|
|
تبارک الله به ایکس! |
|
|
پروردگارا! خودت یه عقل سلیم بده به جمیع بچه های کلاس ما که نخوان از فردا پاشن برن سر کلاس! آخه یکی نیست بگه که ای جماعت منگل!مثلاً تازه همین هفته امتحاناتون تموم شده ها! حالا باز می خواین از فردا برین مثل غاز بشینین سر کلاس؟ من آخرش از دستتون نوک یه موشک میشینم میرم فضا! *خیلی بده که در حال مزه ریختن برای همکلاسی هات باشی و وسط حرفات یهو داد بزنی که برم بزنم توی گوش استاد فلانی و بعدش استاد در همون لحظه ازکنارت رد میشه و دهنت سرویس میشه و روح اجدادت رو با کلمات قشنگی که نثارشون می کنی ، شاد میکنی! آیا امیدی هست که استاد مورد نظر صدای فراصوت بنده رو نشنیده باشه؟ و آیا امیدی هست که این ترم منو نندازه؟ در کل امیدی برای ادامه ی زندگی هست دیگه؟ *چرا چشمان بنده دچار افت بینایی شدن؟ سر یک امتحان تستی یک درس مزخرف که شرعاً و عرفاً تقلب جایز می باشد، هرچقدر زور زدم موفق نشدم برگه ی یکی از رفقا رو ببینم! خدایا من میدونم تو منو خیلی دوست داری و خودت راه گناهو میبندی ، اما اگر من این درسو می افتادم دیگه باس خودت یکی از فرشته هاتو می فرستادی جای من ترم دیگه امتحان بده ، چون به هیچ وجه من تحمل دوباره ی این امتحان مزخرف رو ندارم! و اما برسیم به مبحث شیرین افتادن! اصولاً من نمی دونم چرا امتحانای عملی رو با مهارت خاصی می افتم!!! و شانس اوردم که دروس عملی نیم واحدیه! و معمولن درسای عملی توی هیچ دانشگاهی زیاد جدی گرفته نمیشه اما دانشگاه ما کلاً حال عجیبی با این عملی ها میکنه!!! و چون جونوری مثل ایکس توی کلاسای عملی همش در حال کرم ریختنه و توجهی نمیکنه که جماعت دانشجو که در حال جستن دانش می باشند، دارن چی تمرین می کنن و چه غلطی می کنن! پس واسه امتحان هم نمیفهمه چه غلطی کنه! *یه بنده خدایی بهم گفت راست میگن آدم هرچقدر زبونش بیشتر کار کنه ، عقلش کمتر کار میکنه، عین تو! و من واقعاً از شدت شادی از درون متلاشی شدم با این تعریف ایشون! الان همه بگین تبارک الله احسن الخالقین! |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:50 توسط X
|
|
||
|
|
رفتن! |
|
|
با اینکه توی زندگی همه ی آدم ها یه روزایی هست که احتیاج به تنهایی داشته باشن و مطلقاً حال و حوصله ی کسی رو نداشته باشن ولی باز نمیدونم چرا هیچکس این روزای خاص زندگی بقیه رو درک نمیکنه! و کسی هم نمیدونه چه جوری راضیشون کنه که در اینجور مواقع دست از سر کچل آدم بردارن! همیشه بدی اینکه آدما دور وبرشون رو شلوغ کنن همینه که وقتایی که نیاز شدید به خلوت دارن دیگه باید خوابشو ببینن! بعضی وقتا ممکنه حتی دوست داشته باشی که با تمام وجود و به هر قیمتی که شده اون خلوت رو به دست بیاری! حتی به قیمت ناراحت کردن آدمای دور و برت! ولی وقتی هم ناراحتشون کنی ممکنه یه زمانی باز دلت هواشونو بکنه و اون وقت چه جوری می تونی دوباره مثل سابق اونارو داشته باشی؟ کاش موقعی که دلت برای با خودت بودن تنگ میشه همه می فهمیدن که قصدت ناراحت کردن اونا نیست! کاش ناراحت نمیشدن و فقط میذاشتن با خیال راحت تنها باشی! تا حالا میدونم برای همتون پیش اومده که نه تنها دلتون می خواد برید بلکه دلتون می خواد فرار کنید! یعنی همون قضیه ی دو پا داشتن و دو پای دیگه هم قرض گرفتن! دلتون می خواد بی تفاوت دور بشید و حتی یه لحظه هم پشت سرتون رونگاه نکنید! از اون رفتنایی که لازم هم نباشه برای صد نفر توضیح بدید و از صد نفر خداحافظی کنید! از اون رفتنایی که مشخص نباشه کی برمیگردید! از اون رفتنایی که حتی این موبایل به دردنخور رو هم با خودت نبری و کسی هم نپرسه چرا جواب نمیدی! چرا خاموشی! یه رفتنی که هیچ گلایه ای هم در کار نباشه که چرا بی خبر رفتی! کاش همه ی آدما می فهمیدن! کاش خودمونم می فهمیدیم که بقیه هم متقابلاً به این تنهایی احتیاج دارن! کاش بعد از اینهمه سخنرانی هایی که شخص بنده میکنم یه وقتایی که بقیه به همین چیزا نیازدارن،درکشون کنم! همیشه گفتم و میگم که اگه آدما همدیگرو درک میکردن نصف مشکلات بشر حل میشد! شاید از نصف هم بیشتر! شاید اصلاً تمام مشکلات بشر! |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 11:32 توسط X
|
|
||