|
|
عمر این وبلاگ هم تموم شد! |
|
|
چیه؟ عنوانو خوندین شیش ذوقه شدین که دارم در اینجارو تخته می کنم؟ عمراً! عنوانش سرکاری بود! بزرگی می فرماید هرکسی توی این دنیا رسالتی داره و رسالت منم اینه که هرازگاهی با این آپدیتام یه پارازیت حواله ی این دنیای مجازی بکنم ...حالا اگه حتی قرار باشه سالی یه بار اونم عید تا عید آپ کنم ، آپ می کنم ولی تعطیلش نمی کنم! در ضمن اومدم اعلام کنم که به علت ورود اینجانب به سال وحشتناک و سخت و درد آور و وزین و سنگین پیش دانشگاهی و پیوستن این بچه ی ساده و معصوم به جماعت پشت کنکوری ها، ممکنه که کم پیدا بشم! ( نه خیلی حالا زیاد پیدا بودم!) منظورم اینه که ممکنه به همه ی پستاتون نرسم که در و گوهر بریزم توی کامنت دونیتون! ولی به هرحال هر چند روز یه بار شمارو از وجود خودم بی نصیب نمی ذارم! خب حالا همچین میگم شما انگار اینجا چند نفر میان! از شانس کج ما نصف دوستای وبلاگیمون که وبلاگاشون رو کلاً جمع کردن و نصف دیگه هم که هنوز وبلاگارو جمع نکردن ولی خب ستاره سهیل شدن و این ورا خیلی پیداشون نمیشه! یه عده هم که لابد یه مدل ستاره ی دیگه شدن و عمراً این ورا پیداشون بشه! یکی دونفر دیگه بیشتر نمونده که میان اینجا که یکیشون رفت تا یه ماه دیگه سفر! پس این پست همش یه مخاطب بیشتر نداره! و من نمی دونم چرا همش از فعل جمع استفاده کردم بیخودی! اصلاً چطوره این پست رو تقدیمی بزنم واسه همون یه نفر! البته اینم بگم که قراره مدرسه از اول شهریور بازشه! و این اعلام فقدان من مال اون موقع اس ها...و خلاصه ما سریعاً وارد تونل وحشت زندگی میشیم ( منظورم همون سال کنکوره
و چون اگر یکی از پستای من یه کم آه و ناله ی جدی نداشته باشه،اصلاً زندگی بهم حال نمیده پس ادامه می دم:( لطفاً حس بگیرین ، دیگه وارد بخش جدی آپم میشم) *کاش از این به بعد حواست باشه که وقتی یه نفر میاد کنارت ،وقتی چشاش داره از شادی برق میزنه، وقتی با سادگی و صداقت داره از یه گوشه ی رویاهاش برات میگه،اینجوری راحت رویاهاشو خراب نکن رو سرش! به مزخرفی آرزوهاش نخند! چرا اینقدر بی رحم؟ چرا آخه؟ مگه اون خودش نمی دونه رویاهاش خیلی وقتا نتیجه نمیده! فعلاً فقط از بین دغدغه های این دنیا تونسته دو دقیقه به یه چیز آرامش بخش فکر کنه و خوشحال باشه....چه جوری دلت میاد با بی رحمی یه چیزی بگی که یه دفعه توی چشاش جای اون برق شادی قبلی ، اشک جمع شه و بعدشم صورتش خیس خیس.............همینو می خواستی؟ خیالت راحت شد؟ هیچ وقت خودتو می بخشی؟ الان چه حسی داری از اینکه یه حس خوب رو از یه نفر گرفتی؟ من فقط می تونم دلمو به این حسای خوب خوش کنم! حالا حتی اگه آخرش هیچی نباشه.....در عرض چند ثانیه ی کوتاه همه چیز رو توی ذهنم خراب کردی! خسته ام....تو چه می دونی که من همیشه خسته ام و خیلی کم پیش میاد از این حالت دربیام! اگه می دونستی ، وقتایی که حس می کردی توی حرفام اثری از اون خستگی نیست،این طور راحت همه چیزرو خراب نمی کردی! * تا حالا شده بعد از درد ودل کردن با بعضی ها ، نه تنها احساس آرامش و سبکی نکنین بلکه یه چیزی هم به غصه هاتون اضافه بشه؟ و اینه که همیشه میگم وقتی کسی با کسی درد ودل می کنه ، همیشه منتظر یه حرف و جواب نیست! بعضی وقتا فقط میخواد حرفاشو بزنه و سبک شه، آخه چرا باید طرف مقابل یا با پیشنهادای مسخره یا با سرزنشاش یا با خندیدن به حرفا ی آدم ، جواب دردو دل آدمو بده؟ و من خیلی وقته که دیگه بعد از حرف زدن با بعضی ها همه ی ذهنم پر از تشویش میشه....و برای هزارمین بار تصمیم میگیرم که دیگه با کسی حرف نزنم! و باز دوباره نطقم باز میشه....اینم از معایب پرحرف بودنه! البته واقعاً نسبت به قبل خیلی وقته جداً خیلی از حرفارو کنار گذاشتم و نسبت به قبل خیلی از خیلی ها دور تر شدم! و به خاطر این دور بودن گاهی چقدر دلم میگیره ولی بعضی وقتا هم میگم چه بهتر! * خدایا نمی دونی چه قدر خوشحال بودم که بازم مثل قبل بعضی کارا خوشحالم می کنه، خوشحال بودم که دوباره صفحه های دفترام از نوشته های چرت و پرتم داره سیاه میشه! یا اینکه دوباره شروع کرده بودم به کتاب خوندن و خیلی از کارای دیگه که یه مدت حوصلشونو نداشتم...خوشحال بودم که دوباره حس و حال سابق رو داشتم !خوشحال بودم که مثل قبل که نه ، مثل خیلی قبل تر حوصله ی بعضی کارارو داشتم پیدا می کردم! ولی نمی دونم چرا هنوز درست وحسابی از این حس وحال خرکیف نشده بودم که پرید...........( محتاج کمک های فوری از جانب خدا هستم! ) * دلم لک زده که بازم بتونم شعر بگم! چند وقته کلیه ی احساسای شاعرانه ی اینجانب هم پودر شده ریخته! * دلم سروش نوجوان می خواد! ای لعنت بر باعث و بانی تعطیلی این ماهنامه! یه جا استعدادای منو کشف کرد که اونم تعطیل شد! * بهتون تبریک میگم که این پست طولانی رو خوندین و بالاخره به آخرش رسیدین! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 18:53 توسط X
|
|
||
|
|
شاید دوباره گلی بروید... |
|
|
در راستای فشار اوردن به شخص بنده واسه آپ کردن ، من که قصد داشتم مدتی جامعه ی وبلاگ نویسان رو از چرندیات خودم خلاص کنم، دوباره مجبور شدم به چرت و پرت نویسی رو بیارم! بازگشت پر از افتخار خودمو به تمام جهانیان تبریک میگم! خب حالا چی بنویسم خبر مرگم؟ به هر حال همچنان منتظرم که حس نوشتن ، یه جور حس نوشتن خاصی که می خوام یه روز بیاد سراغم...! خب فعلاً دوباره یه شعر کوفتی میذارم تا چند قرن بعد که برگردم: زمستان گذشته است گل ها شکفته اند باز زمان نغمه سرايي فرا رسيده است و تو اي کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستي بيرون بيا و بگذار صداي شيرين تو را بشنوم و صورت زيبايت را ببينم زيرا اکنون ديگر زمستان به پايان رسيده است.
*******
تو را به جاي همه کساني که که نشناخته ام دوست مي دارم. تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم. براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي خاطر نخستين گلها. تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم. تو را به جاي همه کساني که دوست نميدارم دوست مي دارم سپيده که سر بزند در اين بيشه زار خزان زده شايد دوباره گلي برويد شبيه آنچه در بهار بوييديم پس به نام زندگي هرگز مگو هرگز....
* این شعر فکر کنم از پل الواره ، اگه سریال مدار صفر درجه رو می بینین حتماً اینو توش شنیدید. من که خیلی حال کردم باهاش!
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 14:26 توسط X
|
|
||