|
|
یه نقطه ی سیاه! |
|
|
چطورین ملت؟ مارو نمی بینین خوش میگذره؟ مدتیه که کمتر میام نت و این حرفا دیگه... البته هنوز خیلی تحت تاثیر اتمسفر کلاس قرار نگرفتم ولی در حال زور زدنم که آدم شم و دیگه بله...
* راستی من دو هفته ی اول سال رشته ی ریاضی بودم ولی باز برگشتم تجربی! بالاخره درد فراق و دوری از دوستان و ترس از اینکه نکنه خدایی نکرده خودمو از جامعه ی پزشکی دریغ کنم و اینجوری ها بود که برگشتم...خب نظرتون چیه؟ خیلی اشتباه کردم؟ اصلاً کی از شما نظر خواست؟ * ببینید توی این شبای قدر اگه واسه من دعا نکنین امیدوارم که هیچ کدوم از دعاهای خودتون قبول نشه... * این یه جوکه...به هرکی گفتیم کلی خندید!!! اگه گفتید به یه نقطه ی سیاه توی تاریکی چی میگن؟ - میگن جزیی از تاریکی... اگه گفتید به یه نقطه ی سیاه توی روشنایی چی میگن؟ - پپسی کولا اگه گفتید به یه نقطه ی سیاه روی دیوار چی میگن؟ - میگن تو اینجا چیکار می کنی؟ اگه گفتید به یه نقطه ی سیاه هرجایی که باشه چی میگن؟ - هیچی...مگه قراره همش به یه نقطه ی سیاه یه چیزی بگن؟
خداییش الان لابد غش کردید از خنده...یا شایدم بس که این جوک بی مزه بود رفتین خودکشی کنین! خیلی هم با مزه بوددددددددددددددد.........آدم باید سعی کنه به همه چی توی زندگی بخنده...شادی جزیی از اسلامه! اصلاً آدم باید الکی بخنده...اصلاً هر کی به این جوک نخنده خیلی بی ذوقه |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 18:59 توسط X
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم مي خواد يه دل سير گريه کنم آخه واسه آپ کردن هم همون جوريه....فکر کنم بايد نقل مکان کنم به بلاگ اسکاي يا هر خراب شده ي ديگه اي...! به هرحال بايد هر جور هست عالم وبلاگ نويسان رو از وجود خودم محروم نکنم! مگه نه؟ نميشه شما هم به خاطر گل رو ي من يه دونه وبلاگ توي بلاگ اسکاي بزنيد ؟ تا من بتونم راحت بيام پيشتون؟ چي؟ نيام؟ يعني مهم به هرحال اميدوارم با هر بدبختي هم که شده اينايي که دارم مي نويسم رو بتونم بفرستم روي وبلاگم یا اگه نشد بفرستمشون واسه یک از شماها که برام آپ کنید! و خدا حافظي کنم فعلاً ! تازه همش تقصير شماس...شما هيچ وقت به خاطر داشتن من ، خدارو شکر نکرديد و الانم ديگه منو از دست داديد...خدا داره خشمش رو نشونتون ميده که بلاگفارو واسه من اينجوري کرده....البته فکر کردم شايد واسه شهرستان ما اينجوريه و واقعاً بايد تبريک گفت به مديريت سايت بلاگفا که اينهمه خوب جواب سوالارو ميده...آخه من هم ايميل زدم بهشون و هم از سايت پيغام فرستادم ولي دريغ از يه جواب کوتاه! واقعاً که...! حداقل يه جوابي ميدادن و ميگفتن خانم محترم اشکال از سايت ما نيست! اينجوري من مي رفتم دنبال راه حلاي ديگه....البته از سایتاي فيلتر شکن هم استفاده کردم ولي بازم درست نشد...( آخه يه مدت بلاگفا واسه بعضي شهرستان ها فيلتر شده بود....) من خودمم یه سر رفتم آی. آس. پی و پرسیدم ازشون که این مشکل ناشی از چیه؟ گفتن شاید مخابرات بعضی از سایتارو اینجوری کرده و ما کاری نمی تونیم بکنیم... ولی خب اگه مشکل اینه پس چرا سایتای فیلتر شکن هم نمی تونن بازش کنن؟ واقعاً گیج شدم من...البته امروز در کمال خوشحالی دیدم بعضی از وبلاگا راحت باز شد...اینکه که می گم راحت باز شد یعنی بعد از دو سه بار امتحان کردن...اما متاسفانه کامنت دونی ها همچنان یا باز نمیشه یا با بدبختی بازمیشه!
خب دیگه....فعلاً باید بدون من بمونید!
خداحافظ!گريه هم نکنيد
اضافه شده در روز دوازدهم مهر : این بلاگفا یه دفعه درست شد و من تا حد مرگ خوشحال شدم...ولی الان دوباره مجدداْ مخصوص اجرای مسابقات دو میدانی روی اعصاب منه....باور کنید هروقت که این بلاگفای نکبت خوب بشه من یه سر به همه می زنم...
راستی لازمه که از شیرین ( Y ) تشکر مخصوص کنم...آخه این چند وقت به خاطر مشکلات بلاگفا متنم رو می فرستادم واسه شیرین تا برام آپ کنه...امیدوارم این دفعه این تیکه ی اضافه شده رو دیگه خودم به هر بدبختی که هست بتونم بفرستم و به اون زحمت ندم...!
فعلاً بای! درضمن این بلاگفا هر کسی رو از رو ببره عمراْ اگه من از رو ببرم...X شکست ناپذیر است!
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 4:13 توسط X
|
|
||
|
|
بازهم بوی ماه مدرسه...( تسلیت! ) |
|
|
* چیه؟ چی می گین؟ الان من باید خوشحال باشم مثلاَ ؟ که چی؟ که مدرسه باز شده؟ دمتون گرم بابا...خیلی باحالین! چه توقع هایی از آدم دارید ...شما اگه جای من بودید و همین روز اول مهر معلمتون برای فرداتون امتحان میذاشت چه احساسی بهتون دست میداد؟ هان؟ هاننننننننن؟ بازم می تونستید خوشحال باشید؟ بازم می تونستید بگید واییی...به به...مدرسه...! اصلاً می خواین از شدت خوشحالی پاشم اینجا براتون عربی برقصم؟ اینقدر سربه سرم نذارین ها...اشکمو در نیارین! حسابی قاطم...آره دیگه...اینم از اول مهر...تابستون چه بی رحمانه زود تموم شد! دلتون نگرفته؟همش ذوق می کردم که امسال میرم کلاس جدید و بر و بچ جدید و خلاصه تنوع دیگه...ولی الان دلم تاپ تاپ می زنه که برگردم همون کلاس خودمون! با همون بچه ها...امروز که همش زنگای تفریح ولو بودم توی کلاس قبلی ...چه حالی داد...همش همدیگرو مسخره می کردیم...کتک می زدیم..می خندیدیم... اگه مدرسه همینارو هم نداشت که هیچی دیگه ، شخصاً روز اول مهر مستقیماً می رفتم بمیرم! کاش میشد برگردم پیش رفیق خودم! ولی خب دیگه خریت محضه اگه من دوباره تغییر رشته بدم! یه بچه ی خوب یه بار تصمیم می گیره! مگه نه؟ البته همه می گن خوب کاری کردی تغییر رشته دادی...بالاخره به اینجا هم عادت می کنم! فقط کافیه یه خورده با این بچه های این کلاس هم قاطی شم ! من بیچاره با این عینکم * راستی من نمی دونم جدیداً این بلاگفای (...) چه مرگش شده که من نمی تونم برای کسی راحت کامنت بذارم! یعنی باید خودمو بکشم تا یه صفحه ی نظر دهی باز بشه... مشکل از کامپیوترم نیست ها...برای رفتن به بقیه ی سایتا مشکلی ندارم! فقط همین بلاگفا....و مخصوصاً کامنت دونی هاش به سختی میان...! نمی دونم شاید توی بعضی از شهرستانا اینجوری شده باشه...خواهشاً اگه کسی می دونه چه کار باید بکنم ، راهنمایی کنه مگه نه امکانش هست با این وضعیت در آینده ی نزدیک از نظرات گرانبهای من محروم بشید!چون واقعاً من این چند روز وقت بسیاری رو با اعصاب داغون پای کامپیوتر می گذروندم که بتونم کامنت بذارم! هر بار هم که هوس آپیدن به سرم می زنه ، این بلاگفا خودشم باز نمیشه ( مثل الان)....واقعاً که عجب دنیایی شده...! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 20:19 توسط X
|
|
||