه که میشه بعضی وقتا یه چیزایی رو بهش گفت...

  راستی نکنه قراره مهربونی های این دوستم ادامه داشته باشه؟؟؟!!! جالبه...احساس یه خوشبختی کوچولو می کنم. به امید خوشبختی های بزرگتر...

 

 

 

2 نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 15:28 توسط X |

وقتایی که مهربون میشه...
امروز از اون روزایی بود که مهربون شده بود...چه قدر وقتایی که مهربونه وخوبه و به من می خنده دوستش دارم...دوستمو می گم ها...آخه بعضی وقتا از دست دیوونه بازی های من قاط می زنه و می زنه به سیم آخر ... و گاهی هم دیگه تو همون حالت قاط زدن می مونه و...آره دیگه! خلاصه اینجوریه که برام جالبه وقتایی که مهربون میشه...با خودم میگم شاید من دارم آدم میشم ویه تغییراتی می کنم که اون کمتر قاطی می کنه... خلاصه خیلی خوشحال بودم وازش پرسیدم چرا این همه مهربون شدی؟ میگه آخه امروز دل پیچه دارم وحالم خوب نیست واسه همین حوصله ی سر وکله زدن با تو رو ندارم!  می خندم...! تو ذوقم می خوره ولی بازم خوشحالم...دلم می خواد داد بزنم به هرحال امروز مهربون شدی و من بیشتر از همیشه دوستت دارم...

راستی بچه ها...من ایکس هستم! منو با یه بنده خدایی که بعض هاتون اسمشو می برید اشتباه نگیرید!  چیه؟ مشکلیه؟ جو اسم مستعار داشتن منو گرفته اساسی...حالا بذارید یه مدت حال کنم با این جو!

خب دیگه...فعلاْ بای.

 

 

 

2 نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 16:28 توسط X |

 چشم به هم زدیم وتعطیلات تموم شد! هرچی فکر می کنم می بینم هیچ کار مفیدی تو تعطیلات نکردم! مفید بودن!!! خنده داره...این حرفا به من نیومده...

دلم برای اولین بار برای مدرسه تنگ شد... جالب است!!! دلتنگی های دنیا کم بود که دلتنگی واسه مدرسه هم اومد!

راستی خداوندیاهو مسنجر رو واسه چی آفرید؟ واسه اینکه وقتی آپ می کنین به من خبر بدید...به علت مشغول بودن شدیدم بعد از عید ، واسه آپدیتاتون خبرم کنید! باشه؟ آی دی منو که دارید؟ پس برام آف بذارین...بعضی ها که همیشه خبر می کنن و بعضی ها مشخصه چه وقتایی آپ می کنن ولی بقیه تون خبرم کنین ...حیفه من نیام پیشتون نظر بدم ها...

و بعد از عید اگه دیدید یه دفعه غیبم زد ، نگرانم نشید و بدونید که از مشغله اس...( لطفاً نخندید! مگه به من نمی آد مشغله داشته باشم...زندگیه دیگه... هر روز چندتا کلاس!)

و دیگر اینکه...هیچ! امری ندارید؟ فعلاً بای...

 

 

2 نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 16:59 توسط X |

  این اولین آپدیتم اینجا واینم سومین وبلاگمه...آدمی که فرهنگ وبلاگ نویسی نداشته باشه همینه دیگه...آدم بی شعورندیدید؟ حالا ببینین...چند ماه بعد به سلامتی این یکی رو هم حذفش می کنم شاید برم سراغ یکی دیگه...ولی عجیب حس دلتنگی میاد سراغ آدم ها...الان دلم واسه قبلیه تنگ شده...! ای روزگار...من بهتون پیشنهاد می کنم نیاین اینجا...اینجا وبلاگ آه وناله ی منه...می خوام همش زر بزنم...دلم خفن گرفته...دل منه دیگه...مثل خودم خره...! ولی من که دلم نمیاد اینجا تنها باشم...سه سوت همه رو خبر می کنم...بر وبچ اون وبلاگ قبلی ها...همه رو میارم اینجا...!!! تنهایی سخته آخه...

راستی اسممو لو ندید...! به دلیل مسائل امنیتی...خواهشاً منو اینجا به اسم ایکس بشناسین  

فعلاً...بای!

نمی دونم اینجا قربونتون برم تنهایی یا نرم؟

2 نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 13:29 توسط X |