|
|
ایکس و کتاب های خاص! |
|
|
همیشه دلم میخواد آدم خاصی باشم و کتابای خاصی رو دوست داشته باشم! ولی موفق نمیشم! آخه من واقعاً هرچی زور میزنم از بعضی کتابا خوشم نمیاد! مثلاً یه کتابی رو که آدمای خاص و درست و حسابی تاییدش میکنن و میگن عالیه و به به عجب کتابی، من وقتی میخونمش اصلاً احساس نمیکنم الان داره بهم خوش میگذره! آخه اوصولاً من اگه از یه کاری خوشم بیاد ، موقع انجام دادنش عمیقاً احساس خوشگذرونی میکنم!!! جدیداً این کتاب والکری ها از پائولو کوئیلو و بیگانه ی آلبر کامو رو خوندم! تعریف جفتش مخصوصاً این دومی رو خیلی شنیده بودم! اما از شما چه پنهان موقع خوندنشون آنچنان لذتی نبردم! فکر کنم اصلاً رو پیشونی من ننوشته که آدم خاصی باشم!!! * دی وی دی های بابا لنگ دراز رو گرفتم . شما که نمیدونید موقع دیدنش چقدر غرق در لذت میشم و از خوشحالی میخوام رو دستام راه برم!!!!(به جان شما من تا حالا رو دستام راه نرفتم! همین جوری یه حسیه که موقع خوشحالی میاد سراغ آدم!) آدم با دیدنش پرت میشه به دوران کودکی! یعنی با همون آهنگ اولش چنان پرت میشی به سال های گذشته که توی اون سالا با صورت میای رو زمین!!! نمیدونم الان کسی درک کرد من چی گفتم؟ * با دوستم رفتیم کنسرت سازهای کوبه ای! دف ساز اصلیشون بود ولی چیزای دیگه هم داشتم که ما اسمشون رو بلد نبودیم! اینقدر خوشم میاد وقتی دف میزنن میرن توی حال و هوای خودشون و سرشون تکون میخوره! البته اینا ظاهراً اونقدر به اون مرحله نمیرسیدن که سرشون در حد مرگ تکون بخوره! من اونجوری بیشتر دوست دارم! و اینقدرم خوشم میاد آخر کنسرتا، گل میدن به هنرمندا! ایشالله منم یه روزی توی اینجور صحنه ها بدرخشم بعد شمام برام گل بیارین! *یه فیلمی رو از یکی از این شبکه ها دیدم به اسم پادشاهان مامبو... فوق العاده بود...مخصوصاً یه آهنگ آرومی که وسطش میخوندن به اسم ماریا ...من سرچ کردم این آهنگو برا دانلود پیدا نکردم...آهنگای فیلمارو از کجا میشه پیدا کرد؟ * چنان بهم گفت خاک بر سر به درد نخورت که احساس کردم همون موقع میخوام بزنم زیر گریه! یعنی واقعاً ته دلم یه جوری شد! چقدر بعضیا بیرحمانه به آدم یاد آوری میکنن که به درد نخوره! * خیلی دوست دارم فیلم پست چی سه بار در نمیزند رو ببینم! آخه با کارای حسن فتحی حسابی خوش میگذرونم.... |
||
|
2
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 16:16 توسط X
|
|
||
|
|
ایکس و کامپیوتر دوست داشتنی!!! |
|
|
آخرش من یه روز از دست این اینترنت داغون دق میکنم میمیرم و شمام از دستم راحت میشین! ببینم این ask.com از کجا یهو سر و کلش پیدا شد که من هرصفحه ای رو با هزار فلاکت باز میکنم بعدش یهو میره توی این ask.com ! آخه ایها الناس به خدا پاک دیوونه شدم رفت!یکی منو نجات بده.... *خدایا یه روزی میگم خدا جون میخوام برم بیرون، یه جوری جورش کن! یه مورچه هم پیدا نمیشه همراهیم کنه! یه روزی میگم اصلاً حوصله ندارم تکون بخورم، یهو همه میان میگن بریم بیرون! خدایا فدات شم قربونت برم با من شوخیت گرفته؟ الهی ایکس دورت بگرده، تو که نمیخوای همین دوتا دونه مو که رو سر این ایکس مونده،از شدت حرص خوردن بریزه؟ هان؟ فعلاً میخوام خونه باشم! یا فوقش به رفتن خونه ی خاله اکتفا میکنم!!! همین کافیه! *من همچنان هرازگاهی برای اینکه جامعه ی موسیقی خدایی نکرده از دستم دلگیر نشه ، یه دستی هم به سنتور میبرم بلکه یه روز بنوازم! خدایا یه کوچولو پشتکار لطفاً به بنده ی حقیر عنایت بفرما! الهی آمین! * کجایی گیتاریست جان؟ وبلاگ هم نداری که بیام دنبالت! مجبورم اینجا سراغت رو بگیرم! اوصولاْ بنده از خواننده های وبلاگم غافل نمیشم! این گیتاریست هم یه بنده خداییه که یکی دوبار به اسم گیتاریست اینجا نظر داد و کلاْ خیلی حال کردم که چیزایی مینوشتم رو کامل میخوند! * شیرین تو کجایی؟ حداقل برام آف بذار بدونم زنده ای هنوز! * اگه یه بارم گوش شیطون کر، چشمش کور و کلاً همه جاش معیوب ، سرعت اینترنتتون بهتر شد ، خدا وکیلی دانلود این آهنگا که میذارم رو از دست ندید : ( لینک دانلود رو از اینجا پیدا کردم) |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 13:8 توسط X
|
|
||
|
|
ایکس قناری! |
|
|
آقا اوصولاً هروقت موجود بی شعوری به نام جوش سر و کلش روی پوستم پیدا میشه کلاً حال میکنم اجدادش رو بیارم جلو چشمش! خلاصه اونقدر حالشو میگیرم که وقتی بنده خدا میره، جاش میمونه! البته من نمیدونم چرا این سلولای پوستی با من سر ناسازگاری دارن! یعنی کلاً اینا علاقه ای به بازسازی ندارن! یعنی جای یه جوش بعضی وقتا سوراخ میشه و ظاهراً تا ابد هم میمونه و این سلول ها کلاً به روی مبارک نمیارن که یه تکونی به خودشون بدن و یه چندتا سلول جدید تولید کنن! *تپل جان کجایی که ببینی ایکس کلاً خونه نشین شده! تو نیستی که با هم بریم خیابونای شهرو متر کنیم! البته بهتر که نمیریم! خیلی حال و حوصله هم ندارما! ( لازم به ذکره که این تپل جان یکی از دوستای بنده است که همیشه تپلی صداش میزنم! و امسال رفته فرنگ درس بخونه!!! ایشون هم از همون استعداد های کشف نشده بودن که به نشانه ی اعتراض از طرف کلیه ی استعداد های کشف نشده ی این مرز و بوم، یهویی خاک کشور رو ترک کردن!!! خلاصه الان برای خودش یه تپل فرنگی شده! *بیست و یک شهریور من باید به قصر طلایی باز گردم! (از این به بعد از خوابگاه به عنوان قصر طلایی یاد میکنم!) و خلاصه ما قبل از اینکه بوی ماه مدرسه بیاد باید واسه کار آموزی زودتر بریم! هرچند دلم مقادیری برای قصر طلایی تنگ شده! دلم برای آواز خوندن توی حیاط قصر تنگ شده!چنان زیر آواز میزدم که از سالن مطالعه ی طبقه ی چهارم پنجره رو باز میکردن و با فریادهای گوش نواز، بنده رو دعوت به خاموشی میکردن!!! تازه یه بار هم یکی داد زد بابا قناریییییییییییییی! * بعضی وقتا دیدید آدم یه جایی یه ابراز احساساتی میکنه ولی هیچ کس به روی خودش نمیاره !حالا توقع ابراز احساسات متقابل از طرف مقابل رو نداریم ولی حداقل یه آخی هم نمیگه! خب آدم فکر میکنه اگه گوسفند هم بع بع میکرد، بیشتر بهش توجه میکردن! *سرعت اینترنت همه جا افتضاح شده؟من رفتم از ISP پرسیدم گفت یا ویروسی شدی یا خط تلفنتون نویز داره! حالا شما بیا برای این ایکس بی سواد بگو خط تلفن چه جوری میشه که نویز پیدا میکنه و چه جوری میشه نویزش رو برطرف کرد؟ |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 12:20 توسط X
|
|
||
|
|
ایکس و فوتبال! |
|
|
ديشب مثلاً شب عيد بود و مثلاً ما از همه ي امامامون همين يه دونه امام دوازدهممون هنوز زنده اس ولي ماشالله هزار ماشالله اين شبکه هاي وطني رسماً آدمو ضايع ميکنن! هرچي هم اين چندتا شبکه رو بالاپايين بري بازم خبري از يه برنامه ي درست و حسابی نيست که نيست....خب بالاخره آدم از شبکه هاي اون وري خسته ميشه ديگه....يه وقتايي حال ميکنه به وطن پناه ببره! که اي الهي اين صدا سيما خراب شه!!! اوصولاً روحيات هيجان طلبانه ي ايکس اجازه نميده که بي سر و صدا فوتبال نگاه کنه! يه وقتايي آدم توي زندگي بايد برا خودش هيجان بسازه(تعليمات استاد ايکس!) خلاصه در جهت دست یابی به این هدف، یه کم بالاپايين پريدم و به انواع واقسام ارگان هاي بدن حرکات موزون دادم و رفتم خودمو چسبوندم به خواهر محترم و سعي کردم راضيش کنم با من موج مکزيکي بياد ولی اصلاً همکاري نکرد و موج هيچ کشوري رو با من نیومد! هرچی هم با همین وزن ناقابلم(!!!)خودمو کوبوندم بهش تا یه موجی ایجاد بشه فایده نداشت! سرشو به شدت کرده بود توي مجله و انگار نه انگار يه انسان داره اينجا خودشو فنا ميکنه...مادر محترم هم که همش از اون چشم غره هاي نابود کننده به اين ايکس معصوم، ميرفت! *امشب میریم عروسی! هورااااااا!شما که نمیدونید چقدر هوس یه جشن کرده بودم * بیخود نگید شاید این جمعه بیایدشاید....نه خیر...از این خبرا نیست عزیزان من! تا من و تو و بقیه ،آدم نشیم، نمیاد.......عیدتون مبارک! |
||
|
2
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:4 توسط X
|
|
||
|
|
نیمه ی شعبان.... |
|
|
ای پادشه خوبان ، داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آیی... |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 18:34 توسط X
|
|
||
|
|
ایکس و بعضیا! |
|
|
اوصولاً دو حالت بیشتر نداره: یا من نمی فهمم یا بعضیای دیگه!!! ولی با
توجه به شواهد موجود، بیشتر احتمال این هست که اون بعضیای دیگه نمی فهمن!
آقا به خدا بعضیا خرن! احمقن! اندازه ی یه گوسفند هم به ذهنشون فشار
نمیارن! به جان شما، بعضی وقتا به طرز غیر ارادی دلم میخواد جفت پا بزنم
توی صورت بعضیا! لعنت به حماقت...به بی شعوری...به نفهمیدن! به بی خبر
بودن.... * میگما این گرمی هوا ناشی از همون سوراخ لایه ی اوزونه؟ کاش یه پطروس فداکاری پیدا میشد انگشتشو میکرد توی سوراخ لایه ی اوزون! میخواین خودم فداکاری کنم؟ * موقع پخش اعترافات ، درست زمانی که داشتم فکر میکردم که آیا هیچ آدم عاقلی اینارو باور میکنه،اس ام اس داده که بزن شبکه ی فلان! دلم میخواست دم دستم بود تا تلوزیون رو با صورتش یکی میکردم! توقع داشت که با دیدن اینا بگم متحول شدم و آره شما راست میگفتین! یعنی اینه سادگی محض بعضی از آدما!!! خدایا جداً پناه میبرم به تو! از تو برای بعضیا صبر میخوام....برای بعضیا یه کم وجدان...و برای بعضیا هم یه کم فکر کردن...( من همچنان در زمینه ی سیاست هیچ پخی نیستم ولی هیچ وقت هم اونقدرا شوت نبودم مثل این بنده خدا!) * این روزا اعصاب ندارم.... * با سالی رفتیم پیش یکی از آشناهاشون که روانشناس بود و از روی چاکرا هامون تجزیه تحلیلمون میکرد! یه چیزایی در مورد من گفت که خودمم کف کردم! گفت آدم منطقی ای هستی که به موقع حرف میزنی، به موقع داد میزنی، به موقع میخندی، خیلی درگیر نیستی ، آدم رکی هستی که از هرکی خوشت بیاد بهش میگی و از هرکی هم بدت بیاد باز راحت بهش میگی ، ناراحت هم که بشی، توی خودت نمیریزی و راحت حرفتو میزنی!!! خب جالبه واقعاً ! من همیشه تصوری که از خودم داشتم کاملاً بر عکس کلیه ی این موارد بود! به نظر شما خود آدم خودشو بهتر میشناسه یا اون روانشناسه که بالاخره یه چیزی هم حالیشه؟ هان؟ واقعاً دوست دارم بدونم. هرچند اینکه مثلاً از دست کسی ناراحت بشم میرم بهش میگم، خداییش اصلاً در مورد من صدق نمیکنه! من به طرز عجیبی دچار مرض توی خود ریختن هستم!!!منظورم اینه که یعنی خیلی چیزارو توی دلم نگه میدارم!
* همین جوری: در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی، تغییر کن قضا را |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 14:50 توسط X
|
|
||
|
|
ایکس و حافظ شیراز! |
|
|
این روزا دچار یک فرادپرسی حاد شده بودم!!! دیروز هم دست به دامن امام حسین جونم شدم که یه حالی به روحیات این ایکس بدبخت بیچاره ی افسرده بده! و برای محکم کاری باید تا آخر این اعیاد شعبانیه دست به دامن همه ی مقدسات بشم و عمراً اگه کنار بکشم تا وقتی که همه چیز همون جوری بشه که دوست بدارم!!! اوصولاً این ایکس خاک بر سر زیاد دعا نمیکنه!!! دلیش هم برمیگرده به یک سری اخلاقیات و روحیات مزخرفی که همون ایکس خاک بر سر داره که صد البته اصلاً باعث افتخار نیست و اینو نگفتم که بگین به به! و خودم هم در این زمینه یه جورایی شاکی از خودمم! البته یه وقتایی که جو و حال و هوای معنوی بیاد میتونم بشینم مفصل دعا کنم و در غیر این صورت همین جوری در هر حالت و هرکاری که باشم و یهو یاد فلان چیز بیفتم ،میگم خدایا لطفاً فلان چیزرو ردیفش کن!!! البته بعضی وقتا که کارم بدجوری گیر میکنه، بدجوری میچسبم به آسمون! بعضی وقتا هم کارم گیر میکنه ولی نمیدونم چرا خیلی نمیچسبم به آسمون! بعضی وقتا تاثیر دعارو با تمام وجود حس کردم بعضی وقتا هم نه!!! البته خودم میدونم خدا در قبول دعاها صلاح و مصلحت رو هم در نظر میگیره ولی در این مورد هم یه سری سوالایی دارم و برای سوالام یه سری جواب هم دارم ولی باز توی اون جوابا یه جاهایی یه کم گیر میکنم!!! که الان حوصله ی توضیح دادن اون جاهارو ندارم! و الان دارم به این فکر میکنم که چقدر واقعاً لذت بخشه که من دارم خودمو فنا میکنم و اینقدر فسفر حروم میکنم و اینارو مینویسم بعد یهو برق بره!(دیدید که جدیداً میره آخه!) اون وقت چه کسی واسه اینهمه فسفر هدر رفته میتونه پاسخگو باشه؟ هان؟ اون زمانا یه بار با حافظ شیراز نشسته بودیم و در باب دعا و این حرفا سخن میگفتیم ، بعد یهو حافظ حرف دل منو شعرش کرد! خدا بیامرز خیلی از موضوعات شعراشو از من میگرفت! البته به دلیل انحراف ذاتی اذهان عمومی ، این توضیح رو بدم که شاخه نبات من نبودم ها! خداییش اون یکی دیگه بود! اینم شعر مذکور در مورد دعا: ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست در حضرت کریم ، تمنا چه حاجت است؟ جام جهان نماست ضمیر منیر دوست اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت است؟ * حالا که همه شدیداً به سریلای اجنبی رو اوردن ، از قبیل این جومونگ و اون لاست و این چیزا، بنده به سریالای وطنی پناه اوردم! رفتم سریال مدار صفر درجه رو گرفتم! یادتونه اون زمانا هی شمارو ترغیب میکردم که این سریالو ببینید؟ اوصولاً هیچ وقت کسی به ترغیبات من توجهی نمیکنه غیر از خودم! در نتیجه خودم دوباره دارم میبینمش و صفا میکنم! این سریال شمس العماره هم که شبکه ی دو میذاره فک کنم بد نباشه. * آهنگ پست قبل رو دانلود نکردید؟ به جون خودم قشنگه ها!!! اگر دانلود کردید بگید تا من خوشحال شم! بازم آهنگ خوشکل براتون میذارما! |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 14:55 توسط X
|
|
||