تبليغاتX
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند...بیا که صاف شود این هوای بارانی...
حیف ذوق ورزشی من!
مگه دستم به این فیگو نرسه...اگه اون رونالدو رو ببینم که دیگه خودم نصفش می کنم! نامردم اگه پدر دکو رو در نیارم ...یعنی چی آخه؟ چرا نمی ذارن تیم ما پیشرفت کنه؟ اگه اینا تو ذوقمون نمی زدن می رفتیم جام جهانی رو صاحب میشدیم ها...چیه؟ مگه ما چی از بقیه کم داریم؟ خداییش مگه ما بهتر از برزیل وآرژانتین و آلمان وغیره نیستیم؟ هان؟ نیستیم؟ نیستیم؟؟؟ کی میگه نیستیم؟ اگه مردی بلندتر بگو...یه بار دیگه بگو تا خودم حالتو بگیرم!   انصافاْ حال کردید اون صحنه رو؟ همون که فیگو اومد آب بخوره، بطری آب نداشت؟ جلوی ملت کم اورد اساسی راستی به چه اجازه ای تیموریان رو زدن زمین؟ منو بگو که با خیال راحت این یه دونه بچمو راهی آلمان کردم...داشتن میکشتنش...ای خدا خیرشون ندههههههههه...مگه این بچه مادر نداره؟ داشتن جلوی چشمام گلمو پرپر می کردن... این بنده خدا کعبی رو هم که مخصوص خطا کردن فرستاده بودن! خوشم میاد از رو هم نمی رفت...راستی اون کی بود که با پا زد تو صورت فیگو؟دستش ( پاش)درد نکنه...خیلی حال کردم!  در کل توی این بازی توپ چقدر دست ما بود؟ این پرتغالی ها چقدر خسیس هستن! می مردن توپو یه کم بیشتر می دادن به بچه های ما؟ خلاصه اینکه این نشد فوتبال...! ذوق ورزشی من واسه همیشه از بین رفت!

* ببین تو رو خدا ...بیکاری آدمو به چه کارایی که نمی کشونه...دیگه منم میشینم فوتبال می بینم!

* وقتی که امتحان داشتم همه جور فرصتی واسه تفریح و سر گرمی پیش می یومد ، همه ی دوستا پیشنهاد مهمونی می دادن، تلوزیون همه جور برنامه ای  می ذاشت، هر چی آهنگ توپ و جدید بود به دستم می رسید و بیست وچهار ساعت هم خوابم می یومد ولی حالا خبری از مهمونی نیست و تلویزیون هم که طبق معمول برنامه های جالبش با تموم شدن امتحانا تموم میشه، اصلاً این ایران میوزیک چی شد که مجری هاش پریدن؟ و خوابیدن هم که باید شبا به زور واسه خودم هزار جور قصه بگم تا خوابم ببره! از اون ور هم صبح ساعت ۷ بیدارم! عجب! من که تو کار خودم موندم شدید...

* کاش اونم هرچه زودترقاطی همه ی فراموش شده ها میشد...

* مثل اینکه اطراف من شده کربلا! منم که لابد جدیداً شمرم...از آشناییتون خوشبختم! حرص آدمو در میارن بعضی ها...من نمی گم کار من درسته ولی یکی نیست  به اینا بگه شما که یک ذره هم توان درک کردن رو ندارین، خودتون  رو بیخودی قاطی نکنین...

* خدایا شکرت...من شنیدن همین حرفو می خواستم! خیلی خوبی خدا.... بعضی وقتا یا بهتره بگم اکثر اوقات آدمو حسابی شرمنده می کنی...

 

2 نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 13:53 توسط X |

به سلامتیه ختم هرچی امتحانه صلوات!
*یه نفس عمیق! تموم شد...اینم از امتحانا ...راحت شدیم ها...با اینکه چندان هنری نکردیم!( در واقع اصلاً هنر نکردیم!) ولی به هرحال تموم شد... حالا دیگه همش می رم لا لا می کنم...یه خواب توپ! ( آخی ...الهی بمیرم واسه خودم ...نه اینکه منم خیلی کم می خوابیدم! ) خلاصه میشه بی دغدغه زندگی کرد...بدون استرس درس! چیه؟ چرا می خندید؟ ای بابا...خوب اگه درس نمی خوندم  به هرحال استرسشو داشتم که...! و خلاصه اینکه ایشالله سال دیگه جبران کنم!!! خواهشاً این جوری نگاه نکنید! بابا جون من خیلی هم بد سابقه نیستم...یه زمانی واسه خودمون بچه درس خون بودیم ها...چیکار کنم که چشمم زدن! آخه چرا من هرچی میگم اینجوری نگاه می کنید؟ میگم چشم خوردم دیگه...این تعجب داره؟اوااااااااا... خاک به سرم! چرا نگاه عاقل اندر سفیه می کنین؟ باشه بابا حرفمو پس می گیرم!

امروز خوشحال از جلسه ی آخرین امتحان پریدم بیرون و رفتم تو دفتر چند تا ازنمره هامم پرسیدم ، نامردا نذاشتن خوشحالی آخرین امتحان یه کم به دلم بمونه...رفتم خونه گزارش شاهکارامو به مامان دادم ، اینجوری شد: میگما چه بی جنبه! حالا مگه ۲۰ وغیره چه فرقی با هم دارن ، همشون خواهر برادرن دیگه...
میگما حالا که امتحانا تموم شده  دیگه در مورد چی  غر بزنم؟؟؟ آخه امتحانا واسه موضوع آپدیت کردن پایه بود ها...

*  وقتی می خوام روی یه چیزی تمرکز کنم ، همه ی ذهنمو می برم روهمون موضوع...ولی یه دفعه می بینم باز فکرم پرکشیده و رفته...و تا به خودم میام و متوجه ی رفتنش میشم ، اونقدر دور شده که دیگه نمی تونم به این راحتی ها برش گردونم...

* نمی دونم باید به رفتار بعضی ها بخندم یا گریه کنم! نمی دونم باید افسوس بخورم یا بی تفاوت باشم؟ آخه چه طور میشه یه نفر اینهمه بچه باشه که با یه سری حرفای کاملاْ احمقانه هر آدمیزادی رو در مورد سنش به شک بندازه! چه طور می تونه درست مثل بچه های کوچولو لج کنه؟ نمی دونم خودش بعد از این اداها خجالت نمی کشه یا واقعاْ اصلاْ متوجه نیست! خلاصه فعلاْ پای ثابت رو اعصاب من رفتنه! کاش میشد یه جوری حالیش کرد که واقعاْ این کارا از اون بعیده...! تابلواْ معلومه که می خواد حرص بقیه رو در بیاره و هیچ منطق خاصی نداره! آخه بعضی وقتا یه چیزایی می گه که آدم دلش می خواد یکی محکم بزنه تو دهنش ، هم از روی دلسوزی و اینکه حالیش کنی این کارا زشته و هم به دلیل تخلیه ی عصبانیت!

* دلم می خواد برم سفر...! همین جوری...

* تو دیگه چته؟ بذار خوش باشم ها...چرا اینقدر حالگیری می کنی؟ آقا جون بخند...بیا زندگی کنیم...دست از سر کچل روز گار ودنیا و زندگی و این حرفا بردار...اینقدرم منو اذیت نکن! حوصله ی غصه خوردن ندارم ،مگه نه خودم اینقدر الان موضوع ناب وداغ دارم واسه عزا گرفتن که خدا می دونه...

*ودر آخر یه جمله از یه ناشناس: آنگاه که ضربه های تیشه ی زندگی را به ریشه ی آرزوهایت حس می کنی ، به خاطر بیاور که زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است. 

2 نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 15:5 توسط X |

نمی دونم چرا اینقدر خوشم میاد عنوان بذارم! ولی چی بذارم حالا؟
* پرسه زدن تو هوای خاطره ها چقدر بعضی وقتا نفس گیره...گشتن بین نامه ها ودفتر خاطرات و عکسا و همه چیزای قدیمی ، دل آدمو یه جوری میکنه!  یه روزی همین لحظه های الان هم خاطره میشه...عجب!

* مثل گاوه! دقیقاْ! کاملاْ فاقد درک وشعور...و خیلی هم مطمئن به خود! کاش می تونستم یه مشت محکم نثار صورت مبارکش بکنم و اینقدر تریپ آدمای مودب رو نیام و بهش بگم چقدر مزخرفه!   کاش میشد بگم ختم هرچی آدم بی فرهنگ و نفهم و چرته...

* کاش یاد می گرفتی وقتی با تمام ذوق و شوق دارم باهات حرف می زنم اینهمه بی تفاوت برخورد نکنی!

*حنا خانوم دل من یه جایی توی قصه منتظر شما بود...اون همه آه وانتظار، پشت در باغ بهار به خاطر شما بود... شدیداً با این آهنگ ابی حال می کنم.

* شمارش معکوس واسه تموم شدن امتحانا...فقط دوتا دیگه مونده...

* هشت ماه گذشت...! واقعاً چی بگم به تو که یه معذرت خواهی خشک وخالی هم بلد نیستی بکنی...البته قبول دارم که منم به این راحتی ها نمی بخشمت...اما... به هرحال یه دفعه دلم گرفت...

* خب من فقط ضایع شدم! و به  اونم حق میدم اگه از دستم ناراحت باشه...اما بالاخره هرکسی یه طرز فکر و عقیده ای داره...

* خب اگه چیزی بهش بگم  ، شاید بگه برو بابا...ولی دلم می خواد بگم که می فهمم ذره ای به دردش نمی خورم! می خوام اعتراف کنم که توی بعضی موارد آدمی به دردنخور تر از من براش وجود نداره...

* و چقدر پشیمونم که هنوز بعد از اینهمه مدت و هزار بار تصمیم گرفتن ، بازم نمی تونم خودمو کنترل کنم وغیر از خودت دیگه با کسی درد ودل نکنم...و تو هم اگه خسته بشی می دونم که حق داری... اما تو خدایی و صبرت زیاده! تحمل کن! باشه؟

* نمی دونم چرا به فلشایی که مرگ ومیر دارن اینقدر علاقه دارم!  این رو ببینید...

 

 

 

2 نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:47 توسط X |

چه دل خوشی دارد شاعر این شعر...
* امروز رفتم چندتا وبلاگ خارجی (نیش) ...آره دیگه...ما اینیم...میریم وبلاگ بیگانه! خلاصه هرچی تو کلاس زبانا یاد گرفتم ، اونجا مخ ترکوندم وریختم تو کامنت دونیشون... بلدیم خارجی حرف بزنیم ...تشویق لطفاً...چاکریم...

* الان که من اینجا نشستم شرط می بندم همه نشستن پای درساشون! خب دیگه...بالاخره من یه وقتایی با این کارا باید درصد شعور خودم رو نشون بدم دیگه...خواهش می کنم دست نزنین برام ،شرمنده میشم!

* دفعه های قبل گفتم بازم شدیداً میگم که دیگه هیچ جا امن نیست! قفل هم میخوام! راه نداره...می خــــــــــــــــــــوام!

* خب اینجا یه کمبودی احساس میشه! یکی از دوستان پیداش نیست...البته جدیداْ خیلی از دوستان پیداشون نیست ، اما y دیگه سابقه نداشت نیاد...لابد سرگرم درساشه...! دلم تنگ شده براش...

* دیگه حالم از خودم بهم می خوره اگه بازم بخوام بنالم...! با اینکه پایه ی شکایت از روزگار و گله داشتن واین حرفام...ولی بسه دیگه...! نه؟

* معضلی به نام امتحان! مشکلی به نام حس درس خوندن نداشتن! کمبود وقت! عدم تمرکز! تمایل شدید به خوابیدن! نعمتی به نام تقلب! آدم بی استعدادی مثل من ،که حتی در امر تقلب هم ذره ای استعداد و شانس نداره! خب این مجموعه ی کامل نتیجش اگه گفتین چی میشه؟ کاملاً مشخصه ...! یه معدل خوشکل مثل خودم...

* توی دوتا امتحان یه حال اساسی دادم به چندتا از رفقا و چندتا جواب رسوندم بهشون...حالا از شانس و اقبال قشنگ من ، تو اون روز که نوبت منه تقلب بخوام ، باید جاهارو عوض کنن و فرصت جبران رو ازرفقا بگیرن! حالا هی میگم اینقدر از زندگی گله نکنم...نمیشه دیگه...

* من در این طور مواقع که کاری از دستم بر نمیاد فقط از خودم بدم میاد...می فهمی؟ نه...نمی فهمی...می دونم که نمی فهمی...طاقت دیدن کلافگی و سر در گمی کسی رو ندارم! اما وقتی خودم دچارشم ، واسه بقیه چه کار می تونم بکنم؟

* یه شعر از شاعر شهرمون خانم الهام عرب زاده که عجیب به دلم نشست:

ساده ، صبور ، رام تر از همیشه

تا انتهای شعرهای نرسیده

ترانه ی بعد را حواله ی چشمهایت می کنم

وسطرها را پشت سر هم بر تارکی از زلفان سیاهت

انبار می کنم

چه دلخوشی دارد شاعر این شعر

چه دل خوشی دارد...

* این فلش جالبه...من که زبونش رو نمی فهمم ولی به هرحال بامزه اس...مخصوصاً اونجا که می زنیم دختره میمیره...حتماً ببینین.

 

 

 

2 نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 11:18 توسط X |

من ایکس هستم! ( عنوانی کاملاَ بی معنی! لطفاَ اینجوری نگاه نکنید! )
ما در ره عشق تو اسیران بلاییم

کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم ( چاکریم ، مارو میگه...)

خب این بیت شعر کاملاْ همین جوری به ذهنم اومد و منم نوشتمش...بعد دوباره نگید مشکوک می زنم ها...

*بارها وبارها ازم می پرسه چقدر برام مهمه و منم بارها وبارها جوابش رو دادم وحالا که خودم برای اولین بار این سوالو ازش می پرسم  میگه برو بابا...! مرسی توجه...مرسی انصاف...!

* یه نفر می خوام که بشینم یه دل سیر باهاش حرف بزنم! و اونم خسته نشه و گوش بده...یه دوست خوب ...یه دیوونه ی به تمام معنا...یه کسی که  بتونه راحت منو تحمل کنه...آخه می گن دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید...یه همراه همیشگی که همه جا با آدم بشه و در نتیجه فرصت کافی برای گفتن و گفتن وگفتن...البته خدا هم که همیشه پایه ی شنیدن حرفای مزخرف منه...اما خب بعضی وقتا هم هوس می کنم با یه حضور زمینی حرف بزنم! ولی بدبختانه این آدما یا حوصله ندارن یا از خودراضی ان و فقط خودشون باید گوینده باشن...!

* چه جوری آدم بعضی چیزارو حالی بعضی ها کنه؟ کاش خودشون اونقدر درک داشتن که بفهمن...

* یه قفل بزرگ می خوام ! برای قفل کردن خیلی چیزا...

* امتحانات همچنان با حضور افتخاری من  برگزار میشه! می ریم سر جلسه ودریغ از خوشحال بر گشتن...!

* این مساله رو حل کنید تا ببینید جزو دو درصد افراد باهوش جهان هستید یا نه؟ من که بدون حل کردن ، خودم رو جزو این دو درصد حساب می کنم! حالا شما اگه در هوش خودتون شک دارید یه سر به اینجا بزنید...

 

2 نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 21:3 توسط X |

منو بیشتر ببین...!
* انگار اعصاب آدمو می ریزن تو چرخ گوشتی...خرد میشه...له میشه...! چند تا قضیه با هم میشن و دیگه اجازه نمی دن روزای خوب ادامه داشته باشه...و من همچنان سعی بر امیدوار بودن و امیدوار کردن بقیه دارم...از اینکه قرار باشه همه چی از دست بره می ترسم...

*درست وقتی که خودم موندم چه خاکی بریزم تو سرم ، چند نفر دیگه هم که همه برام مهمن ، مشکلاتی دارن... ومن تنها کاری که ازم بر میاد نصیحت کردن و حرف زدن و مخ خوردنه...خلاصه نصیحتشون می کنم و حرفای قشنگی می زنم که خودم بعد تو کف می مونم...همیشه هم آرزوم اینه که این حرفا به دردشون بخوره...دلم می خواد بتونم محض رضای خدا یه حضور مفید از خودم ارائه بدم...و خلاصه بعد می گردم ببینم تو این حرفایی که به بقیه می زنم اون خاکی که بشه بریزم تو سرخودم پیدا میشه یا نه؟ ولی انگار اون خاک یه خاک مخصوصه...! یا شاید من لالایی بلدم و خودم خوابم نمی بره...

*با حرفاش فکرم  کلی مشغول میشه....نگرانش میشم ...به هم می ریزم...سعی می کنم کمکش کنم ...و بعد  تازه میگه اصلاً قضیه اونقدرا مهم نبود که تو فکر می کنی...!

* من...من اینجام...منم هستم...! منو ببین...منو بیشتر ببین...باید خیلی بیشتر منو ببینی ....مگه نه احساس تنهایی می کنم...احساس خفگی...یه احساس تلخ...می فهمی؟ چی؟ از خود راضی ام؟ این دیگه مشکل من نیست...برو پیش خدا گله کن که من  از خود راضی رو سر راه تو قرار داد...حالا دیگه باید تحمل کنی...! اگه نمی تونی پس از خدا بخواه که آدمم کنه...باشه؟ ( راستی مخاطب این پاراگراف فقط تو نیستی...فقط تو نیستی که گرفتار دیوونه بازی های منی...خیلی ها هستن...حتی خود خدا...)

2 نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 20:38 توسط X |