تبليغاتX
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند...بیا که صاف شود این هوای بارانی...
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
دیشب وقتی شنیدم ، وارفتم..............بغض  گلومو گرفته بود....بدجوری شعراشو دوست داشتم.....چرا باید اینقدر زود می رفت؟

چقدر مزخرفی دنیا!


اینم از قیصر امین پور........................!

2 نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 19:44 توسط X |

سالی!!!
سر کلاس زیست شناسی بحث ژنتیک در دامپروری بود که یه جا رسیدیم به بحث گاو گوسفندا! یهو سالی ( همون دوست قدیمیم) گفت مگه گاو نر نمی تونه شیر بده؟ آخه خدایا! پروردگارا! اینهمه نبوغ رو یه جا چرا دادی به ما؟

* این سریال مدار صفر درجه فعلاً در روزای اخیر در صدر جدول سریالای روی اعصاب من ، قرار داره! آره! مرض دارم نگاش می کنم! خب اولش قشنگ بود! ولی همه ی قشنگی هاش رو به نابودیه! واقعاً این سریال به آدم نشاط می بخشه! آخه هر قسمت یکی می میمیره و جماعت سیاهپوش راهی قبرستون میشن! این زوجای خوشبختش هم که هرچی بدبختیه سرشون در میاد! انگار نه انگار که این بیننده داره با هزار امید و آرزو سریالو دنبال می کنه!

* رفتم توی یکی از این سایتای آمارگیر عضو شدم! آخه چون تعداد بازدیدام زیاده ، گفتم همیشه بدونم تعدادتون چندتاس تا یه بار خدایی نکرده آمار از دستم در نره!

* من و سالی به این نتیجه رسیدیم که اون رفیقمون شبیه قورباغه اس! سالی و اون رفیقمون به این نتیجه رسیدن که من قیافم مثل گربه می مونه! من و اون رفیقمون هم نتیجه گیری کردیم که سالی مثل لپه اس! اسامی مستعار جالبی شد! البته سالی بعضی وقتا هم به من میگه مثل خرس پشمالو ام! حالا روی چه حسابی همچین حرفی میزنه،خدا می دونه! از اون جا که من بارها و بارها در طول تاریخ عمر درخشانم از جانب آدمای زیادی ، لقبای گوناگونی گرفتم دیگه پوستم کلفت شده! و اصلاً دچار ضعف اعتماد به نفس نمی شم! یادمه اون موقع ها یه دفتر نظر خواهی داشتم که به دوستام میدادم و یکی از سوالاش این بود که فکر می کنید چه لقبی به من میاد؟ جوابای بی نظیری گرفتم که دهنم کاملاً سرویس شد ، جوابا عبارت بودند از: شیرینی نارنجکی ، کوفته قلقلی، بنی خرگوشه ، جیغ جیغو و... ! چی؟ که چی حالا؟ چرا اینارو گفتم؟ خب گفتم دیگه....بالاخره این پست رو باید با یه چیزی پرش کنم دیگه!

* چون توی این پست دارم زیادی از سالی حرف می زنم ، هرجا خسته شدید به جای سالی بخونید دالی! می دونید دالی کی بود؟ اولین گوسفندی که شبیه سازی شد! چون اسمش هم قافیه با سالیه ،همش اونو یادم میاره خب!

*من و سالی در پی گفتگو با یه آدم بزرگواری تصمیم گرفتیم که یه خورده آدمای درست و حسابی باشیم و یه کم قاطی مسائل عرفانی بشیم! بله؟ چی؟ مسخره می کنید؟ خب بکنید! البته قرار نیست ما عارف واصل بشیم! فقط می خواستیم در یه حد عادی خوب باشیم!همین! چون به نظر من باید از این زندگی چیزای بیشتری فهمید و توضیح در این مورد خودش یه پست مفصل می طلبه پس فعلاً بی خیال! خلاصه این تصمیمو گرفتیم و اولین قدم چهل روز آدم شدن بود! توی این چهل روز هیچ عمل نادرستی نباید از آدم سر بزنه! و تازه حتی یه لحظه هم نباید عصبانی بشیم! آقا الان نزدیک یه ماهه که ما به طور پیوسته وارد چله میشیم و جیک ثانیه چله مون میشکنه! از اونجا که توی این دنیای بزرگ غیر از من انگار هیچ کس دیگه ای چندان مزاحم اعصاب سالی نیست ، اون معتقده که اگه من نبودم تا حالا کلیه ی مراحل عرفان رو طی کرده بود! الهی بمیرم واسه این بچه با این طالع سیاهش که موجودی مثل گیرش اومده!

 

* نیست باز آمدن از فکر و خیال تو مرا با رفیقان موافق سفر دور خوش است!

این بیت شعر رو هم همین جوری نوشتم که حال کنید!

 

 

2 نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 13:59 توسط X |