|
|
مجسمه ی بدبختی! |
|
|
اینم از تعطیلات! لامصب چه زود گذشت! با اینکه حوصله ی من یکی بسیار سر رفته بود و دیگه از تماشا کردن در ودیوار خسته شده بودم ولی به هرحال بازم چندان مایل نیستم برم مدرسه! آخه شما هم اگه جای من بودید و قرار بود اولین روز مدرسه از سال جدید رو برین بشینین سر کلاس فیزیک ، حتماً اصلاً هوای مدرسه نمی کردید! می فهمید سیستم کلاس فیزیک ما چه جوریه؟ این جوریه که با ترس و لرز می رین پا تخته و بعدش در حالیکه احساس می کنید سوالای شب اول قبر داره ازتون پرسیده میشه ،از شدت ترس میرین رو ویبره و حالا اگه مثل بچه ی آدم خونده باشید یه چیزی سر هم می کنین و جواب میدید و اگرم مثل بچه ی غیرآدم نخونده باشیدپس مثل بز به معلم و تخته خیره میشین ! ولی به هرحال در هر دو حالت نهایتاً با رنگ پریده بر میگردین سر جاتون و روی صندلی غش می کنید! به همین راحتی... راستی سیزده به در کجا رفتید؟ مگه بارون گذاشت جایی برید؟ ما رفتیم ولی سه سوت برگشتیم! به هرحال از توی خونه موندن که بهتر بود...! *ببینم اگه با یه آدمی که واسه اعتقاداتتون ارزش قائل نیست رو به رو بشید چه می کنید؟ یه نفر که خیلی به خودش مطمئن باشه و فکر کنه حتماً کارش درسته! خداییش بگید من با این آدم چه کنم؟ البته از پذیرفتن هرگونه برخورد فیزیکی معذوریم ! پس پیشنهاد حمله ندید! فقط بگید لفظاً چه جوری میشه یه نفر رو قانع کرد که به طرز فکر شما احترام بذاره! البته در صورتی که خیلی احساس لزوم بشه ، یه خورده مشت و لگد میشه چاشنی قضیه کرد! خب چیه؟ چرا اینقدر حرف می زنم امروز؟ ببینید من اینهمه کم آپ می کنم ، چه طور دلتون میاد بگید چرا اینهمه حرف می زنی؟!!! * راستی چه طور میشه یه وبلاگ رو با تمام محتویاتش به یه آدرس دیگه منتقل کرد؟
خب دیگه برید دنبال زندگیتون...فعلاً بای. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 22:4 توسط X
|
|
||
|
|
سال نو همچنان با بی حوصلگی های سال گذشته ادامه دارد! |
|
|
از صبح که بیدار میشم خدا شاهده شونصد دفعه تصمیم قطعی می گیرم برم بشینم سر درسام ولی نمی دونم چی میشه که میام می شینم پای کامپیوتر و تلویزیون و هرکوفت زهرمار دیگه ای غیر از درس!!! اصلاْ به من چه خب؟ کدوم خری توی عید درس می خونه؟ مخصوصاْ اونایی که دیگه قبل و بعد از تعطیلات رسماْ سیستم درس خونیشون تعطیله، خداییش چه توقعیه که بشینن عیدرو درس بخونن؟ هان؟ اینم شد زندگی اصلاً؟ اصلاً اینجا چرا اینقدر خلوته؟ اون مگسه چیه داره اون گوشه می پره واسه خودش؟ چرا این وبلاگ من اینقدر یه جوری شده؟ چه جوری شده؟ چه می دونم...! اصلاً حال نمی کنم باهاش! یعنی چی حوصله ندارم آپش کنم؟ دلم می خواد بیام تا صبح چرت و پرت بنویسم! دلم می خواد روزی شیش بار آپ کنم و بی وقفه زر بزنم! اینقدر دلم می خواد بنویسم ولی حوصله ندارم! اصلاً چی شده که حال و حوصله ی من رفته گم و گور شده! ای که الهی خبر مرگش رو برام بیارن! حال و حوصلمو میگم ها...آخه خاک بر سر مدت بسیاری که رفته و معلوم نیست الان کدوم گوریه! به جان خودم هرچی هم آگهی دادیم روزنامه و این ور و اون ور ، بازم ردی ازش پیدا نشد! الهی بره زیر تریلی ۱۸ چرخ که دیگه رسماً واسش سیاهپوش بشم! البته خیلی هم قاط نیستم... الان یه لبخند ملیح روی لبمه...! خیلی هم خونسرد نشستم اینجا! خب اینم یه مدل قاط زدنه دیگه...!
* راستی چه جوری میشه یه وبلاگ رو با محتویاتش به یه آدرس دیگه منتقل کرد؟
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 22:0 توسط X
|
|
||
|
|
بازم بهار...! |
|
|
اینم از عید...همیشه عید رو دوست داشتم...با اینکه عیدا واسه من خیلی آروم و بی سر وصداس و دید بازدیدامون هم همون یکی دو روز اول تموم میشه ولی همین جوریشم خیلی نوروز رو دوست دارم...عاشق سفره ی هفت سینم! و هرسال دوست دارم به سفره ی ساده ای که پهن می کنیم خیره بشم و دلم می خواد حالا حالاها پهن باشه! سال ۸۵ هم تموم شد! به قول معروف این نیز بگذرد...! امیدوارم سال ۸۶ یه سال قشنگ و با صفا و جدا از همه ی غصه ها باشه...! دارم مثل مجری های تلویزیون حرف میزنم ها...! راستی واسه سال تحویل بیدار شدید؟ اگه شدید که هیچی ! ولی اگه خواب موندید پس دلتون بسوزه چون ما از سر شب تا ساعت ۵ صبح بیدار بودیم ...! اصلاْ دلم نمی خواد لحظه ی سال تحویل رو از دست بدم حالا هر موقع هم باشه فرقی نمی کنه...نوروز رو دوست دارم...لحظه ی تحویل سال،توی دلم یه شادی کوچولو احساس می کنم...البته مثل بچه گیهامون نوروز الان دیگه رنگ خاصی نداره که...دیگه ذوق عیدی گرفتن و لباس نو نداریم...ولی به هرحال یه احساس ذوق و شادی کوچیکی هنوز توی دلمون مونده و تا آخر عمر هم می مونه...! عیدتون مبارک...
از شعرای فرزاد حسنی بدجوری خوشم میاد ، این شعرش رو هم شب سال نو خوند، بالاخره پیداش کردم که بذارمش اینجا...تقدیم به همه ی شما! مژده بده دارم می یام سراغت
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 13:42 توسط X
|
|
||