تبليغاتX
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند...بیا که صاف شود این هوای بارانی...
زندگی
زندگي راز بزرگي ست كه در ما جاري است

زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست

زندگي وزن نگاهي ست كه در خاطره ها مي ماند

شايد اين حسرت بيهوده كه در دل داري

                                               شعله گرمي اميد تو را خواهد كشت

زندگي درك همين اكنون است

 زندگي شوق رسيدن به همان فردائيست

                                                            كه نخواهد آمد

تو نه در ديروزي،و نه در فردايي

                                           ظرف امروز ،پر از بودن توست

شايد اين خنده كه امروز دريغش كردي

                                              آخرين فرصت همراهي با اميد است

زندگي ياد غريبي ست كه در حافظه خاك به جا مي ماند

زندگي سبزترين آيه در انديشه برگ

زندگي خاطر دريايي يك قطره در آرامش رود

زندگي حس شكوفايي يك مزرعه در باور بذر

زندگي باور درياست در انديشه ماهي ،در تنگ

زندگي ترجمه روشن خاك است در ايينه عشق

                                                      زندگي فهم نفهميدن هاست

زندگي پنجره اي باز به دنياي وجود

                                          تا كه اين پنجره باز است، جهاني با ماست

در نبنديم به نور ، در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم

زندگي رسم پذيرايي از تقدير است

زندگي شايد آن لبخندي ست

                                           كه دريغش كرديم

زندگي زمزمه پاك حيات است ميان دو سكوت

                                                  زندگي خاطره آمدن و رفتن ماست...

 

 

 

2 نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 21:0 توسط X |

این پست بیان قسمتی از خود درگیری های منه و هیچ ارزش دیگه ای نداره!
آخ که چقدر این روزا دلم می خواد سر به تن بعضی ها نباشه....اصلاً دیگه به خاطر خیلی از برخوردای بدم خودمو متهم نمی کنم ،چون این روزا بدجوری احساس می کنم حتی اگه شده خیلی خیلی خیلی کم ولی حق دارم! کاش یکی بود که بفهمه چقدر این روزا احساس تنهایی می کنم...بی دلیل و با دلیل حالم از خیلی ها به هم می خوره....حوصله ندارم....دلم می خواد تا می تونستم یه کتک مفصل به بعضی از اطرافیان می زدم! من یه آدم از خود راضی نیستم ....اصلاْ چرا همش همه ی تقصیرارو میندازم گردن خودم؟ همیشه با خودم درگیرم....آخه به خاطر چی؟ به خاطر کی؟ ارزششو داره؟ !!! من هر کار کنم به چشم همه یه آدم از خود راضی ام! دلم می خواد برم! یه جایی که دور باشه....خیلی دور....همه چی جدید باشه....یه خورده از این تکرار مزخرف همیشگی در بیام....دلم یه دنیای جدید می خواد! حاضرم هرکاری بکنم تا دنیای جدیدمو بسازم ولی هیچکس حتی یه نفر نمی فهمه چی میگم! هرچی هم زور بزنم بازم نمی تونم حرفامو بزنم و تحقیر و طعنه و خنده و مسخره بازی نشنوم....نمی فهمن! چرا نمی فهمن؟ چرا؟ چرا آخه؟ چرا این همه از من دورن؟ چرا این همه فاصله بین نگاها و حرفا و دلامونه؟ من چرا نمی تونم با کسی دردودل کنم؟ چرا خیلی وقته بعد از هر حرف و دردودلی که به زبون میارم مثل خر پشیمون میشم که چرا گفتمشون! خسته ام! دلم می خواد برم....کاش زودتر تموم می شد! کاش زود تر همه چی می رسید به همون جایی که می خوام! من دیگه واسه رابطه ها هیچ کاری نمی تونم بکنم! من نمی تونم با بعضی ها گرم و صمیمی باشم! من از همه چی بی دلیل بدم میاد! اما بی دلیل نه....من واسه خودم دلیل دارم! دیگه نمی خوام به خودم گیر بدم که خاک بر سرم چرا اینجوریم! تقصیر من نیست....حداقل فقط تقصیر من نیست!  دلم گرفته...دلم گرفته که چرا اینجا یه نفر رو ندارم که یه کم حرفاش با من مشترک باشه! چرا یه نفر پیدا نمیشه یه خورده احساسمون و فکرمون و عقایدمون مثل هم باشه ! به خدا آدم دلش میگیره وقتی می بینه که روز به روز توی یه خلوتی که ساخته داره بیش تر غرق میشه! ولی آخه مگه دست خودمه که از این خلوت بیام بیرون؟ آخه مگه بیرون چیزی هم هست؟ کسی هم هست؟ این آدمای دور وبر حتی یه لحظه به فکرای آدم مگه فکر می کنن؟ خواسته یا ناخواسته همیشه همه چی رو به هم میریزن! حتی آرامش دنیای خیالی ای که حاصل همون خلوته رو از بین می برن! من از خود راضی نیستم! من نمی خوام آه و ناله راه بندازم که وای کسی منو درک نمیکنه! نه...اصلاً ....ولی آخه کسی یه خورده هم سعی نمی کنه که درک کنه....من ازنزدیک ترین آدمای دور و برم ، یه عالمه دورم...! من دلم می خواد اینا منو بفهمن! اما اونا نمی خوان! اونا انگار عادت دارن که دور باشن...بعضی چیزا که عادت میشه دیگه وحشتناکه...دیگه نمیشه ترکش کرد...وقتی عادت کنیم که با هم خوب نباشیم دیگه حتی توی خوبی هامونم نا خواسته یه حرفایی و یه کارایی قاطی میشن...! من چقدر این روزا دلم می خواد همه چی تغییر کنه.....من این روزا یه عالمه حسرت می خورم.....کاش یکی این روزای منو می فهمید............

 

2 نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 12:58 توسط X |