|
|
عنوان! خب ندارم دیگه... |
|
|
سلام...من اومدم...می دونم دوری از من واسه همتون خیلی گرون تموم شد ولی به هرحال الان برگشتم...خوش اومدم...نه؟ * این شهری که رفته بودیم یه قلعه ی تاریخی داشت...یه جاش یه جایی هست که انگار از اونجا تیر می زدن! یا حالا یه چیزی تو همین مایع ها...خلاصه یه بنده خدایی نشسته بود توی اونجا...منم که آخر هرچی عقل کل هستم بلند گفتم این نماد سربازای قدیمه! * من امروز عصر باید از ساعت ۳ تا ۵/۷ برم مدرسه....دیگه از این به بعد هر روز کلاسامون برنامشون همینه... * اینقدر خوشحال شدم جنگ تموم شد...ولی حالا جنگ تموم شد ؟ پس چرا باز حمله کردن؟ چقدر بی شعورن! * خدا جون خیلی بیش تر از این حرفا مخلصیم...! چی؟ چاخان نکنم؟ خدا جون چرا توی ذوق آدم می زنی؟ خب حالا نمیشه ما مخلص باشیم ولی به بعضی از حرفات گوش نکنیم؟؟؟ نه...نمیشه دیگه...! میگما خدا جون حالا قهر نکن دیگه...! میگما ولی انصافاً جلوی خودم و خودت ضایع شدم! داشتم به خودم امیدوار می شدم ولی یهو نشونم دادی که نه خیر...اونقدارم که فکر می کردم اونجوری نیستم! چی؟ بازم امیدوار باشم؟ !!! |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 12:32 توسط X
|
|
||
|
|
خداحافظ همین حالا.... |
|
|
نه..نهههههه...نههههههههه...خدایا نههههههههه...این منصفانه نیست....این کجاش عدالته؟ پس عدل الهی چی میشه این وسط؟؟؟ خدای مننننننن...چرا باید همه از اول مهر برن مدرسه و ما از همین هفته ی آینده؟ بشینی یکی از سریالای خارجی رو با ذوق و شوق نگاه کنی...همه به هم برسن..همه دست در دست هم برن دنبال زندگی عشقولانشون...اونوقت یهو این وسط که همه چی مثل سریالای ایرانی به خوبی رو به اتمام باشه ، یهو بدون هیچ مقدمه ای ماشین یکیشون منفجر شه و آتیش بگیره واون تازه دوماد بیچاره دود شه بره هوا.... و اما نرگس... دیروز با دوستم رفتیم پیاده روی..اولش که که خب خوش گذشت ولی بعدش..........یهو این دوستم گیر داد که بریم فلان موسسه منم گفتم بریم...و ما دوتا خر! رفتیم...هوا هم خفن تاریک بود و اون تیکه ی شهرما هم شبا به طرز فجیعی وحشتناکه...وسط راه گفتم به جون تو عمراً اگه دیگه جلوتر بیام...بیا برگردیم...! حالا اون وسط دوستم دست منو میکشه و منم از اون ور خودمو میکشم که من نمیام...خلاصه اینکه کشان کشان رسیدیم به موسسه ی مذکور! و دوستم قسم خورده که دیگه هیچ وقت با من نمیاد پیاده روی!!! واااا...مگه من چمه؟ ولی خداییش خوشم میاد کم نمیارم...چون بعدش بهش گفتم من که اصلاً نترسیدم...داشتم اون کارارو به شوخی میکردم تا تو حواست پرت شه نترسی!!! * اگه خدا بخواد فکر کنم امشب ما بریم سفر...تا آخرهفته هم بر میگردم! سفر تفریحی نیست...داریم میریم عروسی... |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:48 توسط X
|
|
||
|
|
وجدان!!! |
|
|
* من، الاف ، بیکار، بی شعور...! هیچ کار وهنری دیگه ای جز فکر کردن ندارم...فکر کردنای مسخره! فکرای الاغ! * نمی دونم چرا زود از همه چی خسته میشم! دلیلش چیه واقعاً؟ همه چی تا یه مدت خوشحالم می کنه و بعد...! * عین بچه کوچولو ها ذوق می کنم! بی اختیار می خندم...نگام کن! ببین دیوونه شدم! یه تکون حسابی به عقلم بده ...حالیش کن چه خبره! این همین جوری خودش نمی فهمه که...تو باید حالیش کنی ...مگه نه هزارتا فکرای الکی واسه خودش می کنه! من می فهمم دنیامو چه جوری باید بسازم! ولی نمی تونم...نمیشه...بلند نمیشم...تکون نمی خورم! اصلاً من چرا حوصله ندارم؟ چرا حوصله ی هیچی رو ندارم؟ چرا بقیه دارن؟ چرا همه چی اونجوری نیست که می خواستم باشه؟ من دلمو به چی خوش کردم؟ توچرا حالیم نمی کنی که بعضی چیزا اون جوری که فکر می کنم نیست...چرا بهونه دستم می دی؟ اینا واسه من قشنگه...اما اگه موندگار باشه...ولی نیست...من دلخوشی های کوچولو رو نمی خوام! شایدم می خوام...شاید بودنشون بهتره...! نمی دونم...خودت بهتر می دونی...خداااااااااا...گوش کن چی میگم.........من آخرش...! آخرش بیچاره میشم...من چرا نمی فهمم؟ چراااااااااااااااااا؟ * کاش میشد یه کاری کنم! یه کار بزرگ...! یه کاری که یه کم از عذاب وجدانم کم کنه! چیه؟ به ما نیومده وجدان داشته باشیم؟ خب دارم دیگه...جدیداً هم زیادی پرور شده ...اصلاً به روی خودش نمیاره که چی به چیه...خودشو زده به خریت!بهش می گم خاک تو سرت آخه به تو هم میگن وجدان؟ اضافه شده: روز پدر مبارک! روز پدر خیلی مبارک! روز پدر خیلی خیلی زیاد مبارک! اصلاْ روز پدر یه چیزی بیشتر از مبارک!
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 10:49 توسط X
|
|
||
|
|
چیه؟ نمیشه آدم زود آپ کنه؟ |
|
|
باورتون میشه؟ می دونم نمیشه...اصلاً دلیلی نداره که باورتون بشه! اصلاً من این سوالو واسه چی پرسیدم؟ آخه این قضیه چه ربطی به شما داره که باورتون بشه یا نشه؟ای بابا.........! آهان...حالا می خواستم اینو بگم که تابستون رو به اتمامه! خب خداییش باور کردنش سخته...این همه بال بال زدم که امتحان و درس و بدبختی و این حرفا...اون همه استرس و دغدغه! ( که الهی همگان قربون منم برن بس که به خودم فشار اوردم با اینهمه استرس !
* نمی دونم این بنده خدا چرا با من لج می کنه! اصلاً این بنده خداها چرا اینهمه خوششون میاد از من و بقیه ایراد بگیرن! اصلاً مگه لج کردن با بقیه ، لذت داره؟ ما شنیدیم بچه ها از اینکارا لذت می برن ولی دیگه بزرگا * آقا من تصمیم دارم با زندگی راه بیام...! من مشکلی ندارم باهاش...! هرچی هم منتظر نشستم تا بلکه خدا بخواد و دپرس بشم تا بقیه متوجه ی از دست رفتنم بشن، دیدم نه خیر ، من که دپرس بشو نیستم هیچ بقیه هم تو این باغا نیستن! خلاصه این طور مواقع آدمیزاد به این نتیجه میرسه که خودشو جمع کنه از وسط...! * من هیچ وقت سر هیچ کلاسی توی حال وهوای کلاس نیستم! اصلاً واسه خودم حال می کنم! همش میرم تو رویا! ولی خداییش همش حواسم به این هست که وقتی نوبتم میشه مثلاً تمرینی چیزی بخونم ، دیگه حداقل حواسم به نوبتم باشه که ضایع نشم! ولی حتی در اثر همین تلاشم ، دوبار که نوبت اشخاص دیگه ای بوده من به طرز ناگهانی شروع کردم به تمرین خوندن! * خدای من...خدای خودم! دیگه حق هیچ گونه اعتراضی رو ندارم...می دونم! ولی اگه منم که آخر هرچی آدمه پرروام...پس بازم میگم که هوامو داشته باش...هوای خیلی چیزارو باید داشته باشی مگه نه من می مونم و اینهمه...! |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 10:23 توسط X
|
|
||
|
|
یه کاری کن خدا...... |
|
|
این روزا تلوزیون رو که روشن می کنی قلبت می خواد از جا کنده شه...بس که این صحنه های جنگو می ذارن! اشک آدم در میاد...ما اینجا راحت و بعد اونا همه ی خونه و زندگی و امید و آرزوهاشونو از دست دادن...اونایی که می تونستن فرار کنن که کردن در نتیجه طبق معمول مردم عادی موندن که بدبخت بشن....این کجاش عدالته؟ چرا همش هرچی بدبختیه سر آدمای بی گناه درمیاد؟ خدااااااااا...چرا تموم نمیشه این چیزا؟ نکنه همه چی واسه اون دنیاس؟ بالاخره توی این دنیا هم باید این بدبختا به حق خودشون برسن دیگه....و اون آدمایی که دنیا رو به هم ریختن و خودشون فقط سخنرانی می کنن و دستور صادر می کنن و جنگ راه می ندازن ، پس اونا چی؟ چی میشه جواب این همه ظلمشونو هم توی این دنیا ببینن و هم اون دنیا؟ پس کی بالاخره این چیزا تموم میشه؟ خدایا می دونم اون بالا حواست به همه چی هست...ولی آخه اینهمه اشک...اینهمه غصه ...اینهمه بدبختی...اینهمه آوارگی...این چیزایی که کسی طاقت دیدنش رو نداره...اینارو داری میبینی خداجون! یه کاری کن.....یه کاری کن! به خاطر هرکسی که دوست داری...تو رو قسم به آدمایی که واست عزیزن...خواهش می کنم یه کاری کن...! بذار خوار شدن و ذلیل شدن آدمای آشغالی رو که آرامشو از مردم گرفتن رو ببنیم...بذار به جای اینهمه تصویرای مختلف از مردم بیچاره واسه یه بارم که شده بدبختی اون نکبتارو ببینیم...خدای من...یه کاری کن! کمکای ما به درد این مردم نمی خوره...ما هرچقدرم کمکشون کنیم بازم واسه اونا خونه و زندگیشون نمیشه...نمی تونیم عزیزای از دست رفتشون رو بهشون بر گردونیم...تازه مگه این کمکای ما به دست اونا می رسه؟ مثلاً واسه زلزله ی بم اینهمه کشورای مختلف کمک کردن ...اون همه پول جمع شد ولی...ولی هنوز بم با اون بم قبل از زلزله کلی فرق داره...فقط همون روزا شلوغش کردن ولی معلوم نشد اون همه کمک نهایتاً چی شد؟ فقط یه چیزایی از کارای بعضی ها شنیدیم که آدم از گفتنش هم خجالت میکشه..می بینی خدا؟ از دست بنده هات کاری بر نمیاد...بعضی وقتا بعضی آدما کار رو خراب تر هم می کنن! تو فقط خودت می تونی یه کاری کنی...کمک تو مهمه...! می دونم یه روز یه نفر میاد که این چیزارو درست کنه ولی آخه چرا اینهمه دیر؟ غیر از تو این آدما هیچ کس رو ندارن....دلشون رو خوش کردن به تو...به اونی که قراره یه روز بیاد. یه کاری کن خدا.......
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:37 توسط X
|
|
||
|
|
پیشت..پیشته! گربه ی لوس! |
|
|
یه توپ دارم قل قلیه! سرخ وسفید آبیه...اینجا هوا یه جوریه! تمام گریه های من فقط برای دوریه! آقا من حالم خوبههههههههههههه....! امروز جمعه اس! خب باشه..! اصلاً چه ربطی داره؟ چه کار کنم که جمعه اس...مگه من تقویمم؟ این قالب به این نازی هم تقویم داره تازه...راستی از این به بعد همش قالب عوض می کنم! ( مگه تا حالا نمی کردم؟) ولی یه چند تا قالب ناز و خوشکل پیدا کردم که باید اینجا بذارمشون...! نمی دونم فونتای وبلاگم مشکل داره؟ آخه واسه خودم همیشه خیلی ریزه! هرچی هم بزرگش می کنم باز کوچیک میشه!!! شما وبلاگ منو چه جوری می بینید؟ بچه های مدرسمون این روزا همه ریختن توی انواع و اقسام کلاسا...من که عمراً بتونم توی این گرما برم کلاس! باید یه خاکی بریزم تو سرم به هرحال...چی؟ تو خونه بخونم؟ واسه خودم؟ جک نگو داداش...اون موقع که یه عالم امتحان داشتم با بدبختی می نشستم سر درس حالا دیگه وسط تعطیلی برم بخونم؟ اونم فیزیک! اصلاً به هزار درک! به من چه که بقیه کلاس می رن؟ اصلاً به درک که کنکور قبول نشم...! کنکور؟ ای بابااااااااا... چه خبره؟ کنکور کدومه؟ تا زمان ما دیگه ایشالله کنکور و نسلش منقرض میشن! ( به همین خیالا باش دختره ی نفهم! آدم نمیشی؟ خب نشو..اصلاً به من چه! برو گم شو اون ور بذار باد بیاد...) من فعالیت مفیدم این روزا شده تلفن! زنگ می زنم به این دوستم، به اون دوستم ! باز دوباره به این دوستم بعدش به اون دوستم...بعدشم حوصلم سر میرم زنگ می زنم به یه دوست دیگم! آفرین به خودم! آخر پرکردن اوقات فراغتم! دروغ نگوووووووووو...نگو پیشت می مونم! حقیقتو از تو چشات می خونممممممممم..حالا که با عشق تو دارم عادتتتتتتتتت...راضی نشو که من تنها بمونممممممممممممم ...هان چیه؟ خوشم میاد آهنگ به تمام معنی جواد گوش بدم! بعدش بیفته سر زبونم...مشکلیه؟ نه نیست...! دلم می خواد پاشم برم زبان بخونم! این روزا کلی برنامه ریزی کردم برم کتابامو دوره کنم که برم امتحان نهایی رو بدم ومدرک دیپلم زبانمو بگیرم! می خوام بگم دوستت دارم روم نمیشه...آخه اگه نگم من دلم آروم نمیشه...... ای به قربون چشماتووووووووووو....بذار ببوسم لبهاتوووووووووو............! یه نفر بهم گفت تو خیلی بچه ی با شعوری هستی! وایییییییییییییییییی! چند روز پیش رفتم خونه ی رفیقم! از وقتی مدرسه ها تعطیل شده دیگه ندیده بودمش! پریدم بغلش...خدایا من چرا اینقدر این خر عزیز رو دست دارم؟ هان؟ تو این هفته هم میرم خونه ی اون یکی رفیقم...بعدشم میرم خونه ی یکی دیگه ...من چقدرم سرم شلوغه این روزا...البته هیچ کس قرار نیست بیاد خونه ی ما...! فقط من میرم! یه الف گربه اومده بود اینجا تو حیاطمون! منو بگو فکر کردم دزده! نشسته بودم کنار پنجره و هر لحظه منتظر این بودم که بیاد منو بکشه! مگه همه ی دزدا آدم میکشن؟ اصلاً دزدا آدم میکشن؟ خلاصه من از جام تکون نخوردم تا نشون بدم عادی ام و همچنان مشغول گپ زدن با یکی از دوستان بودم! هیچ کسی رو هم واسه کمک صدا نکردم...گفتم بذار اعضای خونواده بعدش بیان توی اتاق و با جسد من رو به رو بشن! هیجان داره؟ نه؟ نه! خب دیگه...!
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 5:15 توسط X
|
|
||
|
|
قابل شما را ندارد! |
|
|
من اومدم بعد از قرنی آپ کنم! این فقط به دلیل استقبال شدید ملت و درخواست های مکرر دوستان بود! * دوتا آدم الاغ افتادن به جون همدیگه...منم این وسط زرت زرت روانشناسی می کنم واسشون...! ببین توروخدا من هیچ تحصیلات و مطالعاتی در این زمینه ندارم ولی چه کار کنیم که ملت شدیداً رو حرفامون حساب می کنن! * بهتر نیست من از این حالت اسم مستعار داشتن دربیام؟ تغییر اسم که سهله ، من اگه تغییر چهره هم بدم باز نمی دونم چیم تابلو می زنه که هر خراب شده ای هم برم باز شناسایی میشم ! تازه اونایی که برو بچ قدیم هستن که منو میشناسن ، اونایی هم که جدید میان اینجا، تا میگن اسمت چیه؟ من کلی ذوق می کنم و خودمو معرفی می کنم! اونایی هم که نباید می دونستن شخص بنده وبلاگ دارم که حالا می دونن! حجم حرفای سانسوری اینجا هم به شدت رفته بالا...!همه چی کاملاً پاستوریزه از تو دلم میاد تو وبلاگ...هیچ مساله ی حیثیتی هم که اینجا بیان نمیشه! * چرا همه وبلاگ حذف می کنن؟ چه خبره؟ هان؟ چند تن از رفقا یه حالی به حال ما دادن با این حرکت...یعنی چی آخه؟ من یه بار یه غلطی کردم و وبلاگمو حذف کردم...هنوز میگم کاش نکرده بودم...شما هم اینکارو نکنین جوونا...از ماها عبرت بگیرین...هرچی باشه چندتا لباس و کیف وکفش وغیره بیشتر ازشماها پاره کردیم! * یه شعر به شدت تکون دهنده!!! ازخانم الهام آزادی : طراوت چمنهای شبنم خورده صداقت نیلی سپهر صلابت کوه لطافت ژاله عطوفت یاس های سپید وصمیمت شعرهای صورتی همه درجعبه ای: (( قابل شما را ندارد! )) |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 12:4 توسط X
|
|
||