|
|
دختره ی احمق! |
|
|
واقعاْ خسته ام...یه نفر تو وجودمه که کلافم می کنه...! |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:31 توسط X
|
|
||
|
|
حالا که کسی آپ نمی کنه، بذار خودم آپ کنم... |
|
|
*در به در توی وبلاگای برو بچ می گردم به امید اینکه یکیشون آپ کرده باشه ولی خبری نیست... * داشتم درس می خوندم!!! * اجازه نمی دم هرکسی به همین راحتی پاشه بیاد تو رویاهای من! مگه شهر هرته؟ * باورش خیلی عجیبه و فکر کردن بهش خیلی لذت بخشه...به اینکه منم همون قدر واسه تو ارزش دارم که تو واسه من ارزش داری...یعنی راست گفتی؟ یعنی حرفات درست بود؟ پس چرا بعضی وقتا؟...آره ،من پرتوقعم...ولی نه خیلی...! * بوی تابستون داره میاد...البته این امتحانا فعلاً نمی ذارن با دل خوش بو بکشیم... * بهم نگفته بودین پراکنده ننویس، منم پررو شدم و دیگه افتادم تو خط پراکنده نویسی... |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:13 توسط X
|
|
||
|
|
عنوان چی بذارم؟ هیچی...بازم پراکنده نویسی! |
|
|
*امتحان...بدترین درد بشر! * تابستون....فصل یه عالمه خاطره....دیگه چیزی نمونده که برسه... * نکنه کم حرف شدم؟ نه بابا....برای نوشتن اینجا حرف کم میارم...گفته بودم که دیگه هیچ جا.......! * بهش گفتم ولی کامل نه...فقط گفتم از آدمای دور وبرمون فقط وقتی خوشم میاد که دور وبر تو نیستن...! از اینکه بعضی وقتا میان و نمی ذارن با تو تنها باشم متنفرم...! خودخواهم؟ نه...یعنی شایدم آره...نمی دونم! ولی وقتی اونا میان احساس می کنم وقت کم میارم که باهاش حرف بزنم! ( نه خیلی هم حالا گوش میده به حرفام...) شایدم می ترسم...می ترسم از اینکه بفهمم اونارو به من ترجیح می ده...! ـ جدیداً یه مقداری عصبی شدم! ( جدیداْ!!!) ـ وقتی به دلخوشی های کوچولو فکر می کنم، بی اختیار یه شادی عجیبی جرقه می زنه تو دلم...و می خندم! ذوق می کنم! ولی می دونم که این چیزا به همین اندازه که الان خوشحالم می کنن ، بعدها ناراحتم می کنن چون می فهمم که الکی بودن...کاش هیچ کدوم از این دلخوشی هارو نداشتم! می دونم که بعداً چه بلایی سرم میارن...! آخه دلخوشی عادی و امید دهنده نیستن که...فوق العاده بیخود و الکی و خیالی ان... - امروز یه نگاه به وبلاگم کردم...یه سری هم زدم تو خیالم به قدیما...دیدم قبلنا بهتر می نوشتم! |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 12:33 توسط X
|
|
||
|
|
هیچ جا.... |
|
|
- دیگه هیچ جایی امن نیست ...! هیچ جا...هیچ جایی تو این
دنیای به این بزرگی پیدا نمیشه که فقط مال خودم باشه....
- ایندفعه بهم گفت من همیشه تظاهر می کنم که شادم!!! بازم مثل همیشه یه چیزای بهم گفت.... بعضی وقتا خیلی چیزا میگه که تا ابد تو ذهنم می مونه....بعض وقتا حالمو زیاد می گیره....! بعضی وقتا خوشحالم میکنه....و بعضی وقتا می ترسم از اینکه...! بی خیال ...بگذریم...
- بعضی وقتا که یه چیزی می نویسم به همه ی قسمتای اون نوشته توجه می کنین جز همون قسمتش که واسه خودم مهمه و دلم می خواد بقیه هم بهش اهمیت بدن...ولی ...!
- فعلاْ بای. |
||
|
2
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:44 توسط X
|
|
||
|
|
|
|
|
یه خیابون بلند....که برم وبرم وبرم....حوصلم سررفته...حوصله ی هیچی رو ندارم جز یه خیابون بلند...یه پیاده روی جانانه...
* زندگی خوشکل و قشنگ ادامه داره...فقط یه کم دلم یه جوریه!
* بچه درسخونا بیان جلو نصیحتم کنن...شدیداْ محتاجم به نصیحت شما و دعای سایرین...
* می خوام یه دعای اساسی کنم...خدایا فقط یه کم شور واشتیاق سابق رو به همه برگردون...( قسمت درباره ی وبلاگ رو بخونین تا آمین رو از ته دل بگید...)
* هوس یه مهمونی کردم!
* نمی دونم چرا دارم اینهمه پراکنده می نویسم! ولی می خوام به هرحال بنویسم! انصافاً اگه خسته میشین نخونین...
* موزیک ویدیو گروه کارو رو دیدید؟ عجب چشمایی داره پسره...
* می خواستیم معلم گرامی از این دوستمون درس نپرسه...آخه نخونده بود و قبل از کلاس اومد بره بیرون که یه دفعه خانم اومد و نتونست جیم شه...خلاصه اومدیم صحنه سازی کنیم که غایبه...نشوندیمش جلوی پامون وهرچی کیف وچادر داشتیم ریختیم روش! دیگه داشت خفه میشد...بدیش اینه که خندش هم گرفته بود! فکر کنننننن چه ضایع...چون همش این کوپه ی کیف تکون می خورد! خلاصه ترجیح دادیم تا ضایع نشدیم بیاریمش بیرون...
*من چمه؟ شما می دونید من چه طورمه؟ نمی دونم مشکلم چیه...
* زیادی پراکنده نمی نویسم؟
*هوس مشهد کردم!!! هرکی میره حرم برای شفای عقل من دعا کنه...باورکنیدجدی میگم!
* آهی مومنا...این هفته شدیداً محتاج دعای شمام! دعا کنید کلاس زبانم رو پاس کنم...
حالا که از اول تا آخر بی ربط نوشتم بذارید یه شعر بی ربط تر هم بنویسم که اگه حالتون گرفته شده یه دفعه کامل گرفته بشه! نه؟ از من جز اين دو ديده ي اشک آلود آخر بگو چه مانده که بستاني؟ اي شعر، اي الهه ي خون آشام ديگر بس است، اينهمه قرباني از فروغه...طبق معمول!
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 18:17 توسط X
|
|
||
|
|
حال و حوصله تعطیل! |
|
|
*هرچي به دلم ميگم اينقدر نشين و بگو خوش به حال بقيه ، بازم حرف حساب حاليش نيست...هرچي بهش ميگم نشين غصه بخور بازم گوش نميده...اصلاْ به درک ...به من چه ... اين دل ما آدم بشو نيست! وقتي حرف آدمو گوش نمي کنه بهتره ولش کنم...حوصله ي اين ادا هارو هم ندارم که درکش کنم....دل به اين احمقي مي خوام چيکار! شيطونه ميگه آنچنان بزنم تو گوشش که کيف کنه!!! يکي نيست بهش بگه بي شعور من اعصاب ندارم ، اينقدر سر به سرم نذار................... * دختره نشسته زار زار اشک مي ريزه ... * يه آزمون علمي تو مدرسه گرفتن از همه ي درسا از اول کتاب...صداي همه ي بچه ها در اومد...آخه مگه ما وقت دوره کردن اينهمه رو داريم؟ انصافاً بر گزاري اين آزمون کار جوانمردانه اي نبود...منم در يک حرکت نمادين پا شدم پاسخنامه رو سفيد تحويل دادم حواس مراقب جلسه که پرت شد يه نگاهي به پاسخ نامه ي کناريم کردم...ديدم تا سوال ۱۲۰علامت زده........ديگه يادم رفت جلسه مراقب داره...از خنده منفجر شدم! به کناريم مي گم آخه دختر جون سوالا تا ۱۰۰ بيشتر نيستن... اينم از عواقب شانسي زدن...
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:31 توسط X
|
|
||
|
|
گمشده |
|
|
کودکی ام همین جاست...لابه لای همین درخت ها، درون همین حیاط،همین جا، درون این خانه ی کوچک...کمکم کنید پیدایش کنم.خیلی کوچک است.اگر از خانه بیرون برود گم می شود. اینجوری نگاهم نکنید. تقصیر من نبود...یادم هست...آن روز که در اتحاد ابرها آسمانی باقی نمانده بود ، وقتی قطرات آیینه ای رنگ باران به زمین هجوم می آوردند، به من گفت بیا زیر باران بازی کنیم، نرفتم واوقهر کرد. دیگر نمی دانم چه شد! ناگهان دیدم حیاط خانه مان چقدر ساکت وخلوت است...دیگر گنجشک ها نمی آیند سر بزنند و خیلی وقت است که دیگر هیچ پرنده ای از آسمان خانه مان رد نشده است، بوته های گل پژمرده اند، باورتان نمی شود ولی دلشان لک زده است که کودکی ام با دست های کو چکش یکی از گل هایشان را بچیند. اگر بودید می دیدید ، مثل من راحت حس می کردید چقدر در ودیوارهای خانه ی کوچکمان غمگینند. اگر بودید صدای گریه ی پنجره ها را می شنیدید. کودکی ام حق داشت برود، آخر تمام عروسک هایش را دادیم مرد دوره گرد برد. کمکم کنید تا اطراف خانه را بگردم ،راستش از شما چه پنهان که حواسم نبود و باز هم در خانه را باز گذاشته بودم. حتماً بیرون رفته است...اگر بین خیابان های شلوغ گم شود میترسد. به تک تک درختان خیابان سپرده ام که حواسشان باشد ، حتماً به سایه شان پناه می آورد. یا اگر دیدند روی جدول کنار خیابان راه می رود به او گوشزد کنن که حواسش باشد نیفتد. از یک جهت خیالم آسوده است که هرکجا برود آسمان بالای سر اوست، او با آسمان دوست است وحداقل تنها نیست. به تمام کوچه های محل سپرده ام که اگر او را دیدند حتماً بگویند که کوچه ی ما چقدر برایش دلتنگ است. کوچه ای که روزی پر از کودکی ها بود. راستی پس کودکی های بچه های همسایه کجا رفتند؟ چرا زود تر به فکر م نرسید؟ بهتر است تا دیر نشده در خانه ی تک تکشان را بزنم وسراغ کودکی شان را بگیرم. هر کجا مال آنها باشد کودکی من هم هست. بروم...بروم تا نشانی آنجا را بگیرم. باید دستش را بگیرم و زودتر برش گردانم...ولی اگر بچه های همسایه هم ندانند...اگر کودکی آنها هم یک روز بی خبر گذاشته باشد ورفته باشد...آن وقت من چه کنم؟یعنی خانه ی ما هم باید سال ها در سکوت بماند؟ دلم عجیب گرفته است، انگار کودکی ام همین نزدیکی هاست ،چون برای اولین بار پس از مدت ها احساس می کنم می توانم دوباره بی پروا ، زار زار گریه کنم.
ای هفت سالگی ای لحظه ی شگفت عزیمت بعد از تو هرچه بود،در انبوهی از جنون وجهالت رفت بعد از تو پنجره ای که رابطه ای بود سخت وزنده وروشن میان ماه وپرنده میان ما ونسیم شکست شکست شکست....... * این یه گوشه از شعر فروغ بود واون نوشته هم مال خودم بود...امروز از توی یکی از دفترام پیداش کردم. یه روزی که دلم واسه بچگی هام تنگ شده بود نوشتمش...
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:48 توسط X
|
|
||