|
|
|
|
|
کاش میشد یه کاری کنم براش....یه کاری که آرومش کنه....خیلی سخته یکی که اینهمه دوستش داری ، اینهمه غصه بخوره و بیقراری کنه و کاری هم از دست آدم برنیاد...! باورم نمیشه........نمی دونم چیکار کنم....نمی دونم باید چی بگم.....چه جوری دلداریش بدم! نمی دونم باید کنارش بمونم یا نه....نمی دونم....فقط می دونم که دارم دیوونه میشم! دلم براش یه ذره شده...دلم واسه خنده هاش تنگ شده...! کی دوباره می تونم خنده هاشو ببینم؟چند روز دیگه؟ چقدر باید بگذره؟ کاش می تونستم یه کاری کنم! از خودم بدم میاد...نمی دونم چرا!!! شاید شمام جای من بودید همین احساس بهتون دست میداد...! من دوستمو خیلی زیاد دوست دارم...کاش می تونستم یه کاری کنم براش....ولی کاری از دستم بر نمیاد! چون اون به هرحال باباشو از دست داده و الان غیر از مامانش کسی رو نداره...دلم می خواست می تونستم براش مثل یه خواهر بودم ...ولی نمی دونم چه کار باید بکنم! دلم می گیره وقتی می بینم بی صدا داره گریه می کنه...همیشه دلم می خواست وقتی ناراحته باهام حرف بزنه...همیشه اصرار می کردم که با من درد ودل کنه تا راحت بشه....اما الان دیگه کار از درد ودل هم گذشته....نمی دونم چه کار کنم....نمی دونم.... |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 13:28 توسط X
|
|
||
|
|
مشرق خیال... |
|
|
سلام به همگی...! می دونم از اینکه دیدید بعد از این چند قرنی که گذشت بالاخره آپ کردم، دارید سکته می کنید از خوشحالی...! امیدوارم این افکار وحشتناک به سرتون نزده باشه که خدایی نکرده من دارم درس می خونم که نمیام یه سر به این وبلاگ تنهای بی کس بیچارم بزنم و محض رضای پروردگار آپش کنم! راستش رو بخواین مدرسه این روزا دیگه واسه ما آیینه ی دق نیست بلکه محیطی کاملاً مملو از سرگرمی و خنده و شادی و تفریح و خالی از هرگونه افکار پلید درسی می باشد!!! البته برای یه عدی خوشحال مثل من اینجوریه و صد البته همیشه هم اینطور نیست! چون بالاخره مام آدمیم دیگه...یه وقتایی یه خورده غیرت علمی در درونمون بوجود میاد! خب از شما چه خبر؟ خجالت نمی کشید که این وبلاگ بیچاره ی بخت برگشته ی تنهای منو ول کردید به امان خدا؟ الهی بمیرم براش...یه مدت دست به سر و روش نکشیدم...! گفتم حالا که بعد از مدت ها اومدم سراغش حداقل قالبشو عوض کنم...البته لازمه که بازم از مهدی (devil cats ) تشکر کنم که اون قالب قبلی رو واسه تولدم ساخت... * باورتون میشه یه ماه دیگه عیده؟ چرا نمیشه؟ باور کردنش که سخت نیست! هست؟نیست؟ اصلاً سوال جالبی نبود؟ نه؟ خب اصلاً به من چه...من فقط خیلی خوشحالم که یه ماه دیگه عیده! یکی از دوستام قول داده توی عید یه مهمونی مشت بگیره و همه رو دعوت کنه... * این تست روانشناسی رنگا رو که اگه دقیقاْ همون جوری که توضیح داده ، انجام بدید ، شرط می بندم که حسابی حال می کنید...خیلی چیزاش دقیقاً واقعیه! یادتون نره که حتماً امتحانش کنید... * بدجوری از این شعر خوشم اومد: من روز خویش را با آفتاب روی تو ، کز مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم . من با تو می نویسم و می خوانم من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوق این محال :که دستم به دست توست ! من،جای راه رفتن ، پرواز می کنم! آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا درمیان جمع خاموش می نشینم: موسیقی نگاه تو را گوش می کنم. گاهی میان مردم ، در ازدحام شهر غیر از تو هرچه هست فراموش می کنم... ((بخشی از شعر از مشرق خیال از فریدون مشیری )) |
||
|
2
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 12:35 توسط X
|
|
||