تبليغاتX
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند...بیا که صاف شود این هوای بارانی...
عید شکر گزاری!!!

 قرار شده توی ایران هم یه روزی رو به عنوان عید شکر گزاری اعلام کنن ! خلاصه ملت نشستن کلی فکر کردن تا ببینن خدا توی چه روزی بهترین نعمتو به اونا داده...دیدن ای بابا این که مشخصه! چه روزی بهتر از روز تولد X ؟ هان؟  خداییش شما موافق نیستین؟ حالا بپرین برین این عید بزرگ رو جشن بگیرین...و حتماْ خدا رو شکر کنین! به هرحال من کم نعمتی به کره ی زمین نیستم که...تولد تولد تولدم مبارک.....! دست دستتتتتتتتتت....سوتتتتتتت.تشویقققققققققق.....یه کف مرتب! اوا...خجالت بکشین! این جلف بازیا چیه؟ صلوات لطفاْ...!


خب یه سال دیگه هم ما پیر شدیم! جوونی کجایی که یادت به خیر...!                

* راستی امتحانای ترم اول ما هم تموم شد!      چی؟ نمره ها؟ خب حالا وارد جزئیات نشید لطفاْ! اصلاْ نمره مهم نیست! نمره ملاک یادگیری نیست!   من الان یکی دو روزی تعطیلم و خلاصه دارم وقتمو به بطالت می گذرونم...به جان شما اینقدر حال میده که حد نداره...اصلاْ در و دیوار خیلی تماشایی و جالبن و من صبح تا شب میشینم نگاشون میکنم! سرگرمی از این مفید تر سراغ دارین؟ چی؟ برم به مواد مخدر روی بیارم؟ برم اکس بترکونم؟ !!! برم محض تنوع از خونه فرار کنم؟ ای ول...دمتون جمیعاْ گرم...خوشم میاد همه تون پایه ی دوست ناباب بودنین! خیلی حال میده...نه؟     چی؟ خیلی بی مزه ام؟ یخ کنم؟ برم بمیرم با این همه نمک...قربونت...لطف داری! نه حالا...فعلاْ وقت ندارم واسه مردن! ایشالله واسه بعد...!

خب دیگه چه خبر؟ گل بگیرن در وبلاگ منو؟ که چی ؟ که آپ نمیشه؟ خب چیکار کنم! به جان همون یه دونه بچم که رفته خارج قسم ، حوصله ندارم! ولی فکر کنم از این به بعد بیشتر آپ کنم...

این جک توی وبلاگ گیلاسی بود :

به اقای پرزیدنتمون میگن نظرت در مورد شهدا چیه؟ می بینن میزنه زیر خنده ! میگن چرا میخندی !! میگه محمود داره گریه میکنه !    

 این جک اصلاً جنبه ی سیاسی نداشت ...خواهشاً چپ چپ نگاه نکنین! به هرحال پس فردا توی زندان می بینمتون! آخه به جرم فعالیت سیاسی می گیرن می برن منو...!  حالا فقط یه جک تعریف کردما...ببین سرنوشت آدمو کجاها که نمی بره...یعنی من باید بقیه ی زندگیمو توی زندان بگذرونم ؟ یعنی دیگه همه چی تموم شد....بچه هامو می سپارم به خدا...! خداحافظ...   

2 نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 9:54 توسط X |

بازی یلدا!
بنده از طرف دوتا از دوستان گرامی دعوت شدم بازی یلدا...! و الان در حال ذوق مرگی شدید هستم!

و اینجا هم معرفی بازی واسه اونایی که نمی دونن چیه: http://www.globalpersian.com/archive/dynamic/044215.html

البته الان یه چند قرنی دیر شده واسه نوشتن...ولی خب چون بازی جالبیه ما همچنان تا یلدای بعد ادامش می دیم و همه رو هم قاطی بازی می کنیم...!

1 - من اصولاً آدمی هستم که بعضی وقتا شدیداً خودم رو هم کلافه می کنم و عمراً اگه بتونم حتی خودم با خودم راه بیام....و در اکثر مواقع دچار خوددرگیری ام!

2- اصلاً شخصیت ثابتی ندارم! مثلاً بعضی وقتا عاشق تحول و تنوعم ولی بعضی وقتا هم اصلاً دلم نمی خواد چیزی تغییر کنه! البته درکل میشه گفت از یکنواختی بدم میاد ولی با وجود این احساس می کنم یکی از یکنواخت ترین زندگی هارو دارم!

3- هرچقدر بزرگ تر میشم نسبت به همه چی بی تفاوت تر میشم و همه ی علایقم رو از دست میدم...در کل احساس پوچی و فنا می کنم! کوفت...به خودتون بخندید!

4- آدم فوق العاده احساساتی ای هستم که در جلوی بعضی ها بی نهایت احساساتم رو بروز میدم و جلوی بعضی های دیگه اصلاً توانایی ابراز احساساتم رو ندارم و واسشون فوق العاده آدم بی عاطفه و بی شعوری جلوه می کنم!

5- دلم می خواد یه نفر رو داشته باشم که بتونم بی نهایت باهاش حرف بزنم...کسی که حوصله ی آدمای پرحرفو داشته باشه...! چون من بسیار تا بسیار علاقه به ور زدن دارم! و اوصلاً سفره ی دلم پیش همه سریعاً باز میشه...پس اگه واقعاً یه نفر بود که حرفای منو گوش میداد و من فرصت داشتم اونقدر باهاش حرف بزنم که حالم از حرف زدن بهم بخوره ، در اون صورت دیگه پیش بقیه بیخودی حرفامو نمی گفتم! به هر حال و با وجود همه ی اینا جداً خدا همیشه به حرفام گوش میده...ولی کاش میشد که اونم باهام حرف میزد! یه بار به خودشم گفتم که دلم می خواد بیاد اینجا و باهام حرف بزنه...ولی خب اون همیشه واسه حرف زدنش شیوه های مخصوص خودش رو داره!

این بازی باید با شماره ی 5 تموم شه...ولی با توجه به علاقه من به حرف زدن پس ادامه میدم...

6- دلم می خواد بازم بتونم شعر بگم! اصلاً دلم می خواد مثل گذشته ها باشم...از خیلی لحاظا! مثلاً دوست دارم مثل گذشته ها حوصله ی خیلی از کارارو داشتم...مثل کتاب خوندن!

7- دلم می خواد یه دوست پایه داشتم که با من میومد می رفتیم می گشتیم...!

8- به شدت به دوستام وابسته ام و دوستشون دارم ولی بعضی وقتا اونقدر میرن رو اعصابم که دلم می خواد خفشون کنم! و بعضی وقتا هم احساس می کنم که همشون خیلی از خود راضی ان...خب در واقع منم یه خورده پرتوقعم!

9- بزرگترین آرزوم اینه که یه روز بتونم احساس کنم که چقدر وجودم واسه بقیه مهم و لازمه و براشون مفیدم....دلم می خواد یه آدم خاص باشم! خاص از همه لحاظ....

10- دوست دارم بتونم خیلی درس بخونم ولی نمی خونم....در واقع خیلی از کارارو که می خوام بکنم ، نمی کنم...خداییش نمی دونم چرا!!!

11- دلم می خواست می تونستم به بعضی ها بگم که چقدر اذیتم می کنن...دلم می خواست یه بارم که شده همون طور که بارها گفتم چقدر دوستشون دارم یه بارم می گفتم که با کاراشون منو بعضی وقتا پر از تنفر می کنن...

12- از بچگی دلم می خواست یه خورده لاغر تر بودم! کوفت...مجدداً به خودتون بخندید!

13- دلم می خواد مورد توجه ی همه باشم...و همه دوستم داشته باشن! دلم می خواد احساس کنم که لازم نیست قاطی یه جمع شم و بالاخره اونا خودشون بیان و منو قاطی کنن...

14- دلم می خواد در آینده آدم پرکار و فعالی باشم و کلی مسئولیت داشته باشم و تا می تونم به اطرافیان کمک کنم... در واقع دوست دارم در آینده خیلی چیزارو جبران کنم!

15 - دیشب دلم می خواست با دوستام برم سینما ولی نشد...! خودم همه رو راضی کردم تا بیان ولی همه موافقت کردن که دیشب برن و منم هر چی زور زدم که بیاین امشب بریم قبول نکردن...! و ظاهراً خیلی هم براشون مهم نبود که من باشم یا نباشم...! خلاصه این روزا دوست دارم با یکی برم سینما...! چیه مگه؟ خب اینم می تونه یه آرزوی موقتی باشه دیگه...!

16- یه مدتیه که درگیر یه چیز تازه ام....و می ترسم که باور کنم الان چند ساله که درگیرم...فقط دوست دارم که بیشتر از این طول نکشه...


خب همه ی اینایی که نوشتم شاید خیلی ربطی به بازی یلدا نداشته باشه ولی مهم اینه که من بالاخره آپ کردم! نیششششششش! واما رسم بازی اینه که 5 نفر دیگه رو هم به بازی دعوت کنیم و اکثر شماها قبلاً نوشتید فقط شیرین و فافا و فرناز و ناژین و مهدی ( رزهای سفید ) ننوشتن! پس دست به کار شن لطفاً...

2 نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 13:24 توسط X |

اخه اینم شد زندگی که ما داریم...بلاگفا به خدا می زنم تو گوشت حالتو می گیرم ها.......! تو رو خدا یه نگاه بندازین به پست قبلی...ببینید....اول اینکه این بلاگفا یه موقع ها که عمراً کار کنه ولی این دفعه تا دستم خورد و یه دفعه رو حذف کیلک شد، بلاگفای لامصب با یه سرعت باور نکردنی اونو حذف کرد...خداییش اگه جایی یه آدمی بدشانس تر از من دیدید سلام منو بهش برسونید! تازه بعد از کلی بدبختی رفتم پست خوشکلمو از آفلاین کپی کردم تا دوباره بفرستمش رو وبلاگ که اونم اینجوری بدون آدمکاش درش اورد...! تازه نظرات قشنگ شماها هم پاک شد....مصیبت وارده رو به من تسلیت بگید! به جان همتون اعصابم خیلی داغون شد! الان از شدت غم داره قلبم میاد تو دهنم! .......این نظرات آخری رو هنوز نخونده بودم ها...دوباره بذارید!
2 نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 13:52 توسط X |