تبليغاتX
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند...بیا که صاف شود این هوای بارانی...
ایکس و المپیک پکن!
پروردگارا ما دلمون یه عدد مدال ناقابل می خواد! حالا طلا هم نشد یه نقره ای ، برنزی، مس، آهن، نیکل! هرچی شد بده بیاد خدا....این المپیک دیگه رسماً اشک مارو داره درمیاره....الهی بقیه ی کشورا منهدم بشن تا ما المپیک چهارسال دیگه یه صفایی به خودمون بدیم! خدایا دیگه احسان حدادی چرا؟!!! آقا ما تخریب روحی شدیم رفت.....خدایا ببین من در همین روز مبارک رسماً ازت می خوام یه حالی به ملت ایران و هادی ساعی بدی که مدال کسب کنیم! حالا طلا باشه که چه بهتر! البته ما اصلاً حال نمی کنیم که همش این ور و اون ور می شنویم دارن دلاوران و ورزشکاران مارو مسخره می کنن و همش ایراد میگیرن ازشون! بابا ملت ایران کوتاه بیاین! المپیکه دیگه! مسابقه بین ما و بچه های خاله مون نیست که!!! من که خیلی دورم ولی اونا که نزدیکن اصلاً پاشن برن استقبالشون وقتی برمیگردن! از طرف منم بگیرین ماچشون کنین! امسال نشد، چهارسال دیگه! چهار سال دیگه نشد اصلاً به درک که نمیشه....! نبینم یه بار خدایی نکرده یکی از این ورزشکاران و دلاوران ناراحت باشه ها...فدای سرشون.....! من خودم یکی از لحاظ افتخار آفرین بودن واسه هفت پشت این ملت کافی ام! کشور ما در کل خودش یه پا افتخاره! اصلاً هم شوخی ندارم! خیلی هم جدی ام! بالاخره ما هی زرت و زرت افتخار بیافرینیم نمیشه که... باس به بقیه ی جاها هم فرصت داد....!
این روزا شدیداً ایکس هوس کرده بره وارد یه رشته ی ورزشی شه! حس میکنم جام توی المپیک بدجوری خالیه!!! چطوره برم دو شرکت کنم؟ هر هر! خنده داره؟
میگما میگن بر و بچه های ما توی افتتاحیه خیلی خوش تیپ بودند و روی ملت ایرانو سفید کردن! من متاسفانه وقتی رسیدم افتتاحیه رو نگاه کنم که ایران رد شده بود و باقی این کشورای لوس و مزخرف اومدن! اگه کسی لینک دانلودی داره، واسه من بذاره.

*عیدتون هم مبارک!
یه اس ام اس خیلی زیبا چند وقت پیشا به دستم رسید: او منتظر است که ما برگردیم، ماییم که در غیبت کبری مانده ایم.....
2 نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 10:14 توسط X |

ایکس و پلنگ!
دیشب خواب دیدم که توی یه جایی شبیه باغ وحش بودم و یه چندتا پلنگ توی یه قفس بودن! نمی دونم این قفس چرا سقف نداشت! و من به همراه گروهی از رفقا داشتیم با اشتیاق این پلنگارو دید می زدیم که یهو یکیشون که ماشالله غول پلنگی بود واسه خودش از بالای این قفسه پرید بیرون!ماها اومدیم فرار کنیم دیدیم هیچ جا نیست بریم! یه جایی بود که درش بسته بود! یهو من حس قهرمان بازیم گل کرد و زدم شیشه ی اونجارو با مشت شکستم و خداییش نمی دونم چرا دستم اصلاً درد نکرد!!! واسه خودم حسابی پهلوون شده بودم!خلاصه به اتفاق رفقا درحالیکه یه گروه سرود جیغ تشکیل داده بودیم ریختیم داخل اونجا! بعدم همه باهم رفتیم یه جایی که چندتا پله می خورد به پایین و دیگه هیچ راهی هم به هیچ جا نداشت! حالا یکی نبود بگه خاک بر سر بی شعورتون، خب پلنگه که میاد اینجا درسته قورتتون میده! نمی دونم نفر اولی که اومد اون پایین کدوم منگلی بود که بقیه هم مثل بز دنبالش ریختن پایین! خب صد البته اون نفر اول من بودم! خلاصه با اعتماد به نفس دوباره اومدم بالا و بقیه هم دنبالم! بعدش همه رفتیم توی WC! بعدشم اتفاقاً کلید رو درش بود! خب WC کلید دار بود دیگه! منم درو قفل کردم! خب چیه؟ مگه پلنگ نمی تونه درو باز کنه؟ اوا! به هرحال با خیال راحت اونجا بودیم! اون پلنگه هم معلوم نبود کدوم گوری رفته و مارو بیخودی اینقدر دستخوش هیجانات عصبی کرده بود......بعدشم دیگه نفهمیدم چی شد! فکر کنم وارد یه خواب دیگه شدم! من اینقدر از این خوابا می بینم! همش هم قر وقاطی! بعضی وقتا واقعاً خوابای وحشتناک می بینم! شروع می کنم داد زدن وسط خواب....این خوابه که یه جورایی طنز بود اصلاً! چنان خوابای خفنی می بینم که اگه بخوام همیشه تعریفشون کنم باید بگم لطفاً کسانی که ناراحتی قلبی دارن نخونن اینجارو!

* این خوانندهه هست که اسمش مهدی اسدییه! ایکس بسیار از او خوشش می آید! طوریکه تا اسم ایشان می آید نیشش به طرز عجیبی باز میشود!!! لطفاً طبع موسیقی مارا مسخره نکنید! بنده اصلاً کاری به کارهای ایشان ندارم! هرچند بد هم نمی خونه ها! صداش خوبه....

* کتاب رویای سبز(آنشرلی) بی نهایت قشنگه.......من از بچگی عاشق آنشرلی بودم! حتماً همتون فیلم یا کارتون آنشرلی رو دیدید. منم هربار تلوزیون گذاشت دیدم...البته کتابش خیلی کامل تره....یعنی در مورد تمام زندگیشه و چهار جلده و من الان هنوز جلد اولشم ولی وقتی می خونمش یه احساس لذت بی نهایتی بهم دست میده! یادمه بچه که بودم هروقت بی نهایت از چیزی خوشحال بودم بر میداشتم کتاب ((رامونا و پدرش)) رو می خوندم! با خوندن اون کتاب یه حس خاصی پیدا می کردم! یه ذوق کودکانه! یه لذتی که واقعاً نمیشه توصیفش کرد و دلیلش این بود که رامونا دقیقاً همه ی فکر و حرفا و کاراش مثل تمام کودکی من بود! با خوندن کتاب آنشرلی هم همون ذوق اون روزا میاد توی دلم! بی نهایت رویایی بودنش و اینکه زمان بچگیش همیشه توی داستانای رویایی ساخته ی ذهنش پرسه می زنه و خیالپردازیهاش و خیلی از فکراش، باعث میشه بی نهایت باهاش احساس نزدیکی کنم...و خلاصه حتماً کتاب آنشرلی رو بخونین!

* هنوز هم ایکس یه کم افسرده هست ها! اما نه خیلی! به هرحال هفته ی جالبی نبود!
2 نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:20 توسط X |

ایکس غمگین!!!
به سلامتی رتبه ها هم اومد! رتبه ی این ایکس بدبخت بیچاره هم چهار رقمی شد! ماشالله رو بلند بگین ها! تازه از اون چهاررقمی هایی که خیلی با پنج رقمی فاصله نداره!!! الان یک ایکس افسرده ی غمگین می باشم! آه! امان از این سرکوفت شنیدنا......کاشکی زودتر تموم میشدی ای تابستون الاغ لعنتی!
2 نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 12:40 توسط X |