|
|
هیچی! |
|
|
*این روزا دلم که بهونه می گیره سعی می کنم بهش بگم : خفه شو!
* یکی بیاد منو ببره گردش...دیروز با یکی از دوستام رفتیم خرید...قرار بود بعدش بریم کافی شاپ ... اصلاْ به همین امید من باهاش رفتم بازار! ولی سه ساعت از این مغازه به اون مغازه رفتیم و آخرشم خبر مرگمون کافی شاپ نرفتیم که هیچ ، واسه اینکه دیر شده بود مجبور شدیم تا کسی هم بگیریم و نشد یه پیاده روی اساسی داشته باشیم! ولی خداییش این دوست منم مهارت وپشتکاری داره تو چونه زدن و منم دیگه یاد گرفته بودم...دوتایی باهم گیر می دادیم که آقا اینو ارزون تر بده و اون فلان قدر نمی ارزه... * ومن بالاخره تغییر رشته ی خودم به رشته ی حال به هم زن ریاضی رو ثبت وقطعی کردم! * هیچ وقت با گوش دادن به آهنگای آرش به نتیجه ی خاصی نمی رسم! و واقعاً توی محتوای شعرایی که می خونه موندم من...! * شنیدم که تایپ کردن به میزان زیادش باعث کاهش ضریب هوشی میشه...آهان..پس واسه همینه که من دراین دوسال اخیر به شدت رو به خنگ شدن میرم...منو بگو که فکر می کردم چشمم زدن! *خوش به حالت! در واقع نمی دونم باید بگم خوش به حالت یا نه...! شایدم باید بگم چقدر خری! آخه خیلی راحت دل خودتو به بعضی چیزا خوش می کنی...البته حق هم داری...اگه منم جای تو بودم شاید همین قدر دلم خوش میشد...مخصوصاً دل من که آمادس واسه خوش بودن الکی! شایدم اینا واقعاً واسه تو دلخوشی نیست و یه حقیقته! پس در اون صورت دیگه خداییش خوش به حالت... *احساس می کنم جای شیطنتا ، شادی ها و یه سری لذتای دوره ی نوجوونی توی روزا ولحظه های من خیلی خالیه...! من اصلاً گله ای ندارم ها...اصلاً هم نمی خوام از زندگی و دنیا و این چیزا بنالم...من از همه چی راضیم ، فقط یه کم یه جوریم! احساس میکنم زمان داره یه جوری بی معنی میگذره...فقط می گذره...و هیچ اتفاق خاصی هم نمی افته! در حالیکه این روزا و این سن باید خیلی پر سروصداتر از الان باشه...من نه جزو اون دسته ای هستم که وقتشون رو با تفریحات مختلف پر می کنن وهمش در حال شیطنتن و نه حداقل جزو اون دسته بچه مثبتایی که میشینن از وقتایی که اینهمه بیکارن استفاده ی مفید می کنن ویه چیزی یاد میگیرن و یا درس می خونن ، مثل خیلی از همکلاسی های خودم که حتی توی تابستون هم کتاباشونو ول نمی کنن...! من نمی دونم فرقم با بقیه چیه! ولی هرچی هست صد در صد چیز جالبی نیست...و من می ترسم که این روزا رو از دست بدم ویه وقت بخوام حسرتشو بخورم... اضافه شده: کاش واقعاً می تونستم یه روزی یه کار بزرگ بکنم ، تا مطمئن بشم واسه یه بارم که شده تونستم واقعاً تو رو خوشحال کنم ! به هرحال هنوز که هیچم! فقط می تونم بگم روزت مبارک... وتولد گل یاس دنیا هم مبارک... |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 11:59 توسط X
|
|
||
|
|
آنچنان که فقط خاطره ای خواهد ماند... |
|
|
نه تو می مانی نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت آنچنان که فقط خاطره ای خواهد ماند... * کاش همه می خندیدن...کاش همه دیوونه بودن...کاش همه یاد می گرفتن از همه چی لذت ببرن...کاش می تونستن بدون هیچ دلیل خاصی خوشحال باشن...کاش در ودیوار و همه چی شادی بخش بود... کاش بعضی ها مثل اون بعضی های دیگه بودن...! * یادمه یه مدت وقتی بیکار می شدم یه دفعه ساکت می شدم! دلم بد جوری می گرفت و فکرم به سمت همه ی چیزای بیخود پر می کشید...وکلافگی اونقدر می ریخت توی وجودم که دلم می خواست داد بزنم وگریه کنم...خب امروز به این نتیجه رسیدم که این احساسا الان دیگه در مواقع بیکاری نمیاد سراغم واگرم بیاد خیلی کمه... و به خودم امیدوار شدم! پس طبق معمول قربون خودم برم الهی! * چرا من دلم واسه تو تنگ نشده؟ چرا آخه؟ می دونی من همیشه ادعا داشتم که نباید خیلی چیزا زود فراموش بشه...و ایمان داشتم که تو هیچ وقت فراموش نمیشی! منظورم این نیست که فراموش شدی هاااا....من غلط بکنم از این منظورا داشته باشم! فقط ترسیدم که...! اصلاً ولش کن...بی خیال حالا! می دونم که این دلبستگی مزخرفه! یه زمانی می گفتم نمی خوام این دلبستگی رو...! ولی حالا می بینم که از نداشتنش می ترسم...اگه این حرفاموبهت بگم ، بهم می خندی؟ خب اشکال نداره...این همه خندیدی ، اینم روش...البته بستگی داره خودت تو چه حسی باشی! آخه بعضی وقتا واقعاً خوب می فهمی چی میگم! به هرحال می خوام بهت بگم که این روزا خیلی می ترسم... * خداوندا! یه ذره اراده وپشتکار نصیب این بنده ی حقیر نیز بکن! بلکه موفق بشم مثل آدم رژیم بگیرم...آخه من آبروی هرچی آدم رژیم دار رو بردم با این رژیم غذایی سختم! همین جوری بیست وچهار ساعت مشغول نوش جان کردن همه چی هستم! شماها تا به حال کسی رو دیده بودین که وقت بیکاریش رو با خوردن پرکنه؟ می ترسم همین جوری پیش برم یه دفعه زیادی لاغر شم وبعد شماها مجبوربشین به جای x منو باربی صدا کنین! * این فرزاد حسنی هم باز اومد!
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 12:53 توسط X
|
|
||
|
|
اگه وبلاگی بی محتواتر و مزخرف تر از وبلاگ من پیدا کردید ، یه خبر ی بدید! |
|
|
* دلم واست می سوزه! کوچولوی احمق من...این همه سال توی وجود من زندگی می کنی و من هنوز نتونستم کمکت کنم...نمی دونم اشکال از منه یا از تو یا از هر دوتامون؟ باور کن طاقت دیدن غصه هاتو ندارم...اگه چیزی میگم فقط به خاطر خودته...یه جورایی هم به خاطر خودم ! می فهمی کجاش به خاطر خودمه؟ این که بیکار نیستم که بیست وچهارساعت بشینم پای درد ودل تو...بشینم نگران این باشم که نکنه گریه کنی...نترس، نمی خوام از وجودم بیرونت کنم...من تو رو با همه ی خریت هات دوست دارم... اما دلم می خواد آدم شی...ولی نه...آدم نشو! آدم شدن به چه دردی می خوره؟ تو همین موجود عجیب توی وجود من باقی بمون! فقط یه کم عاقل باش...همین! من نمی خوام تو کم بیاری، می فهمی؟ نمی خوام دلت بشکنه... نمی خوام تو از بین بری...سعی کن اینارو بفهمی! تو نمی خوای بالاخره یه روزی منو درک کنی؟
* بی خیال پاراگراف بالا...یه وقتایی با خودم درگیری دارم دیگه...بعضی وقتا که حجم این درگیری ها میره بالا ، باید حتی اگه شده یه گوشه ی کوچیکی از اونارو یه جایی خالی کنم تا یه کمی راحت بشم! * به قول یکی از بچه ها همه چی خوبه، پس این کلافگی ها وبی حوصلگی ها از کجا میاد؟!!! * ضایع شدن الان به دردم می خوره! یه ضد حال کوچولو لازمه تا ادب بشم! خدا جون می دونی چی می گم ...البته فقط پیش خودم وخودت باید ضایع شم ها... فقط خودم وخودت! جلوی بقیه نمی خوام کم بیارم...همین جوری توی خلوت خودمون یه چیزایی رو حالیم کن! فعلاً بیکارم وفرصت بسیار واسه غصه خوردن دارم!(نتیجه: من نمونه ی واقعی یک انسان بی جنبه ام که انگارنمی تونم دودقیقه با خیال راحت زندگی کنم * مرده شور این ISP مارو ببرن... سه ساعته می خوام این متنو بفرستم رو وبلاگ ولی درگیر وصل شدن شدم! همین جوری همش دارم چرت وپرت به متن اضافه می کنم! حالا مثلاً یه بار خواستم یه چیز کوتاه بنویسم ها...ولی نمیشه دیگه...تا این وصل بشه من واسه اینکه زیاد حرص نخورم بهتره متن رو ادامه بدم! * با یکی از رفقا رفته بودم بیرون...بار اولش نبود که با من بیرون می یومد ولی ظاهراً بار اولش بود که به دیوونگی من پی میرد...آخه یه چشم غره به من رفت وبا قاطعیت گفت تو دیوونه ای! * خدا جون فدات شم نمیشه یه معجزه کنی من بتونم وصل شم اینترنت؟ هان؟ چرا این ISP ما اینقدر خره؟ گوساله ی آشغال کثافت! برم حالشو بگیرم؟ چی؟ نرم؟ خدا جون فقط به خاطر تو نمی رم ها...چون تو گفتی نه ها...مگه نه الان با سرعت سه سوت دم در اونجا حاضر میشدم و یه کتک مفصل می زدم به صاحبش! چی؟ خب برم؟ نه بابا...الان جمعه اس...تعطیله! * کاری می کنه که از اون فحشای اون مدلی بارش کنم ها...حالا هم که با بدبختی وصل شدم ،زور می زنه وارد سایت بشه آخرشم ارور میده... |
||
|
2
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 12:7 توسط X
|
|
||
|
|
تابستون یعنی بیکاری! من غلط کردم گفتم فصل خاطره هاس... |
|
|
* خداییش این معدل ما هم زیاد بد نشد! ( چیه؟ خب آدم باید به خودش روحیه بده!) الهی قربون خودم برم * ببین برام فرقی نداره که تو فکر کنی من اندازه ی یه بز هم شعور و ادب و فرهنگ ندارم چون منم فکر می کنم تو اینارو نداری! برو بمیر با این همه ادعا...خاک بر سرت! *من دلم می خواد طرفای عصر که هوا خوب میشه برم تو خیابونا حسابی بگردم...پارک و سینما و حتی اگه شده همین جوری قدم زدن الکی تو خیابونا...اما اینجا هیچ کس نیست که با هم بریم بیرون! هرعصر باید آویزون مامان شم و کلی بال بال بزنم تا دلش بسوزه و یه کم بریم بگردیم ولی بازم زود میایم خونه! ولی من دوست دارم تا آخر شب بیرون باشم! رفقام هم که همه از دم بچه مثبت! به این راحتی ها نمیشه هماهنگ کرد باهاشون و بریم بیرون! یه وقتایی هم که اونا هوس گردش وتفریح می کنن ، من که رکورد دار بدشانسی ام ، کارای اون روزم یه جوری در میاد که نتونم برم...اینم از تابستون! همون فصل خاطره ها که می گفتم! اینجوریه که سه ماه بیکاریم و بعد که مدرسه ها باز شه می بینی از در ودیوار تفریحات می ریزه رو سر آدم! ولی به هر حال همین بیکاری رو هم عشقه! نه؟ مهم اینه که معضلی به اسم درس وجود نداره! خلاصه واسه این تابستون یه عالمه برنامه داشتم! نمی دونم الان چی شده که همه ی برنامه هام پریدن...! * آخه خدا جون قربونت برم تو که از اوضاع من خبر داری! این بنده ی خرخودتو میشناسی و می دونی که چقدر بی جنبه اس! پس چرا همش بهونه دستم می دی؟ می خوای سطح جنبه ی منو ببری بالا؟ آخه از من چه توقعی داری؟ البته من اصلاً سر در نمی یارم چی به چیه! می دونم هرکاری که درسته می کنی! خب باشه... * از بچه هایی که جدیداً باهاشون آشنا شدم ومیان اینجا( قربون این جمعیت کثیر برم!) یه خواهش دارم که حتماْ وقتی آپ می کنین منو خبر کنید...اگه خواستین ID بدم تا با آف گذاشتن خبرم کنید. * نمی دونم چرا وقتی چیزی می نویسم اینقدربیخودی ازعلامت تعجب استفاده می کنم؟!!! مثلاً همین متن ایندفعه رو ببینید... * این لینک رو هم از وبلاگ گیلاسی کش رفتم ، حتماً ببینید: چهل سال بعد ...فوتبال ایران
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 8:20 توسط X
|
|
||