تبليغاتX
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند...بیا که صاف شود این هوای بارانی...
من اومدم!
به محض اینکه رسیدیم شیرجه زدم پای کامپیوتر تا هرچه زودتر شمارو از درد فراق نجات بدم! آخه به گوشم رسیده بود که این روزا مطب دکترا زیادی شلوغ شده....فهمیدم رفتن من کار دست ملت داده! خلاصه با ذوق و شوق وصل شدم به اینترنت ولی باز دوباره یه دقیقه بیشتر نگذشته بود که این ISP  کوفتی ما شروع کرد به زرت زدن و خلاصه الان من نشستم واسه خودم این چرندیات رو می نویسم و منتظرم که این ISP  بی شعور درست بشه...شانس رو حال می کنی؟ حالا اگه یه روزی بود که اصلاً حوصله ی اینترنت رو نداشتم ، اونوقت این ISP  نکبت یه سرعتی پیدا می کرد که زمین و آسمون به شانس من می خندیدن!

خب حالا چی بگم؟ از مشهد بگم؟ خوب بود خب...رفتیم زیارت...من قصدم این بود که خودمو به پنجره ی فولاد ببندم تا بلکه شفای عقلمو از امام رضا بگیرم ولی اونقدر اونجا شلوغ بود که من دیدم اگه بخوام برم جلو ، له میشم و هزار تا درد دیگه می گیرم که باید واسه اونا شفا بخوام!

به هرحال کلی دعا کردم...واسه همه...واسه خودم...واسه همه چی....خیلی فضای باحالی بود! فضای معنوی...آره داداش...چیه؟ به من نمیاد برم توی حس و حال معنوی؟ اواااااا........به هرحال با تمام اینا دلم می خواست خیلی زود بر گردم...آخه من که دیگه با این سن وسال حوصله ی سفرای طولانی رو ندارم که....مارو باید ول کنم توی همین شهر یه وجبی خودمون ، گوشه ی همین خونه ، کنار همین کامپیوتر! نمی دونم چرا جدیداً توی مسافرتا بدجوری واسه خونه دلم تنگه میشه....جوونیام اینجوری نبودم ها....بال بال می زدم که برم مسافرت ولی حالا هروقت میرم بال بال می زنم که برگردم...اونجا اگه آدمو توی بهترین جاهای تفریحی هم ببرن ُُ، بازم پارکای کوچولوی ضایع شهر خودمونو به اونجاها  ترجیح می دم!

تازه اونجا تلویزیون هم نداشتیم....من که دیگه شبا به زور خواب می رفتم ....همش به خاطر نرگس ها...آخه نمی تونستم ببینمش! حالا خداییش من خود آزاری ندارم؟ شماها شاهد که من چقدر با این سریال مشکل دارم ولی بازم نمی دونم چرا باید حتماً ببینمش! خلاصه  گفته بودم ضبطش کنن واسم...ولی خب بازم پای شانش خوشکل من اومد وسط و درست در همین روزایی که رفتیم سفر ،  ویدیوی خونه هم خراب شد و نتونستن واسم همشو ضبط کنن...ای خدااااااااااااااااااا ........ولی به هرحال فکر کنم یکی دوقسمتش رو ضبط کردن...برام تعریف کردن آخرشم چی شد...بازم خدارو شکر که یه بار دیگه این روزنامه ها و مجله ها آبروشون پیش ملت رفت...آخه نکبتا آخر سریال نرگسو کاملاً چرت و پرت به اطلاع مردم رسونده بودن! ولی من که از آخرش خیلی راضی ام ...خوشم میاد که بالاخره بهروز و نسرین به هم رسیدن! آخه خدایش حیف نبود این نسرین می رفت یکی دیگه رو هم بدبخت می کرد؟ بهتر که همین بهروز رو تا آخرش بچسبه...آخه من توی مجله ها خونده بودم که نسرین میره با منصور ازدواج میکنه ...واقعاً بهتر که بهروز اومد پیش این دختره ی احمق! مگه نه یه بار خدایی نکرده این دختره می رفت اون بنده خدا منصور رو هم به خاک سیاه می نشوند! این روزا مدام اخبار علمی رو دنبال می کردم تاببینم بالاخره این داروی ایدز که صحبتش شده داره کشف میشه ، کشف میشه بالاخره یا نه...آخه می خواستم ببینم امکانش هست بهروز یه جوری درمون بشه و برگرده سر خونه و زندگیش! خب خدارو شکر که اصلاً بنده خدا ایدز نداشت....خیالم راحت شد! خب دیگه ....تا حالا هیچ خری رو دیده بودی که اینهمه با یه سریال قاطی بشه؟ اگه ندیده بودی حالا خوب منو نگا کن...! ولی به هرحال نتیجه گیری ما از این سریال این میشه که حتی ازدواجایی که با مخالفت خونواده ها باشه بازم خوبه و مهم اینه که دو نفر عاشق هم باشن! مهم اینه که به هم برسن! حالا به چه قیمتی هم مهم نیست....اصلاً هم مهم نیست که هرچی بدبختی آدمای این سریال بود همش به خاطر همین دوتا دیوونه بود!

*یه مانتوی مدرسه ی خوشکل گرفتم که اساساً معاونمون رو دقمرگ کنم!  البته مال من تازه خیلی هم ساده اس... اگه خیلی می تونن ، برن جلوی بقیه دانش آموزارو بگیرن! من که خودم ختم هرچی بچه مسلمونم...

* احساس نمی کنید تابستون داره تموم میشه؟ انگار همین دیروز بودم که روزی صد دفعه می گفتم وای امتحاناااااااااا......بعدشم تابستون اومد و استراحت و بیکاری مطلق! البته به اضافه ی یه کوله بار کارای عقب افتاده که همه رو گذاشته بودم واسه تابستون...حالا چی شد که اونارو انجام ندادم؟ آهان....اینا همش به خاطر اینه که من حسابی گلم و ماهم و خوبم و اصلاً و ابداً هم تنبلی نمی کنم!

 

 

2 نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 20:55 توسط X |



دارم میرم مشهد....لطفاً اینهمه ناراحت نباشید چون زودی بر میگردم! در ضمن اگه این مدتی که نیستم درد و مرضی اومد سراغتون نرید پیش دکتر معمولی ها....برید پیش روانشناس...آخه اینا درد جسمی نیست بلکه روحی هستش و همش هم به خاطر دوری از منه! خب دیگه...

2 نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 14:57 توسط X |

چرندیات یک دیوانه! ( به عنوان اسم وبلاگم چه طوره؟)
* نمی دونم این روزا چی شده که همه از اینترنت فراری شدن! یکی میره مرخصی ، یکی میگه میرم و معلوم نیست کی بر گردم ، یکی دیگه میگه می خوام کمتر بیام ، یکی دیگه خداحافظی می کنه تا ۳۰ دی ، یکی دیگه هم که یه بار هست و یه بارم نیست ، اون یکی بازم کم پیدا شده.... چه خبره؟هان؟ اگه  خارج از اینترنت عدس پلو پخش می کنن بگین مام بریم بگیریم...! ولی اشکال نداره... بلکه خدا خواست و مام از این دنیا مجازی دل کندیم...!

*  توی کلاس زبان ما هم که مثلاً بر وبچ ترم بالایی هستیم بعضی وقتاسوتی های ضایعی داده میشه...و درکل حتی به عنوان دانش آموزای نمونه، با این خل بازی هامون گاهی کیفیت آموزشی موسسه رو زیر سوال می بریم! مثلاً من امروز در کمال اعتماد به نفس یه واژه ی فوق العاده ساده رو با تلفظ فجیعی بیان کردم... اصولاً من تلفظم پله به پله پیشرفت کرد! آره داداش...الانم تازه در حالت پیشرفته هستم! ولی خب پیریه و صدتا درد و مرض!  باعث میشه یه وقتایی آدم یه چیزای ساده ای رو یادش بره! حتی تلفظ یه کلمه ی ساده!...ولی مگه توی این کلاسا حواس واسه آدم میذارن! یکی توی گوشت ور میزنه،اون یکی از اون ور مزه می پرونه ، یکی دیگه رو سرت پشه میکشه! خب تمرکز و ذهن و فکر منم که همین جوری در حالت عادی هم سرجاشون نیستن! دیگه چه برسه به اینکه بهونه دستشون بدم...

* مامان من اصلاً به فکر من نیست که یه کم واسم اسفند دود کنه...من آخرش چشم می خورم! اصلاً همه چشمای شور به منه! آخه از هرنظر نمونه ام...شمام حسودیتون نشه لطفاً...خب خدا به هرکسی یه جور استعدادی داده... به یکی مثل منم همه جور استعدادی داده... حالا اینکه این حرف من چه ربطی به بقیه ی حرفام داشت رو که دیگه ای بابااااااااااااااااا...شما هنوز یاد  نگرفتی توی وبلاگ من و نوشته های من و اصولاً هر چی که مربوط به منه، دنبال چیز ربط دار نگردید؟ هان؟ من اصلاً خوشم میاد  بی ربط بنویسم! شما چرا منو درک نمی کنید؟  

* در ضمن اکثر آدمکایی که اینجا استفاده می کنم رو از وبلاگای مردم کش میرم... چیه؟ عیبه؟ زشته؟ گناهه؟ اوااااااااا...از وبلاگ یکی از دوستام بر می دارم خب! چیه مگه؟ به شما هم نمی دم! نه..نمی دم!  چشاتون در آد...!


اضافه شده : گل همیشه بهارم خدا کند که بیایی.........

 تولد امام زمان مبارک...

 ۱۸/۶/۸۵

2 نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 22:49 توسط X |

*وقتی رفتی باز هوا بد شد...هرچی غم بود جلو پام سد شد...ماهو از نگاه من دزدید، ابری که از آسمون رد شد!  

* شده تا حالا بخواین فقط یه لحظه ، فقط یه کم ، فقط اندازه ی یه ثانیه ی کوچولو ، برگردین به گذشته ها؟ 

* این لحظه ها یعنی خوشبختی...اینجا همون جاییه که باید زندگی کرد...یه کم که بگذره اینام میشه جزو گذشته هایی که حسرتشو می خوری...باید قدر دونست!

* نمی دونم چطور شد و ازکجا شروع شد که من بدونه هیچ دلیل موجهی از تو بدم اومد...تقصیر من بود؟ تقصیر تو بود؟ تقصیر کی بود پس؟ 

*سخنی نیست برای گفتن! حوصله ای نیست برای شنیدن! بیا سکوت کنیم...

* تا حالا شده با خوندن یه وبلاگ به شدت احساس کنی نویسنده ی اون وبلاگ انسان مزخرفیه؟ دیدی بعضی وقتا آدم دلش می خواد به یکی بگه خیلی مسخره ای ولی خب نمیشه که بگه...! خب خواهشاً نگید با وبلاگ من این احساس بهتون دست داده ها... خب من خودم بعضی وقتا به وبلاگای مختلفی سر می زنم ، البته فقط می خونم و دیگه نظر نمی دم! نظرای گرانبهامو گذاشتم فقط واسه شماها... و یکی از این وبلاگا بدجوری نویسنده اش میره رو اعصاب من...یعنی احساس می کنم یه جوریه! اصلاً ازش خوشم نمیاد...دلم می خواد واسه یه بارم که شده بهش بگم خیلی چرندی! البته این به این معنا نیست که من انسان بی شعوری ام ها...اصلاً هم به این معنا نیست که من فکر می کنم وبلاگ خودم ختم هرچی وبلاگ با حاله...نه بابا..عمراً! من که همیشه به خودمم میگم خیلی چرندی! همش هم میگم خاک بر سرم ! ولی به هرحال اون وبلاگه منو حرص میده و منم همچنان به اونجا سر می زنم...! خب که چی حالا؟ اصلاً من اینارو واسه چی گفتم؟ اصلاً من نمی دونم چرا نمی تونم یه حرف درست وحسابی بنویسم؟  اصلاً به من چه...اصلاً مگه من باید چیزای جالب و با ربط بنویسم؟ تازه دلتون هم بخواد....اینا حرف الکی نیست که.....خیلی ام قشنگن تازه...مگه نه؟

* خب دیگه...حرف آخر هم تقاضای شفای روانی از خداوند تبارک و تعالی برای این بنده ی حقیر!

2 نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 17:40 توسط X |

از دست رفته!
من دیروز رفتم کتابای مدرسه رو خریداری کردم! واقعاْ خودمم نمی دونم به چه دلیلی من با دیدن این کتابا ذوق می کردم! یک ساعت عاشقانه نگاهشون می کردم ...بعدم اصرار می ورزیدم که بقیه هم کتابای منو نگاه کنن! خلاصه دیروز واقعاْ اوضاع فجیعی داشتم...انگاری یاد جوونیام کرده بودم! آخه اون موقع ها عاشق مدرسه بودم و نزدیکای مهر با کتاب خریدن و این چیزا ، ذوق مرگ میشدم!

راستی بالاخره بعد از درخواست های مکرر ما به درگاه الهی، برنامه ی کلاسامون درست شد و دیگه نباید مثل پارسال از صبح علی الطلوع تا ظهر ، اونم تو اوج گرمای تابستون بشینیم سر کلاس...الان فقط روزی یک ساعت و نیم می ریم مدرسه...

بعدشم اینکه به طرز عجیبی دچار فقدان هیجان شدم! آقا چرا این تابستون اینهمه بی هیجانه؟ یه اتفاقی ، یه ماجرایی...مثل اینکه هیچ خبری نیست!

من دیشب خواب عروسیمو دیدم!  میگن اگه خواب عروسی کسی رو ببینی طرف می میره...خلاصه مارو حلال کنین ها...اگه یهو دیدید غیبم زد بفهمید که انا لله و انا الیه راجعون.... 

ببینید شما شاهد باشید که من هیچ حرف خاصی واسه آپیدن ندارم....بعد نگید چرا دیر به دیر آپ می کنم ها...راستی مگه من تا الان هیچ وقت حرف خاص می زدم؟  

تلفن خونه ی دوتا از دوستام قطع شده...اون یکی دوستمم رفته سفر...و من بزرگترین سرگرمیمو که زنگ زدن به رفقاس، از دست دادم! تازه روزه هم هستم درنتیجه یکی دیگه از سر گرمی هامو که خوردنه ، باز از دست دادم...تازه آهنگ جدید هم ندارم که بگوشم پس این یکی سر گرمیمو هم از دست دادم! احتمالاً با شاهکارای مخابرات که این روزا معلوم نیست داره چه غلطی می کنه، به زودی تلفن ما هم قطع میشه ، در نتیجه من یه چند روزی این یکی سر گرمیمو هم که اینترنته ، باز از دست می دم....می خوام یه کتاب از زندگیم بنویسم به اسم از دست رفته...اثر جاودانه ی X !

جمعه با مامانم رفتم پارک... اینقدر خوب بود! بالاخره برای نجات پیدا کردن از این حس از دست رفتگی پناه بردن به این محیطا بد نیست...

* دیوونه شدم رفت...یه نیمچه عقلی هم که داشتم کاملاً در معرضه نابودیه...بین خودمون باشه ها...دیگه دیوونگی هام برام لذت بخش نیست! داره نگرانم میکنه...

2 نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 9:46 توسط X |