تبليغاتX
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند...بیا که صاف شود این هوای بارانی...
افسردگی!!!
سلام ملت...چاکر تک تک شما...مخلص قطره های اشکتون که با دیدن اینکه بالاخره آپ کردم ، همین جوری زرت زرت روی گونه هاتون جاری شده...! خوبین؟ خوش می گذره؟ منم بد نیستم... یه مدت شدیداً با این بلاگفا در گیر بودم و خلاصه ذوق آپیدنم تماماً کور شد! متاسفم... الانم هرچی فکر کردم نفهمیدم چی بنویسم...گفتم بی خیال ،مهم اینه که بالاخره همین جوری یه حرفی بزنم تا دل شماها واشه... درس و مدرسه هم که فعلاً رو هواس...یعنی عشقی میریم مدرسه و بر می گردیم وباز میریم مدرسه و باز بر می گردیم و بازم میریم وباز...و خلاصه هیچ اتفاق خاصی هم نمی افته و نه ما از درسا چیز خاصی دستگیرمون میشه و نه در نمره هامون تفاوت زیادی به چشم می خوره و خلاصه زندگی اینچنین می گذره دیگه....البته ناگفته نماند که عده ی بسیاری از بچه ها عجیب دارن می ترکونن واسه کنکور...ولی من که هرچی خودمو توی آینه نگاه می کنم می بینم اصلاً شبیه کنکوری ها نیستم!!!اصلاً انگار نه انگار که سال دیگه کنکوری هم وجود داره...بعضی وقتا که می بینم بقیه چقدر استرس دارن و من چقدر بی خیالم ، از بی خیالی خودم ، استرس می گیرم...چقدر زود بزرگ شدم ها... آخه یه زمانی بچه های توی این سن و سال به نظر من خیلی بزرگ میومدن و الان خودمم رسیدم به این سن ولی اصلاً احساس نمی کنم که با سالای پیش فرقی کردم...

* راستی من دارم افسرده میشم! نمی دونین که چقدر کلاس داره که.... چیه؟ دیوونه ام؟ خودتی...درست صحبت کن ها.......خلاصه یه مدت اهل کتاب بودم که بعد دیگه حوصلشو نداشتم و حوصلم در زمینه ی تلوزیون هم به سرعت پرید و همین طور کم کم دارم از اینترنت و موزیک هم زده میشم...پس دارم افسرده میشم!

البته با اینکه حس نت اومدنم نیست ولی به وبلاگای بعضی هاتون بدجوری عادت کردم...اونقدر که حتی از سر روزانه هاتون هم نمی تونم بگذرم...ولی خب مثل همیشه حس کامنت گذاشتن و ور زدن ندارم...دیگه با این مسخره بازی هایی که یه مدت بلاگفا در اورد ، کاملاً حس چرت و پرت گفتنم پر کشید!

خب دیگه...من فعلاًبرم! کاری ندارید؟ بای.


2 نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 13:32 توسط X