تبليغاتX
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند...بیا که صاف شود این هوای بارانی...
رفتن!
با اینکه توی زندگی همه ی آدم ها یه روزایی هست که احتیاج به تنهایی داشته باشن و مطلقاً حال و حوصله ی کسی رو نداشته باشن ولی باز نمیدونم چرا هیچکس این روزای خاص زندگی بقیه رو درک نمیکنه! و کسی هم نمیدونه چه جوری راضیشون کنه که در اینجور مواقع دست از سر کچل آدم بردارن! همیشه بدی اینکه آدما دور وبرشون رو شلوغ کنن همینه که وقتایی که نیاز شدید به خلوت دارن دیگه باید خوابشو ببینن! بعضی وقتا ممکنه حتی دوست داشته باشی که با تمام وجود و به هر قیمتی که شده اون خلوت رو به دست بیاری! حتی به قیمت ناراحت کردن آدمای دور و برت! ولی وقتی هم ناراحتشون کنی ممکنه یه زمانی باز دلت هواشونو بکنه و اون وقت چه جوری می تونی دوباره مثل سابق اونارو داشته باشی؟ کاش موقعی که دلت برای با خودت بودن تنگ میشه همه می فهمیدن که قصدت ناراحت کردن اونا نیست! کاش ناراحت نمیشدن و فقط میذاشتن با خیال راحت تنها باشی!

تا حالا میدونم برای همتون پیش اومده که نه تنها دلتون می خواد برید بلکه دلتون می خواد فرار کنید! یعنی همون قضیه ی دو پا داشتن و دو پای دیگه هم قرض گرفتن! دلتون می خواد بی تفاوت دور بشید و حتی یه لحظه هم پشت سرتون رونگاه نکنید! از اون رفتنایی که لازم هم نباشه برای صد نفر توضیح بدید و از صد نفر خداحافظی کنید! از اون رفتنایی که مشخص نباشه کی برمیگردید! از اون رفتنایی که حتی این موبایل به دردنخور رو هم با خودت نبری و کسی هم نپرسه چرا جواب نمیدی! چرا خاموشی! یه رفتنی که هیچ گلایه ای هم در کار نباشه که چرا بی خبر رفتی!

کاش همه ی آدما می فهمیدن! کاش خودمونم می فهمیدیم که بقیه هم متقابلاً به این تنهایی احتیاج دارن! کاش بعد از اینهمه سخنرانی هایی که شخص بنده میکنم یه وقتایی که بقیه به همین چیزا نیازدارن،درکشون کنم! همیشه گفتم و میگم که اگه آدما همدیگرو درک میکردن نصف مشکلات بشر حل میشد! شاید از نصف هم بیشتر! شاید اصلاً تمام مشکلات بشر!

2 نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 11:32 توسط X |