تبليغاتX
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند...بیا که صاف شود این هوای بارانی...
یه خاطره!
بعد  از اینکه چند تا امتحان مشت کنسل شد چون حسابی ذوق مرگ بودم سریعاْ از رفقا خواستم که عصرش بریزن خونه ی ما و حال کنیم ! این وسط مامان یکی از همین رفقا زیادی سخت گیره! این رفیق ما هم به خاطری که بتونه یه جوری جیم شه بیاد خونه ی ما به مامانش گفته بود که ما می خوایم بریم خونه ی ایکس، فیزیک کار کنیم!  حالا قرار بود ما هر غلطی بکنیم غیر از درس خوندن ها....! خلاصه اون روز ما بساطی داشتیم! مامان دوستم شخصاً تلفنی از من که میزبان بودم قول گرفت که مثل بچه ی آدم بشینیم درس بخونیم! گفت امتحانا نزدیکه، تفریحات دیگه رو بذارین واسه بعد!  منم که نمی دونم چرا در نظر مامانا ایقدر بچه مثبت به نظر میام و حرفم سنده، با یه لبخند شیطانی گفتم رو چشمم! حتماً بچتون رو می شونم سر درس خوندن! خلاصه بعدش هم ما همین طور بزن وبکوب داشتیم که کم کم شب شد و خواستیم پیتزا بزنیم توی رگ! این رفیق ما با اون یکی رفیقمون هم هوس پیاده روی به سرشون زد و گفتن ما می ریم پیاده روی! سر رامون هم پیتزا می خریم بیاریم شما کوفت کنید! اونا که رفتن باز دوباره مامان دوستم زنگ زد! نمی دونم از کجا زنگ میزد! خلاصه شماره رو نشناختیم و گوشی  رو برداشتیم! ماها که تو خونه بودیم شخصاً شیش بار سکته کردیم تا بالاخره یه دروغی سر هم کردیم و گفتیم گلاب به روتون ، دخترتون رفته WC !  هر وقت اومد میگیم بهتون زنگ بزنه! بعدشم گوشی رو گذاشتیم رو اشغال! ومن مثل ذرو که سه سوت آماده میشد، پریدم مانتو و مغنعه پوشیدم و دویدم توی خیابون به دنبال این دوتا الاغ! هرچی هم بقیه پشت سرم داد زدن شلوار خونه پاتهههههههههه! من اهمیت ندادم چون تحت شرایط استرسی قاطی می کنم! همین جور مثل دیوونه ها و عین این فیمای اکشن،از بین ماشینای توی خیابون می پریدم و دو میدانی راه انداخته بودم تا خودمو به الاغای مذکور برسونم! حالا من داشتم از استرس می مردم و ولی این خانما قدم زنون وخندون می خواستن برگردن! هی میگم بدو مامانت می خواد زنگ بزنه! بازم عین خیالش نبود! تا اینکه من چنان استرسی بهشون وارد کردم که دیگه اونام داشتم می دویدن! بالاخره رسیدیم خونه! بعدشم سر و ته قضیه یه جور به هم اومد! ولی خاطره ی من با اون شلوار و درحال دویدن توی خیابون حالا حالاها واسه ملت می مونه!

خب حالا چی شد که یهو هوس خاطره تعریف کردن به سرم زد دلیلش اینه که دیدم وبلاگم رو یه مدت بدجوری ول کردم به امان خدا! دیدم بد نیست همین اتفاقای ساده ی دور وبرم رو توش بنویسم! آخه دلم می خواد اینجا آپ بشه! دلم می خواد اینجا و همه ی وبلاگایی که می شناسم جریان داشته باشن و ساکت و بی سر وصدا نمونن!

خب دیگه...ایام امتحانای ما هم دوباره رسید! فصل ناله کردن شروع شد! متقاضیان گوش کردن به ناله های یه بیچاره ، می تونن در این ماه دائماً به وبلاگ بنده سر بزنن! دعا هم یادتون نره...هم اکنون نیازمند دعاهای سبز شما هستیم!

فعلاً بای!

2 نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:1 توسط X |

زن!
این متن بسیار زیبا رو از وبلاگ گیلاسی کش رفتم! بخونید و کف کنید:

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،
از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند!
2 نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:29 توسط X |