|
|
تنهایی! |
|
|
آدم خر که نیست! بالاخره خودش می دونه که تنهاس! اما شاید اینکه داد بزنه
تنهاس یه جورایی لوس باشه....اما خب آدم آدمه دیگه....دوس داره یه وقتایی
بگه که تنهاس....شاید دور و بر آدم پر از دوست باشه...حتی دوستای
خوب...خیلی خوب....آدم خوبی هاشونو می فهمه که....ولی خب تنهایی یه چیزیه
که....که بعضی وقتا بیداد می کنه....کی بود گفت همه ی آدما تنهان؟ چقدر
این جمله بعضی وقتا به دل میشینه.... البته آدم اگه یه خرده آدمیت داشته باشه می فهمه همه ی آدما خدارو دارن! و وقتی خدا باشه ، دیگه مهم نیست که چیز دیگه ای نباشه....ولی مگه همه ی آدما خدارو درک می کنن؟ خدارو حس می کنن؟ البته که می کنن ولی شاید اونقدرا نه! لعنت به من اگه منظورم این باشه که تو رو حس نمی کنم خدا! همیشه با من بودی...اگر گاهی از بعضی جاهای خالی گله می کنم واسه اینه که اگه گله نکنم احیاناً خفه میشم! البته از تنهایی نوع بشر که بگذریم می رسیم به اینکه بعضی وقتا بعضی تنهایی ها زاده ی شرایطه! و آدم به دلیل اون شرایط محکومه به اون تنهایی! اوصولاً تا الان به بشریت ثابت شده که من زر زیاد می زنم! پاراگراف بالا هم روش! حال می کنید که حتی خودمم واسه حرفای خودم تره خرد نمی کنم؟ خب آخه اگه من بخوام احساسات اینجوریمو تحویل بگیرم باس اول یه پارچه ی مشکی بزنم در وبلاگ! اوصولاً احساسات اینجوریمون رو باید در دفتر های اونجوریمون بنویسیم! * من در فلسفه ی صدای بز موندم هنوز! (رجوع شود به پست قبلی!) آیا هیچ کس از گوسفند صدای مع شنیده؟ یعنی مع فقط مال بز بود و ما نمی دونستیم؟ * تنفر حس مزخرفیه و وقتی میاد هیچ کارش نمیشه کرد! ممکنه بعضی چیزا در گذر زمان روی دل آدم ، قلمبه شه و در نتیجه کم کم تبدیل میشه به تنفر!!! و سخته....خیلی هم سخته ها! * اردیبهشت هم رسید! از اینجا به بعدش دیگه شوخی بردار نیست! باس برم واسه کنکور پرپر بشم! هرچند تا الانشم شوخی نبود و البته بنده درس هم می خوندم ولی احساس می کنم این دوماه باقیمانده باید پرپر تر بشم! عدم حضور و یا کمبود حضور خود را در کلیه ی وبلاگ ها اعلام می کنم! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 20:21 توسط X
|
|
||
|
|
موسیقی یعنی یه نوع ماشین زمان!!! |
|
|
يه بازي يه مدت توي وبلاگا راه افتاده بود که بايد چندتا آهنگ رو که ازشون
خاطره داشتن مينوشتن! من يه کم فک کردم ديدم من اصلاً از هيچ آهنگي خاطره
ندارم! يعني خاطره ي خاصي ندارم! من اگه الان آهنگي رو خيلي گوش بدم، بعدش چند ماه يا چندسال بعد دوباره اون آهنگو گوش بدم دقيقاً پرت ميشم توي لحظه هاي الان! مثلاً فرض کن يه آهنگي رو تابستون پارسال گوش داده باشم الان که گوش بدم اصلاً حال و هوا يهو عوض ميشه و ميشه مثل اون موقع! اصلاً همه چی توی ذهنم رنگ تابستون میشه! یا مثلاً وقتی یه آهنگی رو زرت زرت عید امسال از این ور و اون ور بشنوم، حالا هر وقت دیگه هم که بشنوم ، زمان میشه عید! يعني مثل ماشين زمان! قضيه تخيلي شد ها! نمي دونم با اين همه آب و تاب تونستم منظورمو بفهمونم يا نه؟ البته اينجوري نيست که از اون لحظه ها خاطره ي خاصي داشته باشم، فقط حس و حال گذشته رو به آدم بر مي گردونن! همین! خب حالا که بحث آهنگ شد ، بگيد ببينم هيچکدومتون آهنگ اول وبلاگ منو دانلود کرديد؟ اين آهنگ يه جورايي واسه من خاطره انگيزه! اصلاً يه حال خاصي بهم ميده...شايد چون با سريالش بيش از اندازه حال کردم! يادش به خير...همچين با ذوق من و سالي توي مدرسه در مورد اين سريال مدار صفر درجه حرف مي زديم!به نظر من واقعاً از اون کارايي بود که آبروي تلوزيون رو خريد! خلاصه اگه آهنگشو دانلود نکنيد از دستتون ميره.... *من واقعاً درگير يه سوالي شدم! و واقعاً واسه خودم تاسف خوردم که هنوز نمي دونم بز چه صدايي ميده! يعني يه لحظه موندم که آیا فقط گوسفند ميگه بع؟ يا هم ميگه مع هم ميگه بع؟ يا اوني که ميگه مع بزه؟ جداً خيلي زشته يه نفر بعد از شونصد سال عمري که از خدا گرفته هنوز صداي بز و گوسفند رو تشخيص نده! تازه يه لحظه دچار شک شدم که بز اصلاً صدا نميده! چيه؟ برين خودتونو مسخره کنين! اون بنده خدايي هم که گفت زمین گرده رو اولين بار امثال شما مسخره کردن ديگه! * چند وقت پیش توی یه وبلاگی ، طرف از درساش نوشته بود و اینکه بعضی درسا مثل شیمی فلان سال به آدم شعور میده یه چندتا درس دیگه هم گفت به آدم شعور نمیدن! خلاصه من دیدم همه ی درسا از جمله شیمی و فیزیک و ریاضی و زیست و غیره نه تنها به من شعور ندادن بلکه منو بی شعور هم کردن! البته به جز ادبیات! آخه به قول یه نفر ادبیات سراسر بیداریه! (حالا بماند که ما سر کلاس ادبیات سال دوم دبیرستان همش خواب می رفتیم!!! مشکل معلم بود خب! ) ولی واقعاً ادبیات یعنی بیداری ، یعنی آگاهی ، یعنی همه چیز! حیف که من خودمو از این رشته دریغ کردم ها! مگه نه الان یه چیزی شده بودم! نه؟ !!! چی؟ نه؟ * بي عشق عمر آدم ، بي اعتقاد ميره هفتاد سال عبادت ، يک شب به باد ميره |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:36 توسط X
|
|
||
|
|
هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم.... |
|
|
* دلتنگی!!! عجب! اولای شب اصلاً حال و هواش به من نمی سازه...دلم بدجوری تنگ میشه! عجب انسان مزخرفی شدم! زرت زرت میزنم زیر گریه....اصلاً حال و هوا با نیش همیشه باز من سازگاری نداره....آدم دلش زرت زرت بگیره از علایم چیه؟ افسرده شدن آیا؟ آیا کلاس منم داره میره بالا؟ مورچه هم روی دیوار راه بره ، دل من می گیره....حالا ربط راه رفتن مورچه و دیوار و دل من اینه که هیچ ربطی به هم ندارن! گفتم که بدونین این روزا چقدر جالب شدم! * هیچکی منو درک نمیکنه! حالم از این جمله به هم می خوره! اما بعضی وقتا آدم دلش می خواد این جمله رو فریاد بزنه! ولی به هرحال حرف مزخرفیه! اصلاً این سوسول بازیا چیه؟ چه معنی داره آدما همدیگرو درک کنن! هیچ وقت هیچ کس نمی تونه یکی دیگه رو عمیقاً بفهمه! حالا اگه طرف یه کم درکش بالا باشه ( مثه من! ) شاید بتونه یه کم بفهمه ....* آدم همش به خدا بگه خدا از این دلخوشی ها نمی خوام! نمی خوام دلم الکی خوش بشه به...به هیچی...به چیزی که در واقع هیچی نیست! بعد که خدا دیگه از اون چیزا نداد ، همش زیر چشمی به آسمون نگا کنه و بگه خدا حالا نمیشه فقط یه کم؟ !!! این آدم کسی نیست جز این ایکس خاک بر سر! * انگار دلم یه جایی بین لحظه ها گیر کرده.....با مشت و لگد هم نمیشه درش اورد! باز زبون خوش که عمراً! این روشای تربیتی دیگه لوس شده ! باید خودش بیرون بیاد....فقط خودش....( واقعاً واسه اذهان عمومی متاسفم که اینقدر منحرفه! این چه فکریه که شما می کنی؟ مگه قراره هر وقت دل گیر کنه حتماً از اون لحاظ باشه؟ ) * این آهنگ اول وبلاگ من تیتراژ پایانی مدار صفر درجه است! عجب زندگی ای کردم با اون سریال بس که حال داد ها....این آهنگشم خیلی بسیار تا بسیار قشنگه....شعرش معرکه اس....دانلود کنین حتماً! |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:51 توسط X
|
|
||
|
|
سال نو آوری و شکوفایی!!!!! |
|
|
سال نو آوری و شکوفایی بر همگان مبارک باد! این سال رو به خاطر وجود من و
امثال من اینجوری نامگذاری کردن! ایشالله که امسال شکوفا شیم! مسافرت
نرفتین عیدی؟ اگه نرفتین که دمتون گرم! اگرم رفتین خب رفته باشین! به من
چه! اصلاً هم دلم نسوخت! * خیلی جالبه وقتی وسط جمع نشسته باشی و و در عالم هپروت قشنگ خودت سیر کنی که یهو یکی از مهمونا به بقیه بگه این بنده خدا خیلی حالیشه که همیشه در حالت تفکر به سر میبره!!! منو می گفت هاااااااااا! قربون قیافه ی غلط اندازم برید! البته در اینکه من خیلی حالیمه که شکی نیست ولی خب تواضع اجازه نمیده توی جمع رو کنیم! که شکر خدا رو شد! ![]() * من هنوز آدم نشدم! و جالب اینجاس که این روزا دیگه دلم نمی خواد آدم باشم! * اگر فردی را ببینید که بدون ذره ای خجالت از سن و سالش برود و خودش را به طرز فجیعی و با تکیه بر وسایل جانبی ، رو به مادرش آویزان نگه دارد و از او شدیداً در خواست کند که فکر کند او بچه ای چند ماهه است و هم اکنون او را روی هوا نگه داشته است و حالش را ببرد ، آیا در مورد سلامت عقلی فرد شک نمی کنید؟!!! فرد مورد نظر کسی نیست جز ایکس! ![]() * یک شعر کاملاً بی ربط ولی قشنگ : رفيق من سنگ صبور غم هام به ديدنم بيا که خيلي تنهام هيشکي نمي فهمه چه حالي دارم چه دنياي رو به زوالي دارم ... |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 19:12 توسط X
|
|
||