|
|
شاید مرهمی... |
|
|
امروز اول دفتر یکی از دوستام یه جمله ی با حال پیدا کردم و کلی ذوق کردم که از مغز این دوستمون یه همچین چیزای جالبی تراوش می کنه! افتخار بسیاریه واسه ما! به یاد کسی که در دیار نبودنش ، بودنش را زیر شاخه ی امیدواری بر تمام سرخرگ های قلبم تزریق کرده ام! شاید مرهمی... خلاصه اینکه من یکی نشستم کلی این جمله رو تفسیر کردم! یه جوری که خود دوستم کف کرده بود! اگه دقت کنید تک تک کلمه های این جمله با معنی سرجاش نشسته! حس تفسیر کردن ندارم الان! قشنگیش به اینه که خودتون هر تفسیری دوست دارید بکنید! شاید خیلی جمله ی ساده ای باشه! ولی دل منو که یه جوری کرد! ( اینم بگم که ربطش دادم به خدا! مگه نه دل ما غلط بکنه از اون لحاظ یه جوری بشه!
*امروز روز اول مهر بود! خدایش وقتی توی تلویزیون یه مشت بچه فینگیلی رو نشون میده که با نیش باز دارن میرن مدرسه،دلتون هوای مدرسه رو نمی کنه؟ یاد دبستان ، یاد کلاس اول نمی افتید؟من که کلاس اول با شجاعت کامل رفتم مدرسه! البته سال قبلش یعنی وقتی پیش دبستانی بودم یه چند بار سابقه ی فرار رو داشتم! که فکر نمی کنم به خاطر ترس بود! اوصولاً من از همون بچگی به دلیل کم حوصلگی زیاد حال نمی کردم تا ظهر اون جا بمونم و باید یه گریزی به بیرون می زدم! *من امسال کنکوریم! روحیاتم حساسه ها! هوامو داشته باشین! اینو همین جوری گفتم که گفته باشم دیگه!
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 14:51 توسط X
|
|
||