تبليغاتX
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند...بیا که صاف شود این هوای بارانی...
ایکس دانشجو!!!
ای بابا! این ایکس هم جدی جدی دانشجو شد ها!!! انگار همین دیروز بود با نیش باز رفتم کلاس اول! از شما چه پنهان با همین نیش باز هم رفتیم دانشگاه ولی به سرعت نیشمون بسته شد!واسه ثبت نام رفتم و از صبح تا ظهر داشتم فرم پرمیکردم! یعنی حالم از اسم و فامیل و مشخصات و آدرس خونمون به هم خورد بس که توی شونصدتا فرم باید می نوشتمشون! هرجا هم که امضا می کردم همه هر هر به امضام می خندیدن ! شیطونه میگه افتخار ندم نرم دانشگاشون! تازه خوابگامون سوسک داشت! سوسک جماعت هم کلاً بسیار بی شعورن و همین جوری مثل بز بی توجه به ما اون وسط قدم میزدن!دانشگامون هم اصلاً قشنگ نبود!خلاصه اینکه جداً متاسفم که باید قدوم مبارک خودمو توی این دانشگاه مزخرف بذارم!!!با دو نفر آشنا شدم که امیدوارم اینقدری که الان آروم و ساکت و با شخصیت بودن، بعدها نباشن! اصولا ًخیلی دلم می خواد دوستان شیطون و پر سر و صدا و بی شخصیت مثل خودم داشته باشم!!! نیش! از شنبه هم گفتن پاشیم بریم دانشگاه! فک کردم اینا واسه دل خودشون یه چیزی میگن و ما بعد از ماه رمضون میریم ولی خاک بر سرا تاکید میکردن که پاشین شنبه بیاین! الهی بی ایکس بشی دانشگاه!
2 نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:15 توسط X |

!
تموم شد...از دست رفت...همه ی روزای من گذشت! سر هیچ و پوچ......من الان چی دارم؟ هیچی! قبلاً چی داشتم؟ هیچی! به کجا رسیدم؟ هیچ جا!
خیلی دلم گرفته خدا....دلم از خودم گرفته....اصلاً کلاً این روزا دلم گرفته.....احساس بدی دارم...احساس هیچ بودن! دلم می خواد یه جای خلوت گیر می اوردم یه کم جیغ میزدم! همین جوری خدا! یه کم دلم فریاد می خواد! دلم گریه با صدای بلند می خواد......حالم اصلاً خوش نیست خدا... یه جوریم!

خدا دیگه حوصله ندارم بیشتر بگم! خودت باس گرفته باشی چی میگم دیگه! می دونی که نمیشه بیشتر گفت....اوصولاً حرف زدن از جزئیات احساسات ممکن نیست! البته اگه خود آدم از جزئیاتش سر دربیاره!
در کل قاطی ام خدا! می دونی که؟ می خوام بزنم یه مشت و لگدی حواله ی این زندگی کنم!
رسماً ناراحتم! و رسماً نمی دونم الان چه جوری خوشحال باشم! اونم منی که همیشه همین جوری خوشحال و سرخوش و خل و خجسته ام!!! منی که همین جوری یه گوشه نشسته باشم یهو احساس خوشحالی می کنم و داد میزنم خدا خیلی چاکریم....! ادمایی که سر کوچیک ترین چیزا خوشحال میشن، سر کوچیک ترینشون هم ناراحت میشن....کلاً بعضی ها مشکل دارن و احساساتشون یهو فوران می کنه! آدم مشکل دار زیاده خب! منم یکیشون! یادمه بعضی وقتا که زیادی حالم گرفته میشد، یه موقعیتی جور میکردی که از اون وضعیت در بیام! الان فکر کنم یه کم پررو شدم، الاغ شدم، عوضی شدم، یه چیزی شدم که منو از این وضعیت درنمیاری! خدا ناراحت نشی ها...می دونم دارم گله ی الکی میکنم! ولی بذار بکنم! به خودت قسم حالم یه جوریه....

خلاصه دلم گرفته دیگه.... یه جوری منو سرحال کن! هرچند دوست دارم اول فرصت یه گریه ی توپ بهم بدی!
.
.


2 نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 19:34 توسط X |

بازگشت پر افتخار من!
اون پست خداحافظی یک جوگیری ساده بیش نبود!!! و من بس که دیدم همه دارن از غصه به صورتشون چنگ میزنن و خودشونو به در و دیوار می کوبن، تصمیم گرفتم برگردم!!! اوصولاً روی پیشونی ما نوشته که هرگونه کار سوسول بازی ای به من نیومده حتی تعطیل کردن وبلاگ!!!

و اما از دانشگاه بگم! کلاً اینکه که امسال هشتاد درصد دانشگاها به وسیله ی بر و بچه های بومی پر میشد خودش داستانیه ها....اونقدر این کار بی عدالتیه که چندتا از بچه های کلاس ما با رتبه های سه رقمی یعنی سیصد و چهارصد و پونصد همه پزشکی کرمان قبول شدن!!! و با رتبه ی هزار هم باز دوباره کرمان! طبیعتاً اگه این سهمیه بندی ناحیه ای و استانی نبود شهرهای بهتری قبول میشدن! یکی از بچه های کلاسمون هم که رتبه اش سی و دو شده بود، نتونست دانشگاه شهید بهشتی قبول شه ، چون بومی ها ارجحیت داشتن!!!!! خلاصه یه دانشگاه دیگه تهران قبول شد که میگن سطحش پایینه! یکی دیگه هم با رتبه ی شصت و چهار شیراز قبولید!
حالا از همه ی این حرفا بگذریم الان همه کف کردید که من اینقدر دوستای درسخون داشتم؟ آره عزیزم! این بالایی ها با این رتبه ها تازه چندتاشونن که واسه مثال گفتم! سالی هم داروسازی کرمان قبول شد! یعنی این سهمیه ی ناحیه بندی یه کاری کرد که هیچکی از محدوده ی استان و ناحیه اون ور تر نره!!! مگه اینکه رتبه اش دو رقمی و یا از اون سه رقمی های خیلی توپ باشه!!!
ایکس هم مایه ی خفت جامعه ، کارشناسی رادیولوژی رفسنجان قبولید! خواهش می کنم! دست نزنید.......!
این رفیق ما سالی جان هم بعد از انتخاب رشته پشیمون شده بود و بسیار عزا گرفته بود که چرا اولین انتخابش دارو بوده و به پزشکی ها نرسیده! و الان هم احتمالاً شاید بعد از یه ترم بتونه با پزشکی رفسنجان عوضش کنه!
یکی دیگر از رفقا هم علوم آزمایشگاهی کرمانه و خلاصه جمع دوستان من اونجا جمعه و گلشون کمه که بنده می باشم!

* امسال ماه رمضون تا اینجاش که سریالا حال ندادن هنوز....

* بچه ها دستم به دامنتون، زود زود آپ کنید...باور کنید دلم می تنگه.............


بیخودی از من طلب شیرینی نکنید! دوس داریم این روزها جعبه ی شیرینی را توی سر خود خرد کنیم! در ضمن ما خودمان به اندازه ی کافی شیرین می باشیم! ( نیش شدید!)

2 نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 9:53 توسط X |